سربازا از جلو نظام ... پیش فنگ .... آماده ....آتش....

و ما آتش بدست به سمت دشمن می رفتیم  و از صبح جنگ آغاز شده بود ، در تپه هایی که آنطرف آن دشمن می لغزید و می غرید و صدای توپخانه و شنی تانکها می آمد ؛ ماندیم تا صبح روز بعد که هواپیماهای میراژ ظاهر شدند و افسری فریاد زد 

خلبان اینا فرانسوین و ارتش دشمن تو این فاصله کوتاه نمیتونسه خلبانای هواپیماهای روسی رو به فرانسوی تبدیل کنه و ....

تمام مواضع با خاک یکی شد و همه سربازان به خاک افتادند و مزه تند غبار در چشمها نشست و یاد جدم افتادم که ژنرالهای فرانسوی با توپخانه جدید در منطقه ای به سمت کله گربه ، آنها را مقابل روسها مجهز کردند و با این حال وقتی از ارس گذشتند ، شکست خوردند و حالا ما هم به راحتی در کرخه .

دوباره روزی دیگر برای فرزندم پیش آمد که در منطقه ای کوهستانی در انتهای آناتولی و ابتدای زاگرس روی بام یک قله بلند و زیر دو عکس روحانی بنیانگذار ایستاده و حرکت آرام زنان و جوانان را به صورت نیمه خیز به مرز تماشا می کند و فرمانده دستور آتش می دهد و آدمها به زمین می افتند و سربازان به آنها می رسند و عده ای دختر و پسر جوان را که  بعضی زخمی و بعضی آرام گرفته که کسی دستش را بلند می کند:  

میخایم از کشور خارج شیم ....

و گروهبان دوم وظیفه با نگاهی از ترحم می پرسد 

چکاره این؟....

روزنامه نگار....

اینجا چه می کنین؟...

بگیر و ببنده.....

 مام مامور و معذوریم ....

در این اثنا تیری به پای استوار می خورد و دسته از هم می پاشد و به نظر ؛ مهاجمان پ.کا.کا حمله کرده و اینها عقب می روند و آنها هم مجروحان و جنازه ها و زخمی ها را به خاک ترکها می برند.

افسر همکار پدرم گفت 

بایستی به نیرو بری تا بتونم تو تقسیمت به تهرون کمکت کنم ....

منم به مرزن آباد اعزام شدم و روزای اول آب آلوده پادگان و غم دور بودن از خانواده اونقدر فشارم داد تا مریض شدم و هفته سوم یا چهارم به تهرون اومدم و پنی سیلین زدم و بهتر که شدم برگشتم و افسر فرمانده از تیز و بزی ام خوشش آمد و ارشد گروهان شدم ، گروهانی پره لیسانسیه و فوق لیسانسه و من که پائین ترین بودم فوق دیپلمی پودمانی..ولی با اینحال تموم تجربیات کار تو آژانس و آدمای نظام آباد اونقد اعتماد به نفسم داده بود که تونسم با زبون بازی و فرزی که تو برادرم نبود حتی داوطلب گارد ویژه بشم و اما قول بابام از پذیرش اون منصرفم کرد: و حالا که برگه اعزام به آذربایجان غربیا به عنوان تنها سرباز مرزبانی گروهانی 77 نفره رو گرفتم حالتی تب آلودی دارم که حتی غذا خوردن برام سخته و شام پادگانم رو یه جا استفراغ کردمو صب تهرون اومدم .

صبح روز بعد ، پدر ساعتها در دفتر فرمانده گردان بست نشست که 

مگه شوما نگفتین اگه نیرو بیاد امکان انتقالش هس ....

و سرهنگ از اضطراب بد قولی اش به کارمندش دچار شرمندگی شرم آوری شده و مدام شماره موبایلی را گرفت و التماس و خواهش و در خواست و قول اینکه 

اگه فردا بیان شایدم بتونه کاری کنه....

و فردا من و پدر با لباس یشمی و بی درجه ابتدا به ساختمان سرهنگ رفتیم و او دوباره با اکراه تماسهایی را گرفت و به میدان ونک و خیابانی فرعی به عنوان ستاد کل رفتیم و ساعتی در اتاق نگهبانی ماندیم و مدام تلفن و مراجعه کنندگان بسیار و سر آخر سربازی با نگاهی از بالا که 

تیمسار گرفتاره و اجازه ملاقاتم نمیشه.....

و برگشتیم و گزارش دادیم و سرهنگ قایم شد و فهمیدم باید ارومیه بروم و اما قبل از آن به لویزان رفتیم و تا غروب کنار دری و روزنی و در اتاقی گرم ؛ مردانی گوگل باز را مشاهده کردیم که بلاخره سابقه جبهه پدر را تایید کردند و بدین ترتیب می توانستم تنها با سه ماه خدمت دیگر به برگه هویتی پایان خدمت دست یابم .

افسر قرارگاه اصلی نگاهی از سر شماتت به من کرد و با ترکی به اطرافیان چیزی گفت و سرانجام با لهجه ای غلیظ رو به من که 

از الانه فرمانده ای پاسگاه تویی و سابقه باباتم به دردت نمیخوره و البت میتونی تو نیرو به عنوان پنجساله ها استخدام شی و نه ینی مجبوری و حقوق داریو ، تنها یه ماه فرصت یادگیری زبونا داری....

و من در هنگام سخنرانی فرمانده کلمات روزمره خودآموز زبان فرانسه را در ذهن تکرار می کردم .

پاسگاه مرزی برایم یک زندگی یکنواخت را رقم زد و دوباره صف فراریان و خاک کامیونهای قاچاق رسمی را هر روز می دیدم و گاهی از سربازان می خواستم تیری رها کنند و ترکی را کم کم یاد گرفتم و خودآموز را رها کردم و دوباره عشق زندگی جدیدی را در سر پرورداندم و از فکر شیدا و داستانهایی که برایم گفته بود ؛ رها شدم .

سال اول دانشکده با میترا آشنا شدم و برای اولین بار با او سفر شمال رفتیم و در جنگل نور گیر ماموران افتادیم و به خانه زنگ زدم و پدر ؛ تحقیرم کرد و مادر برایم دلسوزاند و خاله و شوهرش و پدر به دادسرای بابل آمدند و افسری به رسم هم لباسی با شوهر خاله خواست پیش قاضی از عشق و علاقه نگوییم چون طبق قانونهای دم به دم در حال تغییر ، رسمن و به حکم قاضی مزدوج می شدیم و جریمه سی هزار تومانی را پدر با تلخی پرداخت  و شلاق خوردم و برگشتیم و با دختر به هم زدم و پس از قرض سنگین پدر بر خرید خانه جدید ماشین فروخته شد و با استیصالی سنگین به نزد بیوه ای که از آژانس با او آشنا شده بودم ؛ رفتم و او از من صیغه نامه ای خواست تا پول مانده برای خرید ماشین وامی را در اختیارم بگذارد و پدر مخالفت کرد و اما من از طریق دوستان ضامن های مورد نظر بانک را جور کردم و اما زن صیغه ایم رهایم نمی کرد و از من سرپرستی فرزندش را می خواست و تهدید و تحقیر و کتک کاری با او امانم را برید و پدر وسط آمد و با پول بازنشستگی مادر بدهی زن را دادم و رهایم کرد و با پرایدی پر از قرض در رستورانی به عنوان آژانس شبانه آشپزها مشغول شدم و می رفتم و می آمدم تا پای شیدا باز شد .

شیدا همزمان دو رشته حسابداری و کامپیوتر می خواند و از پدری فرش فروش که تمولی داشت و خانه مجللی که در آریاشهر داشتند دم می زد و قرار ازدواج می خواست و بارها به خانه امان آمد و به علاقه من به زبان فرانسه آفرینی سرد گفت و با مادرم سخن گفت و در جشن بازنشستگی مادرم با همه فامیل پدری و مادری ام آشنا شد و آنها هم او را پسندیدند و اما گیرهای زنانه اش شروع شد و مدام چک می کرد و دستور می داد و خواهش های عجیب داشت و راضی به زندگی در خانه پدری ام نبود و سرم به جنون کشید و در این بین سربازی برایم یک هویت اصلی می طلبید و او هم خواستارش بود و گوشه چشم دایی برای دخترش نیز برایم افسونی تازه شده بود و اما آسم مادرزادی یا اکتسابی رهایم نمی کرد.

مادرم می گفت شبها وقتی خواب بودی پدرت در تاریکی اتاق سیگار می کشید ، پدرم می گفت وقتی کوچک بودی به دلیل کمبود نفت گازوئیل در بخاری می ریختیم و مادر بزرگ از کتک خوردن مادر وقتی مرا بار داشت توسط پدر به عنوان دلیل یاد می کرد و به نظام وظیفه رفتم و آسم که با خرید موتور عمویم برایم شدت یافته بود ، مرا معاف از رزم کرد و حالا می پنداشتم که پد ر با پارتی بازی مرسوم در جامعه چرا نتوانسته بود حداقل این قانون علنی که معافین از رزم نباید به نوار مرزی پر تنش ایران ترکیه بروند را چاره کند و از بالای تپه به دشت چالدران زل زده بودم  و منتظر هیچ چیز جز گذر ایام نبودم و خبر ازدواج شیدا هم برایم مشکلی جدی نشد چون فکر می کردم در این صحرای یخ کرده برای این زن چه جایگاهی می توانستم فراهم کنم ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 21:27  توسط رضا خرسند | 

از سالن خروجی فرودگاه بزرگ شارل دوگل گذشت و در پشت شیشه ها سه چهره آشنا را دید ؛ پدر و بهانه و بهاره برایش دست تکان دادند و دسته گلی که بهاره در دست داشت ؛ ناراحتی برخورد با خواهر را در او کاهش داد و چهار نفری به هم چسبیدند در حالیکه جوانی خوش سیما و بور به ابراز احساسات آنها خیره می نگریست و بلافاصله بهاره با اشاره ای او را به خواهر نزدیک و او با زبانی به خواهر خوشامد و از آن همه ؛ کلمه اغیک توجهش را جلب کرد و بهاره که

نامزدمه... اسمش اریکه.... منتهی اینا حرف ر را غ تلفظ می کنن.... مث اریک رضا و....

دوباره بهجت سرش را پشت هیکل عجیب و غریب دخترش که در آغوش داشت قایم کرد و بهانه

اه بهاره مگه قبلن باهات شرط نکردم ؛ متلک نپرونی .... خودتو کنترل کن دیگه .... تازشم من به اریک رضا سخت بدهکارم و اونم جونمه.... باره آخرها....

 و بهاره با خنده

 ببخشین شوخی می کنم.... آخه این بهجتم مث اونوقتای من حساس شده و ....

خو بسه دیگه بریم.

