م5
فردای آنشبی که کاپیتان را در خواب دیدم و درست وقتی که فرمانده از من خواست اطلاعاتی راجع به خط سیر کشتی بدهم ، ساعت هفت صبح کشتی بدنبال دسته های گیدر روان شد ولی آنها فرار کردند ، قبلن بوسکو گفته 15 اوت جزء ایام مقدسه که ممکنه گیدر بدست بیاریم ....
اینها را هم به زبان اندام فهمیده بودم و شکر گزار شدم که زبان اندامم اینقدر دقیق شده که در تنهایی با خودم اطلاعاتی که فقط دیده بودم را می تواند جمع بندی کند :
صیادی شغلی سخت و خطرناک است ، صیاد همیشه در مبارزه با جانداری است که گاهی درک و هوشش از او بیشتر است ، آنچه هم برایش اهمیت بسیار دارد تجربه است ، تجربه آن چیزهایی که کم کم به فکرش وارد می شود و او را در قالبی جدید به درک زبانی مشترک با ماهی می رساند ، اما صیادان همیشه با اگرها و مگرها دست به گریبان هستند.
کلمه شاید ، از متدوالترین کلمات بین آنهاست ، حتی اکنون که صید صنعتی شده و ادواتی مثل ماهی یاب از راه رسیده کلمه شاید ، قدرت خود را دارد ، پس هردم بیل مزاج می شوند و گاهی اعتقادات اسطوره ای می یابند.
آنها چون دریا را هستی پهن شده ای برای خود می دانند ، پس سعی در بهره برداری حداکثری داشته و به شکلی خوره وار به این نعمت چشم دارند.
شاید دوری از خشکی و نداشتن هیچ تفنن معمولی ، شرابخواری را در آنها ترغیب کرده و چند همسری و زن بارگی را در بین آنها رواج می دهد.
اما ازهمه بدتر احساس تنهایی و انزوای آنان است ، از قایقهای تک نفری تا کشتیهایی شامل سی نفر ، همه نوعی احساس تنهایی در خود دارند ، زیرا آدم وقتی تنها نیست که عرصه اش برای حرکت محدود نباشد ، حتی وضعیت از زندانی هم بدتر است ، چون در زندان نیز محلی برای آمد و شد و گاهی ورزش وجود دارد ولی در شناور همه مکانها کوچک و اقتصادی است ؛ جایی برای حمل تور ، کابینی برای فرماندهی ، عرصه وسیعی برای نگهداری آبزیان ، مکان کوچک رستوران ، کابین استراحت در حداقل فضا ، عرشه که فقط محل دیده بانی است و همه اینها احساس یک زندانی زندان نشده را در صیاد قوت می بخشد که تنها تفریحش حرف زدن است که این امر برای منی که اصلن زبان بلد نیستم و انگیزه ای هم برای یادگیری اش در خود حس نمی کنم بدتر می شود.
دو سه باری که تلفنی با مادر تماس گرفتم ، وضع خانه را به نوعی دیدم که فکر برگشتن برایم سختتر شد و ماندم تا چند روزی که صید در بندرعباس خالی شد و دستورات جدیدی گرفتم و کشتی برای تعمیر به فجیره رفت و آنجا هم از کشتی پیاده نشدم و همه کارکنان با وضعیت انزوای شدیدم عادت کردند و رهسپار آبهای دور شدیم .
فهمیدم تون ماهیان طول دو اقیانوس بزرگ اطلس و آرام را طی کرده و تنها ماههای تیر و مرداد به آبهای اقیانوس هند و دریای عمان وارد می شوند و دوباره به اقیانوس هند رفته و از طریق دماغه آفریقا به اقیانوس اطلس وارد می شوند و اکنون شناور به سمت جزایر سیشل می رفت که محل تلاقی امواج کوه پیکر دو اقیانوس بود.
شب ساعت دو بود که سر و صدا بیدارم کرد ، البته از صبح روز قبل هجوم امواج به عرشه ؛ کاپیتان را نگران کرده و می خواست خود را سریعتر به بندرگاهی حتی کوچک برساند ، اما نفهمیدم و اصلن نمی خواستم هم بدانم چه شد که تصمیمش عوض شد و بر ادامه مسیر تکیه کرد ، تکانها که سرعت گرفت هم کابینم فرار کرد و سرو صدای کاپیتان را شنیدم که کلماتی باز نا آشنا را مدام تکرار می کرد ، بی عجله پا به کریدور خروجی گذاشتم و بدلیل آب گرفتگی زیاد در آن ؛ مکثی کردم و صدای پرتاب قایقهای نجات را در آب شنیدم ، وقتی به عرشه رسیدم امواج یکی از قایقها بلعید و کاپیتان که شروع به دست تکان دادن برایم کرد خود مثل پرکاهی بر موجی شوار شد و ناپدید شد ، لحظه ای بعد من هم در دریا بودم و نشانی از کشتی نبود .....
پدرم می گفت
مث گوزن باش که اول کمی مقاومت می کنه و بعد وقتی فهمید حریف نیس می ایسته و میگه بیا منا بگیر....
من تلاش کردم یا نکردم ولی می دانستم نباید مثل معلم و معلمه ، اریک و بهجت و برادرم و سیما و همه پدران و مادرانم در عشقی نابرابر مقابل مادموازل قرار گیرم....پس با آرامش به ستونی از جلبکها نگاه کردم که با زمزمه امواج زیر آب می رقصیدند ..... به ماهیانی کراواتی و تزئینی که با لبهای غنچه و چشمهای متعجب نگاهم می کردند و انگار می گفتند
آخی هنوز جوونه .... به آفتاب لب بوم که پس از سه چهار بار زدن مرا از یاد می برد .... به جنازه کاپیتان که با بازوانی ستبر و دستهای از هم گشوده نگاهی خیره داشت و به نفسم که دیگر بیرون نمی آمد و به سیاهی و تاریکی کف دریا و خاکهای نرم بستر آن که در برم می گرفت .....به صدای رادیوی محلی که از دور دستها می گفت
سرنشینان یک کشتی صیادی غرق شدند و نشانی از آنان نیافتیم .....و مثل خوابی عمیق همچون پدرم و اجدادم آرام شدم .....و خاک نرم بستر نشان از مردان و زنانی داد که شاید از بطن مادران خود زاده می شوند ....و همین تجربیات را کم و بیش تکرار می کنند .....و در اوج و فرودها فکر می کنند برده اند ....ولی غافل از اینکه هیچکس در این خاک گسترده برنده نیست.