در آپارتمان کوچک آنها که در محله ای شبیه محلات فقیر نشین تهران بود  به صحبت و درد دل گذشت و بیشترین گفتگوها بین او و بهانه که ذهنی شفاف و افکاری درخشان داشت که از روزهای آخر مادر گفت 

آخی... خدا جون....خدا جون مارو ببخش.... بهجتم ....دختر ارشدم... بهجتمو ول کردم و اومدم و....اینجام ....اینجای سینه ام می سوزه و نمیدونی چجوریه ....انگار دختره از اون ور دنیا یه گوله آتیش انداخته تو سینه ام و.... اوخ چه سوزشی داره و...

آره مامی سرطان گرفته بود و خیلی زودم همه چی تموم شد و حتی دقایق آخریکه پیشش بودم باز از تو گفت و ازم خواس مواظبت باشم و ترا مظلومترین بچش دونس و رفت.

شب با بیان شیرین و پر طول و تفصیل خواهرش که گاهی یاد آور ایام کودکی و خنده ها و شادیها بود ، سپری شد و بهانه از وضعیت پدر که 

بعده مامی دیگه حوصله موندن اینجارو نداره و شایدم با تو بیاد و ....

پدر هم سخت از روابط مردم گله مند بود که 

مردمی بی عاطفه و بقول خودشون عقلانیو فاصله گیرو حرمت شکنن و عشق و دوس داشتن واسشون مث یه دسمال چرکینه و نه نمی مونم .... من تو این دیار غربت نمی مونم تا خوراک لاشخورا بشم....

پس برا چی بهاره به یکی از اینا دل بسه .....

چمیدونم خل خلیه دیگه.... ینی هممون اینجورییم مگه تو و من نبودیم و....

تا خواست بحث به انتقاد از گذشته ها بکشد بهانه در آمد که

آره دیگه میگذره و میگذرونیم .....

و با این بیانش بهانه را چهره ای تکامل یافته تر و پخته تر از مادر و ولی با خصوصیت عاطفی خاص خود یافت و 

حالا این بچه رو آوردی اینجا بلکن کاریش بکنی دیگه ؟.... واسه همینم من یه چن جایی رو واست در نظر گرفتمو از فردا ، اوکی ؟

صفوف آدمهایی با شکل و شمایلهای عجیب و همراه با هیجان در خیابانها و کوچه ها وول می خوردند و هر جا می رفت شلوغی سرسام آور سفیدان و سیاهان و عربها و زنان برقع پوش و سکسی و مردانی با پوششهایی رنگارنگ را می دید و در میان این همه ازدحام گاهی جیغهای بنفش دخترش همراه می شد با نگاههای خشمگین و گاه خنده های قهقهه وار آنها ؛ چیزی که او را مدام فرسوده می کرد و گاهی پیش خود فکر می کرد 

این شهر مث کشتی نوح پره هر جونداریه و عین کارخونه های کالباس و سوسیس از یه طرف میرن و از طرف دیگه به یه شکل دیگه بیرون میان و....

 دکترها و پرستاران و اطاقهای ویزیت و دستگاههایی که دخترش را به درون می مکیدند و از آن طرف با صورتی سرخ شده بیرون می فرستادند و مکالمه آنها با خواهرش که فقط  با غ غ غ های بسیاری که در کلمات بود هیچ مفهومی برایش نداشت و ترجمه خواهرش که 

نه ....

دکتره اینهمه گفت که آخرش نه باشه ....

آره دیگه.... نه نمیدونم ...من که به اصطلاحهای فنی اینا آشنا نیسم و بیشتر از روشای جدیدی میگن که ممکنه برا بچه خطرناک باشه و نمیدونم والله چی بگم ...

حالا باشه ولی مزاحم توام شدم ...حالا کارتا از دس ندی....

که بهانه با خنده ای 

نه اینجا هر چیزیا میتونی به گزارش تبدیل کنی و منم تو و دخترت.... در واقع....چی میگن؟.... سوژه کاریم هسین... نه اگه تو ناراحت نشی ....من اصن مشکلی ندارم.....

تا اینکه یکی از پزشکان از روشی که برای بیمارانی شبیه به این بچه در آمریکا حرف زد و آن گذاشتن یک الکترود در مغزش است و البته باید مادر تعهدی را امضا کند چون ماندن و رفتن احتمال سی به هفتاد را دارد و او که 

به احتمال سی درصد بمانی من میمونه ... نه ؛ اسمشا بمانی گذاشتم که بمونه .....

و باز مطبهای دیگر و حرفهای تکراری و آزمایشات مشابه و پول وپول و پول بود که می رفت و این همه پس انداز شبکاریهای خودش و مردش و بخشی بازمانده از اردلان بود .

سر آخر بهانه که بوضوح خستگی و درماندگی در چهره اش نمایان بود در آمد 

دکتری تو روستایی مرزی از فرانسه و آلمانه ، میگن روشی منحصر برای درمان منگولیسم ابداع کرده و دوره اش شش ماهه اس و پولشم زیاد میشه ،چیکار کنیم ؟....و مام که می بینی چیز زیادی تو چنته نداریم و تازه بابام میدونیکه در حد یه پزشکیاره و پولی نمیگیره و بهاره ام نون خور باباهه و هی فیلم می سازه و هیشکی نمیخره ...

باشه خونه امو میفروشمش ....

آخه شاید جواب نده و تو تهرون مستاجری با این بچه سختتره .... خوب فکراتو بکن عزیزکم ....

حتی اگه مطمئن باشم که دور ریختنیه بایس خرجش کنم ، چون اونوق خیالم راحت تره که خرجش کردم و نشد و ولی اگه خرجش نکنم بیس ساله دیگه بخودم میگم کاش می کردم و می کنم و باشه بقول تو ...اوکی

تلفنی به رضا زد و پس از حال و احوالی تنگ و ترش گفت 

خوب گوش کن ببین چی بت میگم ، کاغذی زیر ساک لباسای قدیمی تو اون اطاق عقبیه که وکالت فروش خونه رو به تو داده ، سریع میری و اونا به زیر قیمت میفروشیش ...

درمونش قطعیه؟؟؟ کلاه سرت نذارنا؟ ....

نه هنوز کلایی که تو سرم گذاشتی خوب جا نیفتاده ... یالا پاشو و ظرف یه هفته پولو بفرس و ....

ده روز بعد پول آمد و رفتند و چند ماهی که گذشت و حال بچه وخیم تر شد، با حالت سگی کتک خورده و بقولی 

هم پیاز و هم کتک خوردیم و تازه پولشم دادیم ....

برگشتند و عزم بازگشت به تهران را با بردن پدر مطرح کرد که پدر زود شال و کلاه کرد که 

بریم ....

و آمدند و آمدیم و این شد که می بینی ... راسی میتونی ماجرای ما رو بنویسی؟

نه..... 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 16:35  توسط رضا خرسند | 

در روزها و شبهایی که بر دو خواهر می گذشت امواجی از تصعید و تخریب پدید می آمد بطوریکه در خواهر بزرگ قطع عادت ماهانه به مثابه ظهور موجودی زنده در وجودش بود و او هر روز با تماشای شکمش در آینه قدی و نشان دادن آن به شوهر و همکاران و زیر نظر پزشک متخصص رفتن ، لذتی ناشناخته را در خود کشف می کرد و حتی یک روز که در کوچه سینه به سینه مادر شد ، نتوانست جلوی خود را بگیرد و باهیجان در آمد که 

مامانی ....مامانی مهربونم ...منم دارم مامان می شم ....

مبارکه و ایشاالله مث خودت شه ....

بسه دیگه مثلن من حامله ام پسم  نزن ....مگه چیکار کردم ؟...

خودت میدونی .....

و او را با غم هرزگی و خیانت که گاهی در گوشش زنگ می زد تنها گذاشت ، ولی اما برخورد مادر بیشتر تحت تاثیر خواهر کوچکتر بود که دانشگاه را رها کرده و در توجیه ؛ خجلتش از برخورد با همکلاسان را ذکر کرده و از بحث با والدین فرار کرده و حالا اطاق اریک برای او پناهگاهی شده که نوار گوش می داد و سیگار دود می کرد و سناریوهای خاموشی در ذهن کوچک خود می ساخت و آنقدر کرد که پدر و مادر به فکر رفتن افتادند و پیشنهاد مادر  فرانسه بود.

پدر اما گاهی سر به دخترش می زد و با گفتن اینکه 

البته بدم کردی و ولی مهمم نیس و چن سال دیگه همه چی فراموش میشه و ..... اما خوشمم میاد ازت  مث خودمی و شاید یه وقت ماجرای خودمو این مادر ناقلاتو برات گفتم .....

و اما فرصت سوخته شد و پدر خانه را رهن داد و اثاثیه را فروختند و حسابهای بانکی را بستند و دریافت مستمری بازنشستگی و توجه به خانه را به عهده بهجت گذاشت و با مادر و خواهر و بدون خدا حافظی رفتند.

شکم بهجت روز به روز بالاتر می آمد و دکتر مراقب او مدام در معاینات چیزهایی مشکوک می دید و اما هیجان زن بقدری بود که جرات گفتن را نداشت و یک روز تقاضای ملاقات با شوهر را کرد و معلولیت احتمالی فرزند در شکم را مطرح و با عنوان اینکه در پنج ماهگی البته امکان سقط هم نیست و نه تنها به خاطر گناه آن بلکه خطر هم دارد و مثلن در صورت موفقیت عمل ، امکان بچه دار نشدن همیشگی مادر هم شاید باشد و در خصوص دلایلش شراب خواری ، مصرف مواد مخدر ، ارثیت یا حتی آنطور که بعضی می گویند شاید ناله و نفرین هم باشد و همه اینها را با اگر و مگر گفت و در نهایت خواست به مادر چیزی گفته نشود وشاید تشخیص اشتباه باشد و بهتر است بچه را هر جور خدا داده عینن ببیند و بهر حال این مسئله ای است که برای هر کس می تواند پیش آید و در مقابل پرس وجوهای مکرر بهجت از شوهر ، دروغی راستگویانه را طرح کرد که توصیه های مردانه که 

زنا تو وقت بارداری مث فرشته ان و فقط باس نازشون بکشی و اگه زدنتم هیچی نگی و اما بعده زایمان هر چی دعوا داری باهاش بکن و اما الانه اگه بابا کرمم خواس واسش برقص و از این دری و وریا و نمی دونس مادر بچه رو با همین بابا کرم بدس آوردم و ....

 اه برو ..... راسی راسی چی گف ....

بخدا....

اگه چاخان کردی کچل می شیا ......

و دوباره بوسه و هماغوشی و گذر ایام با امیدی که می رفت یاس شود.

نه ماه و نه روز و نه و نه و نه گذشت تا در شبی بر گردن شوهر آویزان گشت و بیمارستان و تخت و دکتر و همه تیم جراحی آماده شدند و دکتر 

زور بزن ....زور.... زور.... آهان سرش بیرون اومد....

 و او که چشمانش لامپها را تیره می دید با صدایی از ته گلو که

 میخام  ببینم.....

خانم شما زور بزن......

 و انگار امحا و احشای بیماران را در تخت تشریح استخراج می کرد ، دید که چه به سختی مال خودش با حس شکستگی لگنش بیرون می زند و خون و شادی و چهره های خندان پرستاران و تیغی که به میان پایش رفت و در آخرین نگاه ، بچه میمونی پشمالو را در دست دکتر دید که از پا آویزان است و با صدای اوووهش ورود خود را به دنیایی اعلام کرد که سالهاست همنوعانش دنبال راه بهشت آن می گردند و نمی یابند و به خوابی شیرین و تلخ رفت....

در عالم خواب دید با اردلان و اردوان  و بهانه و بهاره و مادر و پدرش ، در سراشیبی کوهی پایین می آمدند که  یک مرتبه پرتگاهی ظاهر شد و هر شش نفر در آن سقوط کردند و آمد که خودش هم فرو رود ، موجودی آدم نما از راسته پدران نخستینی او را گرفت و با خرناسی بویناک به غاری تاریک برد و نقاشیهای روی دیوارهای غاری که در گوشه ای از خاک فرانسه کشف شده را نشانش داد واز خواب پرید با کوفتگی سنگینی در بدن و حس سوزشی مهیب در منطقه میانی بدنش و دید که بچه میمونی از همان راسته ای که در کابوسش آمده بود کنارش دراز کشیده و با چشمانی وق زده نگاهش می کند ، کله بچه مثل اجداد کبارمان کوچک بود و دستانی پشمالو و کوچک و بزرگ داشت و همینطور پاهایش که در تاریک و روشن ، چهره خندان رضا را دید : 

دختره ... 

او که با ناله 

اینا که میدونسم .....ولی چرا این شکلیه؟؟....

قسمته دیگه خانومی نباس ناشکری کنیم خدا بدش میاد ...

پس اون دکتر نیکلایی با اون زبون قفقازیش این چیزا رو به تو میگف و توام از من مخفیش کردی... خدا بگم چیکارت کنه .....ای مغول قپچاقی که خونه ام ویرون کردی و همه کسو کارما برا تو اشغالگر از دس دادم ....

و با ناله ای که در اثر کمبود اکسیژن به گریه ای بی صدا تبدیل شد آغاز تخریبش را اعلام کرد .

سیگار را که تنها در روزهای زندان و بیماری و نقاهت پس از مرگ اردلان شروع کرده بود ودر آغاز رابطه با رضا و به اصرار او کنار گذاشته ، حالا شروع کرده و مدام در سالن قدم می زد و  به دختری که معصومیتی ما قبل تاریخی در چشمانش موج می زد با حسرت و دل ریش می نگریست و به زمین و زمان و خودش و رضا فحش می داد ، خوابهای بد می دید و مدام کابوس هنگام تولد دخترش را در خواب و بیداری تجربه می کرد و یک روز به یاد پدر و مادر تلفن را برداشت و با گریه همه چیز را به او گفت و درخواست کمکی عاجزانه را کرد و خواست با بهاره حرف بزند که مادر نیس و کار فیلم می کنه و می خواد اولین فیلمش زندگی خودشو تو باشه و حتمن بت زنگ میزنه و...

او هم زنگ زد و باز با گریه وتقاضای بخشش از خواهر ، ماجرا را گفت و خواهر مثل اینکه خوراک فیلمش تکمیل می شد ، مدام کم و کیف قضیه را سئوال می کرد و او با خیال دلسوزی خواهر و یا شاید برای تخلیه خود از این امید خراب می گفت و می گفت و برای راحتی جانش به رضا فحش می داد و رضا که می شنید ؛ هیچ واکنشی نداشت جز به خود فرو رفتن و آخرش به اقتباس از جدش رفت و در پستوی خود ؛ عرقهایی را که از ده متری ارامنه جور می کرد سر می کشید و وقتی شنگول می شد ، می رقصید و می خواند و فحش می خورد و ساکت می شد و ولی آنقدر سیمای همسرش برای جذابتر شده بود که حتی یکبار قصد تعرض یا مقابله به مثل را به مخیله راه نداد و حتی در مقابل چندش همسر به هماغوشی ، مصرف عرق را بیشتر کرد که هم کاهش دهنده آن و هم خواب آور بود .

دکترها همه جوابش کردند که این مغزش کوچک است و کاری نمی توان کرد ، بدتر از همه کر و لالی اش بود که بعض پزشکان امکان درمان آنرا می دادند و قسمت مهمتر آن جیغ های وحشتناکی بود که می کشید و گاهی همسایگان را بعنوان اعتراض به در خانه می کشاند و حرفها که می زدند

 قرص خواب آور بش بدین و ما چه تقصیری داریم و ....

اما کودک با بزرگ شدن تدریجی زورگو و قوی هم می شد و در صورت خواستن چیزی ، طرف مقابل را به ضربه ای مرگ بار کنار می زد و رضا که بهجت دیگر فحشش نمی داد با خنده 

این اورانگوتان بابا مامانه ....میبینی چه زوری داره....

و او که گاهی می خندید و با امیدی نومیدانه به پزشکان دیگر رجوع می کرد و رسیدن پیام مرگ مادر بهانه ای شد که فرانسه برود و پزشکان آنجا را بیازماید و درمقابل در خواست رضا

میخای منم بیام ؟...

 نه خیر .... اونا همشون از تو بدشون میاد و تازه منم دیر فهمیدم و ....خونه رو به باد ندیا .....

و سر آخر از سر دلسوزی در آمد

عرق زیاد نخور ....خب ...

باشه اربابکم ....قوله قول نمیدم ...ولی باشه و سالم برو و برگرد و یادت باشه همیشه یکی هس دوستت داره و حالا یه ماچ...

برو بابا...

و رفت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 16:33  توسط رضا خرسند | 

تا آخر هفته زن ومرد در نزدیکترین محضر ازدواج و با دو شاهد رهگذر رسمیتی به کار خود دادند و مهریه زن داشتن یک بچه سالم بود که با احسنت حضار همراه شد.

در چند روز بعدی ؛ بخش قابل استفاده وسایل شخصی را به آپارتمان انتقال دادند و زندگی جدید را در  مکانی آغاز کردند که طی یک سال گذشته بارها مادر سخن از فروش یا حداقل اجاره آنرا کرده و ولی او همیشه با این شوخی 

 شاید بیرونم کردین .....

و گاهی برای تجدید خاطرات سری می زد و گردی می گرفت و دلی می شست .

وقتی خانواده برگشتند ؛ یادداشتی بر میز می گفت

به خانه ام رفتم و زندگی جدیدی و پوزش از همه چیز و در خدمتیم و ....:بهجت و رضا

بهاره که در مدت تفرج ، گاهی رضا را از یاد برده و گاهی در خواب و بیداری مورد عتاب و خطاب قرارش داده  و گاهی تحت تاثیر مادر و تایید ضمنی پدر به بی فایدگی فکر او رسیده ، اما اکنون کودک نوزاد درونش جهشی بر پلکان حلزونی کرد و سوئیت نگهبانی را خالی و سگ را ناپدید و نشانی از یار گریز پا ندید.

مادر با نگاهی به پنجره آپارتمان و حس مادرانه اش که اکنون دخترش کنار یارش امشب درسر شوری دارم را می خواند ، همه چیز را فهمید و دل چرکین از پرده پوشی دختر بر مبلی ولو شد و حتی بهاره با دیدن حالت مادر و عدم توجه دقیق به رفتارهای نه چندان جدی رضا و بهجت از نظر خودش ، به همه چیز پی برد و اما پدر با آرامش کنار دو زن نشست و ابتدا با طمانینه رو به دختر کرده و گفت

 اووون به درد تو نمیخورد ....واسه اینکه خیلی از تو پایینتر بود... اون نمیتونس برآورنده آرزوهات باشه... اما برا بهجت مناسب بود چونکه این دفعه بهجت به مردی نیاز داشت که جوون باشه و بهش محتاج ، در خصوص شمام راسش از من اجازشا گرفت و خواس تو ندونی بلاخره هر چی باشه تو یکی بش بدهکاری و طبق قانونم فقط اجازه پدر شرطه .... ولشون کنین و بذارید زندگیشونا بسازن و به موفقیتشون امیدوار....

اما طبع زنانه و حس انتقام هر دو را رها نکرد و بهاره پقی به گریه افتاد و شانه های در حال تکان مادرش را بغل کرد و مادر که 

بابات راس میگه ولی هرچی دلت میخواد گریه کن و چن وقت بعدم فراموشت میشه ....

نه مامانی به این سادگیم نیس یادته اون آواره رو من جاش دادم .....

اونم دو تا از خواهراتا نجات داد و دریا دل باش و برا هر زنی از این حرفا پیش میاد و تو این سرزمین خوب شد برات بدتر از این شبیه مال خواهرات پیش نیامد.....

 و اما در درون خود را می خورد و از این حس بی احترامی و شبه خیانتی که به خودش و دختر کوچکش شده بود دیوانه وار به خود می پیچید و با حالتی از قهر از دکتر گوشه ای گرفت تا غروب که بهاره اطاقخواب نشین شد ، او تصمیم گرفت سری به دختر ارشدش بزند و هرچه دکتر خواست به وقت دیگری واگذارد او درآمد 

خفه شو... خفه شو.... مرتیکه الدنگ زن باره ، بزار برم اقلن عقده ای که از بیحرمتیای تو عوضی دارم رو بچه شیکم زاد خودم خالی کنم ....

باشه هرچی میخای بگو.... فقط فک کن اون بچه منم هس و اصن نمیخام اوضاع از این بدتر شه ....

خیلی خب فعلن تو خفه ....در ضمن نمیخام دعوا کنم ....فقط میخام حرف بزنم.... بایسم برم  ...و گرنه با این چاقوی آشپزخونه رگما میزنم.... ولم کن مردک دیوونه.....

 و از خانه خارج شد و زنگ آپارتمان را به صدا در آورد و وقتی صدای شیرین دخترش که پر از امید و اراده و شادی بود و دیگر از آن خفگی و خواب آلودگی در آن نشانی نبود را شنید ، روحش شسته شد و کلامی که می آمد با پرخاش باشد با آرامش گفت

سلام علیکوم عروس خانوم مخفی کارم ، مادر بیچارت می خواد بت تبریک بگه درو واز میکنی ....

قربون مامان روشنفکرم برم....

و در باز شد و ولی طی کردن چهار طبقه پله نفس گیر دوباره آتشی را در او زنده کرد که می توانست الو بگیرد .

با سفارشهایی که بهجت به رضا کرده و او که خود را در شرایطی غیر قابل تصور می دید همچون غلامی حلقه بگوش با چشم چشم گفتن و بوسیدن و ناز کردن محبوبه خود ؛ قول هر چه را می خواست را داده ، هر دو کنار در ورودی انتظار مادر را می کشیدند و مادر با شاخه گلی کنده از حیاط وارد و بی توجه به سلام بلند رضا ، بر اولین صندلی همچون مهمانی سر دستی نشست و به اصرار بهجت که بفرمایید کاناپه ، دستی از بی اعتنایی تکان داد .

لحظاتی سرد و ساکت گذشت و وقتی بهجت را دو زانو و سر بزیر همچون کودک خطاکاری که منتظر تنبیه است و رفتارش حاکی از پذیرش شماتتی اندک و در بهترین حالت بخشش بود ؛ دید و چایی که داماد ناخوانده جلویش گذاشت و شاخه گل را با احترام در گلدان کوچکی جا داد و با فاصله ای در پشت سر خانمش بر زمین نشست و به گلهای قالی نخ فرنگ زل زد ، صدای مادر با بغضی در گلو در آمد و گفت 

شکل بچگیات شدی ، اصن میدونی هممون بچه ایم و هیچوخ هیشکی بزرگ نمیشه.... ولی من سئوالم از شما دو تا کوله مرجون اینه که چرا با احساسات اون دختره بازی کردین و چرا بش نگفتین ...

که رضا 

من بش گفتم و.....

کسی از تو نپرسید عوضی ...تو اصن کلماتی مث احترام ، عزت ، غیرت ، عشق و اینارو غیر از شهوت میشناسی و میفهمی؟...

بهجت که

همه چی خیلی سریع شد ....و آره شما درس میگین و حالا چیکار کنیم و بلاخره جرمی که نکردیم و شمام که ارتباط این دو تا را امکان ناپذیر می دونسین و منم شاید ته دلم به همین فکر شما بودم و یه بخشی از پیشقدمیم واسه اون بود و...

بسه بسه چاخان نکن اصن بت نمیاد .... بهتره فکر نزدیک شدن به ما را از سرتون بیرون کنین .... یا شما از اینجا برین و یا ما و خلاصه نمی خام ببینمتون.....

و با تانی بلند شد و رفت.

 عشق آنها نه به توصیه کسی بود و نه ربطی به اطرافیان داشت و آنها تنها بر اساس یک اتفاق ، به عنوان بازماندگان نسلی سوخته که همدیگر را در عشق پیدا کرده ، حرف مادر را جدی نگرفتند و در حالتی از قهر و سنگینی با خانواده مخفیانه رفتند و آمدند و تنها جایی که اعلام کردند و مورد استقبال قرار گرفتند در اداره بود و همکاران شیرینی خوردند و متلک پراندند و در گوشی به رضا 

ای کلک خوب چیزیو تور زدی....

 و به بهجت 

بچه خوبیه و بلاخره اینم دکتر میشه و ایشاالله خوشبخت شین و....

اما این قضیه برای بهاره پایان نیافته و مدام در خلوت اطاقش به سناریوهای مختلف می اندیشید و با مادر و پدر سر سنگین و بی اعتنا برخورد می کرد که آنها را هم بیشتر از همه در شکستن قلبش مقصر می دانست و بلاخره چند روزی به شروع درسها ، در جمعه ای تصمیم خود را گرفت و چند قوطی خرید و قوطیها را در هم نهاد و با لباسی شیک و آرایشی غلیظ و بدون گفتن به مادر زنگ آپارتمان روبرو را به صدا در آورد و در مقابل کیه؟...

اریک خان خواهر زنتا برا تبریک میپذیرین؟...

بله بله خواهش میکنم بفرمایین.....

و هر دو با انتظاری هراسناک دم در ایستادند و بهاره وارد شد و گونه خواهر را بوسید و با وقاحتی که مدتها در خود تعریف کرده لبان رضا را بوسید و کمی هم طولش داد و صدای بهجت که 

باشه ....بفرماین.....

و او مستقیمن بر کاناپه لم داد و با لوندی خاصی رانهای خود را تا آنجا عریان کرد که زن و شوهر فهمیدند شورت هم در بر ندارد و با خنده ای که بازیگوشی دخترک را برایشان نمایان می کرد روبرویش نشستند و وسایل پذیرایی را تا هر آنچه داشتند روی عسلی چیدند و منتظر رفتارهای بعدی دختری که برای هر دویشان شیرین و جالب بود ؛ ماندند و اما قبلن با هم طی کرده که هر چه شد عصبانی نمی شوند ، چون او اصلن برای همین کار آمده است.

بهاره در حالیکه جام شربتش را به نشانه سلامتی بالا آورد با ادایی که در چشمها و صورت خود ایجاد کرد گفت کادوتونا واز نمیکنین .....

و آنها با چشم گفتن کاغذ کادو را باز کردند و قوطی را در قوطی دیگر دیدند و همینطور رفتند تا هفت قوطی را در هم یافتند و با نگاهی عصبی به صورت مسخره کننده خواهر ؛ با تلخند ادامه دادند و سر آخر یک سنگ پای سیاه را دیدند و یکمرتبه بهاره با حالتی که ظاهرن جدی و در عمق استهزا بود در آمد

قزوینیه و برا هر دو تون خصوصن تو شب هفت خیلیم جالبه ....

آره راس میگی سنگ پا نداشتیم و از خواهر مهربونم تشکر و....

راسی شنیدین درسای فارسی دبستان تغییر کرده و میخاین بشنوین ؟

تو اگه فحشمونم بدی ارزش شنیدن داره.....

ولگردا که ارزش فحشو ندارن چون هم تنا چیزی که از یه زن میخوان رختخوابه....اینم که اوپنه اوپن بود و راحتم رف زیرت ...

و بهجت که می رفت عصبانی شود با فشار آرام بخش بازویش توسط رضا سرش را به تایید تکان داد و بهاره گفت : چوپان دروغگو پادشاه شد و اولین اقدامشم دعوت روباه و زاغ برای دزدیدن جوجه خروسای بی پدر و مادر محله بود   حسنک گاو و گوسفندانشا فروخت و آبدارچی یه شرکت خصوصی شد و دهقان فداکارم تو میدون انقلاب سیگار فروش و از همه بدتر کبری تصمیم گرفت به همخونش خیانت کنه و عقده بیوگیشا اینطوری حل کنه...

که بهجت با صدایی حاکی از عصبانیت در آمد 

اینقده توهین نکن من اقلن پونزده سال از تو بزرگترم....

خب آره واسه همینه بلدتری بهتر از من هر کسیا رو خودت بکشی و....

اینا بیرونش کن ....

آره اریک جون ببرم اطاق خواب تو که خوب بلدی ....

که رضا دست بهجت را گرفت و به یاد کرد مادران و اجداد مسیحی اش که روبروی مجسمه مریم باکره می نشستند همسر  را کنار خود نشاند و با صدایی پر از بغضی عیسوی ؛ رو به بهاره که حالا با نگاهی برتر آنها را می نگریست 

هردومون ازت معذرت میخایم .....میدونیم خیلی برا غرورت سخته ولی تو خانوم با وقاری هسی و خاهش میکینم ببخشمون و...

و بهاره از لذتی که با تحقیر آن دو بدست آورده بود بلند شد و 

حتی ارزش تف انداختنو ندارین ....

و رفت و از رفتاری که بر او رفته و روزگاری که می دید و جفایی که نمی توانست با خنکی دل پاسخش را بدهد دوباره خانه نشین شد و در ترم جدید ثبت نام نکرد و مرخصی تحصیلی گرفت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 13:9  توسط رضا خرسند | 

با آمدن سال شوهرش فکر کرد که این اتفاقی بوده مربوط به هزار سال پیش و انگار بنا به اعتقادی ، در یک زندگی اجدادی او این تجربه بوده و آدمی شده متعلق به دورانی دیگر و باید با بازسازی خود خاطرات تلخ را فراموش کند و وارد یک زندگی جدید شود و این یعنی عشق سوزانی که این بار به خواست خودش شکل گرفته بود.

 نزد رضا نیز کاملن عیان و غیر قابل انکار بود و حتی یکبار به او گفته

به مامانتون توضیح دادم که هیچ نظر خاصی به بهاره ندارم چونکه اصه متعلق هم نیسیم و بهتره شمام از آینده دخترتون تو رابطه با من نگرون نباشین و.....

با چک کردن گفته رضا نزد مادر صداقتش بار دیگر اثبات شد ، الا اینکه قرار نبود با بیانی روشن رویاهای دختر را به تیرگی بکشانند و تنها با نوعی رفتار معقول شاید بتوان دخترک را منصرف کرد و کم کم بهاره هم متوجه شد و ولی همچنان دنبال کور سویی می گشت و ولی او ضربه را از جایی که اصلن انتظارش را نداشت خورد ، ضربه ای که بعدها انعکاسش زندگی بهجت را هم فرا گرفت.

تابستان گرمی بود و به رسم همه ساله خانواده به ویلای شمال می رفتند و اما بهجت بهانه آورد که حوصله ندارد و اینجا می ماند و با تذکر مادر که 

تو و این پسره تنهایین ینی؟....

ینی بم تجاوزمیکنه ؟ خاهش میکنم بسه مامان ، من بقول خودتون یه زن سن و سالدارمو الانه یه ساله با این پسره شب کار مشترکم و اصن یادم نمیاد بم تجاوز کرده باشه.....

خوبه خوبه حالا یه چیزی گفتما....

ولی بلافاصله با درخواست بهاره برای بردن رضا هم  مخالفت کرد و او هم که طی ماههای اخیر کم محلی های رضا را می دید ، اصرار زیادی نکرد و اما در خود فکر کرد 

برگشتنه بایسی جدن باهاش حرف بزنم و اگه کسه دیگیه رو نشون کرده باشه بلایی سرش میارم که اقلش اخراج از خونه اس....

و این را بعنوان یک تهدید مهم برای این مهمان بی خانمان تلقی می کرد که شاید موثر واقع شود و سناریوهای متعددی برای واکنش های احتمالی پیش خود تداعی می کرد و مدام در طول جاده پر پیچ و خم هراز چندین بار با او قهر و آشتی و دعوا و صلح  کرد و فکر کرد 

چه حالی می شه وقتی حکم اخراجشو صادر کنم  و....

ولی اما هیچ به ذهن حساس و کوچکش خطور نکرد آنکه عشقش را خیلی راحت ربوده همخونش است و اگر می فهمید چه می شد؟

شب اول خالی شدن خانه بهجت دوباره به رویاهایی وارد شد که مدتها بود دست از سرش بر نمی داشتند و مدام در خواب و بیداری به سراغش می آمدند و آن هیچ نبود مگر رویاهای رنگی که در خواب هم با نشاطی بسیار ؛ او را به ترشحات مختلف می کشاند و تصمیم خود را می خواست امشب عملی کند و خصوصن که برای رضا و خودش هم یک هفته مرخصی سالانه رد کرده و آمادگی کافی را در او هم می دید و پس از صرف شام و برای اتلاف وقت و یا شاید یافتن راه حلی بهتر به رختخواب رفت و باز رویاها به سراغش آمدند و به یادش آمد چه زوری می زد تا اردلان را وادار به معاشقه کند و وقتی شمرد دید در کل سه سال از تعداد انگشتان یک دست هم تجاوز نکرد و به حال او  و خودش دلش سوخت و یکمرتبه در گنجه به سراغ سارافون رکابی صورتی رنگش رفت که کمی با گذر زمان رنگ و رو رفته شده و ولی هنوز بوی عطر عاشقانه آنروزها را می داد و یادش آمد که چندین بار با این لباس حرکات اروتیکی مهیجی را با گونه ای رقص آمیخته بود و جلوی اردلان اجرا کرده و وقتی چشمهای بسته از خواب او را دیده ، خنده و گریه اش به هم آمیخته شده و گاهی در خاموشی به خود ارضائی پرداخته و با این فکرها خود را بازنده ای می دید که هیچکس کمکش نکرده  و الان در چند قدمی مردی قرار داشت که می توانست آینده اش باشد و اما فکر و خیال به گونه ای دیگر به سراغش آمد که چه آینده ای؟ و دوباره وقتی کمپرس غم بود که بر سینه اش خالی می شد با خود گفت 

بی خیال مگه چن بار بدنیا میام بذار ببینم چی میشه و....

 خود را برای رفتن آماده کرد.

عمدن با صندلهای صدادار بر پله حلزونی آهنی کوفت و بالا رفت و پیش خود از آتش تند رضا تصور کرد که با دیدن لباس بدن نما و بدون روکشهای زیرین حتمن بقدری تحریک شده که امانش را خواهد برید و او منتظر چنین لحظه ای سالها غم کلاف کرده و وقتی به بام رسید و اطاق را خاموش دید که درش باز است و صدای خش دار پنکه سکوت را می شکست  و با برخاستن سگ ، او هیسی با صدا کرد و پرده را کنار زد و در نور مهتاب دید رضا که بنظر خواب نمی آمد ، تاقباز و لخت خوابیده و علمش چون گرز جنگجویان ماقبل تاریخ سرخ و آتشین به او زل زده و او نیز مثل ماده شیری سپردار به حریف نزدیک شد و تکانهای خفیف پلکهای مرد چشم  بسته را به حساب خجالت او گذاشت و با پاهای درخشانش او را محاصره کرده و تونل خیس یک طرفه را به سمت پیکان آهنین تنظیم کرده و در حالتی از ناله ها  و جیغ های خفیف ، دخول تا انتهای حساسیتش صورت پذیرفت و نبرد دو پهلوان با گشایش چشمهای رضا وارد مرحله ای گردید که به زیر و بالا کردن یکدیگر در اشکال مختلف منجر شده  و بسان یک ضرباهنگ لطیف از دو هماوردی که قصد ماندن در اوج را داشتند ، یک ساعتی به هم پیچیدند و پوزیشنهای مختلف را تجربه کرده و در نهایت با جوشش چشمه ای از مایعی مغذی و پخش آن بر سراسر بدنشان به انتها رسید و هر دو از اولین تجربه پیروزمند ، راضی و خوشنود بیرون آمدند و در گوش هم تغزلاتی خواندند که

همه چی آرومه ما چقد خوشحالیم ، پیش هم هسیم بخودمون می بالیم ، تشنه همه جاتم منا سیرابم کن و.... سیراب و راضی تا صبح به هم چسبیدند و در اثنا خواب و بیداری چندین بار غریزه بدوی اشان آمیزشهایی را به انواع مختلف اجرا کرد و مثل یک ارکستر هماهنگ ساعات شب و روز بعد را تا انتهای یک هفته طی کردند و مدام تجربه عاشقانه و خوراکهای چرب سفارش دادند و شیرینی جات مصرف کردند و عملن از آن هم  شدند و در خلوت خود این قول را به اشکال مختلف و با زبانهای و لهجه های گوناگون و با استفاده از کلماتی که تاکنون به کار نبرده بودند در گوش هم زمزمه کردند که بگذار با لباس سفید از هم جدا شویم و در مقابل هر تهدیدی از جانب هر اردویی دست در دست هم داده و مال را به باد نخواهیم داد که امروز اگر رفت ، یک بیست وچهار ساعت تمام بوده و می توانستیم از آن چه آفرینشها بکنیم و بگذار خروجی ما همین عشق آتشین باشد و مگر در طول تکامل هر موجودی همین نبوده؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 23:5  توسط رضا خرسند | 

عشق با دو خواهر ، عشقی که چنگالهایش را برای اولین بار در وجود او ریشه کرده و نمی توانست از آن خلاصی یابد و اما پذیرش و ادامه آن برایش مشکلی لاینحل بود ، حکمش چیست ؟ 

کشیشی گفت 

تو دین ما که اصن دو زنی نیس.....

و شیخی که

اگه با خواهری ازدواج کنی و یکیا طلاق بدی یا بمیره ، تنها موردیه که مرد بایس عده نگه داره و البته همزمان حکمش زنای با محارمه....

عرف هم که آنرا شنیع و بد یمن و بلا تلقی می کرد ؛ اما رهایش نمی کرد .

او که سالها با این باور زیسته که هیچگاه زن نگیرد و البته ماجرای والدینش برایش سر چشمه این اعتقاد دیرین بود ، ولی پیش آمده که با ارمنی و مسلمان از در رفاقت و تنها برای اطفای حریق همبستری کرده  و زنان را همیشه در حد نیم ساعتی شادخواری می دید ، ولی این بار فرق می کرد و دو گانگی شخصیت و روحیه مسلمان و مسیحی که او را عملن در دو جهان قرار می داد بر بستر ریاکاری شایع در جامعه ، بشدت در التهاب دو عشق قرارش داده و خصوصن که بهجت برای راحتی خود و بیشتر برای فرار از دغدغه های رایج  پزشکی شیفت شب را پذیرا شده و او را هم برای ادامه تحصیل کمک خود کرده و حال هر شب تقریبن در فاصله ای بیست قدمی اطاق پزشک کشیک با استیشن پرستاری قرار داشت و اکثر اوقات می آمد و کنارش می نشست و به داستانهای کودکانه او گوش می داد و با نوعی نگاه که این پسرک شیرین گفتار که گاهی برایش روی میز ضرب می گرفت و ترانه های کوچه بازاری ارمنی و فارسی را می خواند و ملالش را کم می کرد ؛ بیشتر برایش در حد بچه ای از نوع خواهر کوچکش بود و فکر می کرد

اگه کمی زودتر ازدواج کرده و پسری داشتم ؛ در همین حدود و با همین منش و گویش بود....

و بهر حال اصلن به آنچه در مخیله پسرک می گذشت توجهی نمی کرد و حتی وقتی پسر در رقص ها و بازیهای شبانه و بخصوص در تشریح جنازه ها تماسی با او می یافت باز آنرا به حساب بچگی او گذاشت و گذشت.

اما در جبهه مخالف و از نظر بهاره وضع فرق می کرد ؛ با وجود تذکرات پدر و مادر که 

یه وق به این پسره دل ندیا چونکه اون اصن به ما نمیخوره و حالا یه زمانی جون خواهرتو نجات داده ولی دلیلی برا زندگی باهاش نیس ، اون همه کارس و هر چی بگی از این آدما بر میاد ...

ولی ابهت رضا در دانشکده و موجه بودنش و حاضر جوابیش در درس و هوش سرشار و انرژی بسیار و حتی با وجود بی علاقگیش به این فقره ، نماز خواندن و واکسینه شدنش از طرف بچه های انجمن و پچ پچ دوستان و حضور او در خانه اشان که برای رفقایش یک جور آینده حتمی تلقی می شد ، مدام این وسوسه را در او ترغیب می کرد که شاید و نه حتمن پدر و مادر اشتباه می کنند و مگر علاقه و تلاش آنها برای دو وصلت ناموفق ، دلیلی کافی نبود که نباید به حرفشان بی اعتنا شده ؛ پس بهتر است با تمناهای کودکانه و توام با وقار این پسرک کوشا را جلب خود کند تا شاید زندگی بهتر از خواهران یابد ، بنابراین با اراده ای فراتر از آنچه رضا توقع داشت با بهانه های مختلف نزدیکش می شد و مدام در حیاط و گوشه اطاق و بیشتر پشت بام و کنار سگ شیرین او به حرف و گپ می گذراند و بیشترین بهانه موجه اش برای دیگران ؛ همکلاسی و هم رشته بودن و دروس مشترک داشتن بود.

ولی اما خصوصن مادرش مدام با نگرانی به این رابطه می نگریست و با اشکال مختلف گیر می داد و حتی یکبار در حضور جمع با تندی دختر را با تهدید اینکه 

بهتر نیس رضا به فکر جایی برا خودش باشه ....

را ترساند و اما واکنش همزمان دو خواهر، اندیشه ای شوم را در او شکل داد که به سرعت دستش را برای رفع آن از فکرش تکان داد.

اما شومی فکر مادر یک شب برای بهجت به حقیقت پیوست ، شبی که شلوغ شد و پشت هم جنازه آمد و تقریبن هر دو دست تنها بودند و سالن تشریح پر شد از تختهایی که باید به نوبت شناسایی گردند و لباسهای هر دو خیس و خونین شده و چند مرد و زن با عورتهای آشکار حسی غریب را در هر دو تحریک کرد و یک دو باری که در حین کار به هم چسبیدند شاخص پسرک را بر شکاف پسین خود حس کرد و نگاههای شهوانی او را بر درز ور افتاده سینه ها و ساقها بوضوح دید و با این تصور که اگر اردلان کمی از شکوه جنسی این را داشت هیچوقت زندگانی زیبایش به هم نمی ریخت و همزمان در اوج خون و هیجان و شهوت به آرزوهای گمگشته ای در ذهن رسید که با بی علاقگی اطرافیان مواجه شده و سیل خون ؛ حس انتقامی کور را در او زنده و برجسته کرد و در عین حال نمایشات دلسوزانه پسرک هم  هیجان او را چنان استوار کرد که با بستر حیوانی پیرامون همخوانی یافت و با دقت بیشتر دید پسرک بارها با چشمانی پر نیاز به استیل او زل زده و از همه بیشتر پاها و سینه ها و لبان قلوه ایش برای او منظر اصلی بوده و اما تحت تاثیر فرهنگی که زن را همیشه از مذکران می ترساند سعی کرد این امر را هم برای خود تا حد رفتاری کودکانه توجیه کند و به خود خندید و فکر کرد 

این چه فکر مسخره ایه که تو تار و پود جامعه بدوی ام  ریشه دوونده و بهتر نیس مث شوهر و خواهرم شورشی کنم  و....

پس جاذبه ای از رنگ و شکلی دیگر برایش ایجاد شد و این سر آغازی برای شبهای بعد که با دلمشغولی بیشتری به پسرک با چشمانی نه کودکانه ؛ بل مردانه توجه کند.

با این نگرش جدید ، تازه متوجه پیرامون خود شد و آواها و نشانه هایی را که قبلن نمی شنید با خود مرور کرد که بارها همکاران مرد و بواسطه زنان و یا حتی خود ، با ایما و اشاره به او پیشنهاد ازدواج داده و او گوشش را گرفته و مادرش که داستانهایی از زنان بیوه محیط کار سابقش ؛ گفته بود که 

دخترم هنو جوونه و خوشگل ...تازشم  طبق مطالعات پزشکی ،  فاصله سی تا سی و پنج ساله که زیباترین ایام حیات زنانه اس و قشنگم می تونه بچه دار شه و پسر برادرمم از اولش مشکل روحی داشت و .....

او باز با گوشهای بسته این آواها را شنیده و از همه مهمتر خواهرش که با سنی کمتر از بیست تقاضای مردی را داشت که هرچند در اوایل دهه سوم زندگی بود ، اما اندازه مردان چهل ساله دنیا را گشته و همه را شناخته و اگر زمانه اینگونه نبود ، با این روحیه می توانست شاخصی در جامعه باشد.

اما پدرش که پس از زندان مقام ریاست را از دست داده بود ؛ انگار انگیزه اش دو چندان شده و در کار نیم روزی درمانگاه و تا نیمه های شب در مطب می گذشت و از کجا معلوم در شبهای تنهایی با سکرترها همه کار نکرده و حتی مادر یکبار در سالهایی دور و با پرخاش دعوایی راه انداخته که وقتی او جویا شده بود جواب مادر

هیچی و مردا همه عوضین....

اما این سر مگویی شده بود که تنها می توانست با کمک رضا آنرا بفهمد بطوری که با ریسکی پذیرفت :

حتی اگه با یه رابطه کوتاه بتونم چیزی مهم ازش در بیارم ، اونوقت شاید بتونم برا آینده ام بیشتر فکر کنم تا این دفه رو دس قبلیو نخورم.....

پس از قوه آتشین زنانه اش سود جست و اولین مرحله امتحان را در صحبتهای شبانه ، همراه کرد با نگاههای  شهوی و پر خواهش  و ولی در بازیهای این چنین مهارتی نیز داشت که وقتی رضا می خواست حد را بگذراند نهیبش زند و از هر پاتک او به حدی عقب می رفت که فهمید کمی شرافت عاشقانه در وجودش است .

مرحله بعدی پیچیده تر بود و باید او را در مقابل انتخاب بیازماید و یک شب راجع به خواهرش پرسید و جوابهایی در حد اینکه 

براش آرزوی موفقیت میکنم و هنوز جوونه و والدینم که ناراضیو....و اصن با هم جور نیستیم و ...

اما اینها حرف بود و پس گشت و گذارهایی سه نفره را ترتیب داد و در آنجا دید که رضا با بعله بعله گفتن های بیشمار خواهر را نادان و بچه فکر می خواند و وقت صحبت با او استدلالهایی قوی می آورد و در این مواقع ؛ خواهر با گفتن اینکه 

می بینی دکتر همه چیا قبلن شنیده و دیده و بقول خودش یه روز زندگیش مث یه ساله ما تجربه توشه ...

اما مجیز گویی ساده دلانه خواهر را با پوزخند و تکان سر جواب داد و اساسی ترین حرف را زد که 

با این حساب سر دستی من الانه سن تجربیم از آبجیتونم بیشتره دیگه؟...

بعله دیگه.....

و هر دو بهم نگریستند و دخترک نفهمید و نگاه آنروز آنها کار را تا اندازه ای جلو برد که شب فکریها شروع شد.

اما سخت ترین مرحله قانع کردن خواهر و مادر و شاید پدر بود و با اعمال و حرفهای قرون وسطایی آنها فهمید که زبان درکشان فقط عمل انجام شده است: 

تازه من برا اونا زنی وصله پینه دارم که اگه تو همین کشورای مجاور ؛ ینی هند و اینا بودم بایس یا کنار جسد شوهرم می سوختم و یا در بهترین حالت ازدواج با مردای بالای پنجاه را برام تجویز میکردن و نمیدونن و اصه نمیفهمنم ؛ چشمه خروشانی که سالا توم خاموشه ، اکنون آتشفشانی مهیبا تو دل داره که فقط یه صخره سنگی جوون پاسخگوشه....

و به فکر عمل افتاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 19:55  توسط رضا خرسند | 

در روزهایی که خانواده دکتر با تب و تابهای مداوم درگیر بودند ، اریک رضا بساط عرق کشی خود را جمع کرد و با مضمونی که بلاخره در این مملکت اسلامی ، سراغ او هم خواهند آمد پس وارد بازار بی سرانجام بیکاران شد و باید هزینه نگهداری خود و عرقخوری و بیماری پدر بزرگ را  هم به دوش کشد و رها و ولی با انگیزه ، سرک کشیدنها را شروع کرد.

اولین جا مغازه عمویش بود که پسر عموها هلش دادند و بیرونش کردند و او با یاد خاطرات دوران چندش آور کودکی که یک بار پسر عموی بزرگ ، گوشه ای خفتش کرده و او هم به تلافی دختر عمو را در توالت گیر انداخته و کتک مفصلی خورده و باری دیگر چیزهایی که زن عمو از او قایم می کرد تا به فرزندانش بدهد را دزدیده و باز کتک خورده و یکبار هم با همین پسر عمو برای خفت مجدد دندانش شکسته و در نتیجه دوباره کتک بود و خلاصه به خود گفت 

باس اینجام میومدم که مطمئن شم ، هیچکسو ندارم و به حمام آبشار رفت که مشتری پر و پا قرصش بود و حتی یکبار از او خواسته بود نمره گیر شود و او آنوقت نپذیرفته و حالا جواب این یکی نه شد .

راسته پهلوی یا مصدق یا ولیعصر را طی می کرد و با خود که 

خدایا یعنی ما باس گشنه بمونیم که دید پسرکی با کهنه ای پشت چراغ قرمز شیشه ماشین پاک می کند و اسکناس است که می گیرد و این مزد دلسوزی مردم متمول محله بود و نه مزد کثیف کردن شیشه ماشین آنها و از فردا در مکانی دورتر و زیر پل پارک وی با شیشه شور و چند لونگ تمیز بر گردن حاضر شد و شیشه شوری عجب سودی داشت ، خصوصن وقتی مشتری زن بود و دستت را مثل گدایان دراز می کردی و احساسات رقیق به جوش می آمد و اسکناسها در جیب اریک می رفت و حالا می توانست از اسکندر مقدونی ؛ عرق پدر بزرگ را بگیرد و او که لقبش مقدونی بود و از همه چیز اسکندر حقه بازی اش را خوب داشت ، هر آشغالی اعم قرصهای آرام بخش و مواد ترکیبی خطرناک را با یک ته استکان عرق قاطی می کرد و یک بطر را به چند برابر قیمت خودش به او می داد و این عرقها را پدر بزرگ با تلخی می خورد و می گفت 

مزه اش بد شده .....

 ولی مزه مرگ بود که جسم نحیف پیرمرد را به چنگال می گرفت و در شبی بعد از سر کشیدن یک بطر با اخم و تخم و غرولند به اریک گفت 

اینجام میسوزه و میسوزه و میسوزه و....

و آنجا قلبش بود که در میان سر و صدای نوارهای اریک گم شد و او با سگش در حیاط خوابش برد و تنها صبح بود که جسم باد کرده و نگاه سنگی اش ، اریک را وادار به خبر کردن آمبولانس شورای خلیفه گری و انتقال جسد نمود که اینهمه در نیمه یک روز تابستانی و در کوچه خلوت برای توهم بیشتر او کافی بود و در گورستان هم تنها او و کشیش تابوت بر چاله نهادند و بعد از دعاهای معمول کشیش جوان در آمد که

 این پیرمردی که سالها پیش به این سرزمین آمده سرنوشتش این شد و ولی خدایا به نوه بی کسش رحم کن که حداقل بدتر از او نشود...

او و سگ روزی را به عزا در خانه ماندند و به خانه های دیگر که سر و صدا از آن می آمد نگریستند و به بخت تنهایی خود نفرین گفت و حتی چند باری خواست به عنوان صاحب عزا به خانه همسایه رفته و سر سلامتی برای خود طلب کند که آخرین حرفهای بریده نبریده پدر بزرگ یادش آمد که 

بعد از من حتمن ای یارو دکتره بیرونت میکنه ...

ولی من کومک دخترش کردم و ولی نمیدونم چجوری بشون بگم و تازه مگه این کارا واسه اینا کردم و بعدشم اینا زندون بودن و حالا گفتن من ، شایدم ....وله لش بابا 

و رفت به زندگی عادی و با شکر نبود موجود پر خرجی چون پدر بزرگ به چهار راه رفت و یک روز که در لابلای ماشینها می چرخید ، گشتی پلیس درست جلویش قرار گرفت و اشاره کرد که بیاید بالا و با تندی که 

زیر لوای شیشه شوری مواد فروشی میکنی الدنگ....

و او فرار کرد و پلیس چابک دنبالش دوید و هنگام پرش از جوی بزرگ خیابان به وسط آب لجن سقوط کرد و زیر بارش مشت و لگد پلیس جان داد و نفس گرفت و موشی تنومند را دید که چند توله اش را فراری داد و تذکر پلیس که بار آخرت باشه و از تجمع مردم که با صدای بلند سر دادند :

نزن ، نزن .....ولش کن ، ولش کن.....آی مزدور ، آی مزدور..

پلیس با ظاهری حالت سازانه که نمایانگر دلسوزی کاذب بود و ولی عملن از ترسی که شعار مردم برایش درماندگی آورده ، رهایش کرد و رفت و یکی از رهگذران کمکش کرد که برخیزد و نشست و او که مردی با محاسن جو گندمی بود در آمد که سیگار می کشی و او با تایید حرکت سر و مرد پاکت سیگاری را با یک هزاری به او داد و گفت 

فقط و فقط و فقط خدا ، توکلت به اون باشه....

حاجی جون حالا مزد توام این حرفاس؟... خدا کدومه بابا آمرزیده؟...اول که فک نمیکنم خدایی باشه ، اگه ام باشه ما رو از یاد برده....

نگو پسر عزیزم ، اولن اون که بت دادم حقت بود و بایستی بت میدادم ، اینی ام که میگی نیس ؛ باشه بحثی نداریم شایدم نباشه ، اما اگه باشه از رگ گردنت بت نزدیکتره....

و رفت و او رو به آسمان 

آهای کجایی رگ گردنی ؛ اقلش این یارو  مومنتا پیش ما که قبولتم نداریم ؛ بی آبرو نکن و مارم ببین....

و دمی در کنار جوی آرام یافت و با شمارش پولها فهمید که زمان غروب برای ماشین سواران پول خرج کن رسیده و باید برود و این بار با التماس

آهای خدای رگ گردنیا کمکم کن....

 و انگار نیشخندی از آسمان آمد چون بلافاصله کمک رسید و آن پژوی انگوری رنگی بود که دختری پشت فرمانش و با دختر دیگری در کنارش بگو بخند می کرد و با خود گفت 

اینه خدا جون ....

و دوید و بدون نگاه کردن به صاحب ماشین مایع را پاشید و تمیز و براق شیشه را نگریست و از زاویه چشمش دو نور درخشان از سمت راننده را دید که بهاره بود و او که 

رضا تو؟.... 

و اخطار پلیس راهور که 

خانم برو....برو دیگه ....

باز تو اینجا پیدات شد؟ توله چخی.... بازم کلانتری چیا میان  و ایندفه میگیرنتا....

و او گیج و مبهوت راهی از میان ماشینها یافت و به خانه رفت و تا خواست در را باز کند بهاره در چارچوب منزلش با حالتی منتظر به او زل زد و در آمد که 

این چه کاریه؟...

 و او با بیانی بین خنده و گریه و شوخی و جدی 

بابام غریبونه مرد و قولت میدم شما همسایه های نجیب حتی نفهمیدین و...

کی؟

برررو بببا بببا ؛ کی؟

مرد دیگه و من تنای تنایی که یه روز جسارتم شیر شد و اون خواهرتو رد کردم ، حتی اندازه یه تف ارزش نداشتمو...

بسه بسه ، یواشتر بگو تا بفهمم چی میگی و...

خداحافظ شما مادموازل... 

در حالبکه می رفت صدای دخترک را شنید که 

به بابام می گم کاری آبرومند برات پیدا کنه و دیگه اونجا نرو خب ، قول میدی؟؟؟؟؟

و صدایش در تاریکی گم شد و اما دختر تقلاها کرد که پدر و مادر و خواهر را راضی کند که سر آخر خواهر پذیرفت 

که شایدم کمک به این بچه بتونه شوهرمو نجات بده....

 و شب هنگام ؛ همه خانواده به سر سلامتی تاریک نشینی آمدند که تنها ماده پذیراییش عرق و قهوه ای ارزان و سیاه شده بود و آنها در نگاهی سریع به پیرامون ، او را موجودی نه چندان پذیرفتنی و اما قابل ترحم در حدی که غرورش ضربه نخورد ؛ دیدند و کم کم قانعش کردند و ولی در دل دکتر چیز دیگری در حال شکل گرفتن بود.

بهجت ، رضا را به عنوان کمک بهیار اطاق تشریح پزشکی قانونی برد والبته پیغام آور مرگ اردلان همو بود که طی همین چند روز نتایج کنکور قبولی او و بهاره نیز اعلام شد و ولی غم مرگ داماد شوریده حال هیچ انگیزه ای برای جشن باقی نگذاشت و این نیز برای آنها چون یک ماجرای عادی سپری شد و اما تا زمانی برای آغاز درس دانشگاه، خانواده برای سر زدن به دختر وبیشتر برای فرار از این همه مرگ پیرامون ، به فرانسه رفتند و همه چیز را از بهانه شنیدند و قول دادند که سر نگهدارند که مبادا برای پسر مشکل آفرین شود.

اما دکتر پیشاپیش با بدجنسی خاص خود و بیشتر جهت تاراندن قطعی اریک ، معمار را خبر کرده و او هم که منتظر چنین مجوزی بود و در عین حال بیشتر برای رها شدن از مستاجر سمج ، اسباب و اثاثیه رضا را بیرون ریخت و او هر چه التماس کرد تا چند روزی صبر کند که خوابگاهی یا جایی بیابد ، اهمیتی نداد و جوشکار درب خروجی را بهم چسباند و رضا در کوچه ماند و به عنوان یک کمک بهیار موقت هم نمی توانست محل کار را تبدیل به خوابگاه کند و پس شب اول را در کوچه و با خرده خنزر پنزرش ماند و در آغوش سگش خوابید و منتظر صبح شد که با کمک همسایگان وسایلش در پارکینگ این و آن قرار گیرد و ولی سگ را روزها به گوشه ای از خرابه برده و قایم کرده تا شب بتواند کنارش بخوابد و فکر کرد دل کندن از سگ برایش سختتر از پدر بزرگ است و ولی در این سرزمین نجس ستیز این حیوان ؛ جایی نداشت .

پس دوباره به یاد خدا افتاد و برای اولین بار به شیوه مسلمانی که از مادر پدرش در کودکی آموخته بود نمازی نشسته در گوشه خرابه خواند و چند شبی بعد که خانواده دکتر آمدند و وضع او را دیدند ، اطاق سوئیت کوچک پشت بام را که زمانی به نگهبان خانه می دادند نصیبش کردند و پذیرفتند که سگ را هم به بام ببرد و دکتر هم به رسم دلجویی و بیشتر عذر خواهی دستش را به گرمی فشرد.

او به شکرانه خانواده ای که در خاموشی کمکش کرده و بیشتر بخاطر شرایط جدید ، در مسجد دانشگاه تهران ، هر روز نماز قضا برای پدر بزرگ و پدرش و شاید مادرش خواند و چون خیلی از عبارات نماز را نمی دانست مدام به فارسی و زیر لب همان جمله را می گفت

خدایا ....ای خدای نزدیکتر از رگ گردن ؛ کمکم کن.... 

 و البته این همه از چشمان دوربین اعضای انجمن اسلامی دور نماند و برای فعالیت  سراغش آمدند و او به یاد بهانه ای که آن سرنوشت را برای خود و پیرامون آورده بود گفت 

فعالیت سیاسی نه ، اما هر کار دیگه ای بخواین و....

ولی آنها او را بعنوان مامور تجسس عملکرد جاری دانشجویان می خواستند و او مدام بهانه می آورد و خلاصه بعنوان یک فعال مذهبی که شاید روزی به کارشان بیاید در آب نمک قرارش دادند .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 16:16  توسط رضا خرسند | 

اردلان در طول مدت کوتاه زندان ، بی توجه به هم بندان و دغدغه های جوانی آنها به مکاشفه درون خود رفت و از خود پرسید 

آیا برای زن زیبا و پر تحرکش حکم یک چراغ قرمز بزرگ را ایفا نکرده ؟ آیا او که فهمید عنین است بهتر نبود جدی تر به مداوای خود بپردازد که در نهایت کارش به عدم فعالیت هورمونی نکشد؟ چقدر این موجودات ظریف را خداوند دوست داشتنی آفریده که همه خشونت ما را با صبر و لبخندی شیرین تحمل می کنند و واقعن اگر خدا زن را نیافریده بود بشر چه بود و چه می توانست باشد ؟و....

هر چه در درون به محاکمه خود می پرداخت ، در برون از همگان فاصله می گرفت و حتی در بازجویی ها هر چه را می دانست گفت و همه مسئولین فهمیدند که کاره ای نیست و در بین هم بندیان که مدام در حال بحث و تنش با خطوط فکری خود و زندانبانان بودند به احدی نزدیک نشد و وقت غذا خوردن با اقتباس از رفتار خطوط متفاوت عقیدتی که سفره هایی جداگانه داشتند ، او رو به دیوار می نشست و در سکوت می خورد و در وقت همکاریها شانه خالی می کرد و در خطاب قرار گرفتن بی اعتنایی و در وقت عتاب و خطاب زندانبانان اطاعت و خلاصه ظاهرن آزاد شد ولی اما در درون خود زندانی یافت و به آن پناه برد.

در هنگام ورود زنش محکم او را به آغوش کشید و او حس کرد تکه فلزی سرد را از همان نوع که زندانبانان بر تنش کوفته بودند لمس کرده و به سرعت کناره گرفت و با مرسی مرسی گفتن او را عقب راند و زن و خانواده اش که پروانه وار او را احاطه کرده و مورد پرس و جو قرار می دادند ، از بی حوصلگی او در پاسخ یخ کردند و حمام گرمی برایش آماده شد و او گربه شور بیرون جست و ظرف غذا را برداشت و رو به دیوار و پشت به همسر با عجله چیزی خورد و به بستر رفت و چندین ساعت خفت و دوباره برخاست و غذا خورد و باز خوابید و این شد کار دائمش و در برابر هر پرسش همسر سکوت کرد و در هیچ جمعی شرکت نکرد و به محل کار خود باز نگشت و روزی خور زنش شد .

بهجت با سئوالات پنهان و آشکار مدام در چالش بود و گاهی از خود و بعضی اوقات به صدای بلند از او می پرسید

از چی ناراحتی و اگه مرگ برادرتا تقصیر ما میدونی ، حقته و به نمایندگی از خونواده عذر میخوام و اگه از بچه دار نشدن واهمه داری ؛ اصه برام مهم نیس و اگه هر چی میخوای برات آماده میکنم  و ....

اما هر چه بیشتر می گفت و می پرسید ، صورت سنگی مرد سفت تر و اراده جا خالی دادنش مقاومتر و اما فرار و گریز تنها چند صباحی ادامه یافت تا دختر به رسمی همیشگی شکایت به پدر برد که 

شوهرما دریابین ؛ درسه بچه اش نمیشه که مهمم نیس ، درسه قوه اش کمه که اونم برا ما زنا اهمیتی نداره ، ولی این یه حرکت جدیدشو چیکار کنم ، مث میت شده میاد و میره و میخوره و میخوابه و نه کاری و نه تفریحی و نه خریدی و نه حتی تو این یه ماهه نرفته تا سر کوچه ، بابایی مامانم کمکم کنین...

 و هر چه خواستند که دکتری و درمانی و دارویی را بپذیرد در سکوت سر تکان داد و از حضور در جمع فرار کرد و گاهی برای هم کلام نشدن با عمه و شوهرش به توالت پناه برد و آنها که دیدند کاری را با مجوزش نمی توانند بکنند با دختر صحبت کردند که 

بهتره از اورژانس و مرکز بیماریای روانی کمک بخوایم و اونا میان و میبرنش و شایدم درس شه و ممکنه ام نه.... همین؟ بیان شوهرما تو اون لباسای برعکس کنن و ببرن و اونوخ خوب میشه و تموم ، برید بابا پی کارتون ما را ببین از دو تا دکتر متخصص کمک خاسیم ...

و بهجت عمل نهایی که با حالت زنانه اش می خواند را پذیرفت: تحمل.

این تحمل بهجت بود که اردلان را ذله کرد و فهمید دیگر مزاحم است و بایستی کاری کند و یکروز صبح وقتی زنش با مکالمه ای آرام ، دعوتش کرد به مراجعه پزشکی حاذق و تنها راه حل را مصرف مقدار کمی داروی اعصاب و آرامبخش تجویز کرده و

 چیزی نیس مث سرما خوردگیه و....

 او با سکوت گوش داد و حتی نگفت بزودی از شرم راحت می شوی و زن با لباس آماده رو به شوهر که 

میشه ببوسمت و آرام بوسیدش و با عجله سر کارش رفت و غافل شد از فاجعه ای که انتظارش را می کشید.

خانه خالی برایش وسوسه ای را که مدتها پیگرش شده  فراهم آورد و شیک ترین کت و شلوارش را که تازه زنش خریده بود با کفشهای ورنی و پیراهن مانتیگول را پوشید و وقتی برای اولین بار از خانه بیرون رفت و بیشتر برای اجتناب از گم کردن آدرسها تاکسی دربستی گرفت و به داروخانه ای که سهامی در آن داشت و پس از احوالپرسی مختصر و توضیحی سردستی برای همکاران ، سم استریکنین را طلب کرد و با توجه به دانشش از داروشناسی ، شرحی نسبتن قانع کننده داد که آزمایش جدیدی را در ذهن پرورده و بزودی برمی گردد و با نگاهی حاکی از عدم مراجعه ابدی داروخانه را ترک کرد و به مقبره اجدادیش که پدرش او را رضاشاه کبیر خطاب می کرد و حالا بخشی از آن به توالت عمومی حضرت عبدالعظیم تبدیل شده عزیمت کرد و پس از صرف کباب معروف بازارچه به گوشه ای خلوت از باغچه طوطی رفت و سم را آرام در سرنگ کشید و تزریق کرد و بقول استادش که مرگ با این سم معجزه ای بی درد و کوتاه مدت و سریع است بر مقبره ای گمنام چمباته زد و کمتر از آنی سیاهی را در چهره خورشید تابان دید ، عضلاتش شل شد و کند شدن تپش قلب را حس کرد و بدون هیچ چشم اندازی از زندگی گذشته اش ولو شد.

با کلیه مدارکی که در جیبش بود به فاصله ای تا غروب خانواده اش خبر شدند و جنازه به محل کار بهجت ، به عنوان زبده ترین کالبد شکاف منتقل و همکاران در گزارش مرگی با سمی مهلک را گزارش کردند و بهجت ویران شد و مراسم خاکسپاری در بین گریه ها و ضجه های زن و فامیل به پایان رسید و بهجت با ساکی از وسایل شخصی به منزل پدری وارد شد و خاطره غمی که از حضور سنگین شوهر افسرده اش یافته بود ، گذاشت تا با فراموشی و خموشی به پایان رسد و اما در کنار دیوار منزل آنها و در سکوتی فراگیرتر پیرمرد ارمنی مرد و اریک رضا هم تنها شد .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 13:2  توسط رضا خرسند | 

بهانه به همراه دو دوستش و مونا و با آرایشی که قبل از عزیمت برایشان کرده بود چهره دخترکان ترک را یافته که با جملات ترکی که از آغاز سفر به آنها آموخته بود ؛ توانستند فاصله 20 ساعتی تهران _ ارومیه را با وجود گشتهای نسبتن دقیق میان راه طی کرده و فردا شب به یک خانه نیمه روستایی در حاشیه شهر  وارد شده و گزندگی سرمای منطقه آنها را بشدتی مچاله کرده بود که مکالمات ترکی و ارمنی صاحبخانه را با مونا می شنیدند و نمی فهمیدند و مدام در حالتی بین چرت و ترس به هم چسبیده و سرنوشت شومی را برای خود در تصور داشتند و اما فردای آنروز با مینی بوسی لکنته به روستایی دیگر وارد شدند و شبش به مسیری یخ زده و بزرو رفتند که باید پیاده طی می کردند و همه این کارها در میان سکوت آمیخته به لرزش دست و پا ؛ از بیم و امیدی مبهم طی می شد و مدام لغزش از افتادن در دره دهان گشوده کنارشان آنها را بیشتر می شکاند و اگر راهنمایی ها و دقت نظر راه بلدی قوی بنیه نبود شاید در گریزگاهها سقوط کرده و ولی هر از گاهی هشدار ش آنها را هشیار کرده و حتی در بین راه به دار و دسته ای مسلح برخورد کردند که به زبان کردی با راه بلد سخن گفتند و از آنها جویا شدند که چریکن یا مجاهد و آنها که هر دو و اینها که با گرفتن بسته های اسکناس کنار رفتند و آنها هم گذشتند و رسیدند.

صبح آنها در روستایی دیگر بودند که مردانی کرد ، به زبانی کردی و ترکی با راه بلد و مونا سخن گفتند و دختران فهمیدند در خاک ترکیه هستند و چند روزی بعد در مسافرخانه ای کوچک در استانبول اقامت یافتند که بهانه فهمید الان باید حقیقتی را به مونا بگوید و گفت که 

داییش در بندر مارسی فرانسه کارخانه دار است....  

خدا بگم چیکارت کنه بچه چریک ما اینجا تقریبن گیر کردیم و حالا بهتره از داییت بخوای کمکون کنه....

و او تماسی با دایی گرفت و دایی که از کهنه کارخانه داران بندرعباس بود و در شراکت با یک یهودی کارخانه کنسرو ماهی داشت و با موج انقلاب فهمیده بود جایش اینجا نیست و از آنجا که رشته شیلات را در فرانسه خوانده بود با کمک مرد یهودی سرمایه ها را نقد کردند و در بندر مارسی کارخانه ای از همان نوع را راه انداختند و دو پسرش را به خواهر سپرده و از خواهر طی چند روز اخیر سرنوشت پسرانش را فهمیده و حالا به دختر خواهر همچون مائده ای الهی می نگریست که باید هر طور است کمکش کند و آمد و دختر خواهر و دوستانش را با واسطه های زیادی و پرداخت پول بسیار به ویلای زیبای خود برد و وقتی بهانه مرگ نامزد را شنید به گل نشست و امیدش از مبارزه به مسامحه تبدیل شد.

روزهای پیش رو برای بهانه یک نوع عصیان از دست خودش و سرنوشتش بود ، خصوصن که گاهی زخم زبان زن دایی را باید تحمل می کرد ؛ پس مدام در کوچه پس کوچه های شهر قدم  می زد و آرامترین لحظات را با نشستن کنار دریای مدیترانه و نوشیدن مسکرات گوناگون می گذراند و با آرامشی نسبی که خانواده اش در تهران یافتند ، توانست مستمری از آنها بگیرد و برای ادامه تحصیل و یاد گیری زبان و جستن کار و خلاصی از دست دایی و زن دایی که از سرنوشت شوهر خواهرش نیز راضی نبودند و مدام حرفهایی از ناسازگاری خواهرش با پسرشان می گفتند ، مارسی را به قصد پاریس ترک کرد و از طریق بعضی دوستان پراکنده در این شهری که قلب اروپا بود در روزنامه ای کار پیدا کرد و در صفحات ادبی آن فعال شد و سیاست را به نفع فلسفه و ادبیات پست مدرن رایج در محافل ، کنار زد.

با خواندن آثار ژان ژاک روسو و منتسکیو پی برد که قرارداد اجتماعی چیست و عقبتر که رفت به بدعت گذاران کلیسایی مثل لوتر و کالون رسید و فهمید که اینها همه مواد خامی برای اندیشه نقادانه کانت شده و او به نوبه خود پی افکن بنایی برای اندیشه دیالکتیکی هگل بوده که فرازی سترگ جهت فهم تاریخ دگردیسی بشر گردیده و این همه در عمل گرایی فکری اقتصادی و اجتماعی مارکس بر بستر تاریخ پر شتاب انقلابات انگلیس و فرانسه و آمریکا به بیرون کشیدن موژیکهای روستایی روسیه از تنه درخت منجر شده که آنها  یک انقلاب خونین را رهبری کرده و استالین خون پرست دستاوردشان بوده و حالا سرانجامش با مائو در کشور دهقانی چین با جنایاتش به نام بشریت اختتام یافته و تازه در اروپا ، لیبرالیسم با پدیده ای به نام هیتلر و موسولینی دست و پنجه نرم کرده و چقدر تاریخ را با خون نوشته اند تا سرنوشت غرب به نیهیلیسم نیچه ای و بنیاد خواهی هایدگر منتهی شده و این همه بر اندیشه یونانی و قوانین کهن رومی استوار بوده و حال در کشور نیمه مستعمره خودش با وجود اقشار اجتماعی بسیار متفاوت از اروپا ، آنها چه تحلیلهای بچه گانه ای از اوضاع و احوال داشتند و مدام اخبار ایران را دنبال کرد و از طریق خواهرش نیز بحران روحی پسر دایی ساده دل و پر کار دیروز و نیمه مجنون امروز را شنید.

در بحثهایی که با دوستان ارتدوکس مانده خود داشت ، این بار بهانه ای دیگر را مطرح می کرد که ما کم میدانستیم و حالا باید با دقت بیشتری به پیرامون نظر کرده و مسائل کشور خود را بازخوانی و با خاطرات تلخ و شیرین نباید دلخوش شویم و آنها که به او ایراد بریدگی و وازدگی را می زدند ، آرام کنارش راندند و هر روز بیشتر و بیشتر خواند و بهتر فهمید سادگی مورد نظر اینان نیز نجستن پیچیدگی ژرفیست که نمی توان تنها با گزارش گذشته تکمیلش نمود و باید عملکرد خود و بقیه را با ابزار دقیقی سنجید و به طرحی مناسب کشور خود که مذهب و سنت نقشی اساسی در آن دارد ، رسید و با گفتن این حرفها خود را در مغاکی از تنهایی می دید که کسی به حرفش توجه نمی کند و ولی جسته و گریخته نویسندگان جدیدی را از ایران می دید که گاهی حرف دل او را می زدند و به انجمن و جمع های آنها با احتیاطی بی شتاب نزدیک شد و بحث کرد و باز طرحهایی نوین در ذهنش شکل گرفت .

تقریبن هر گروه و دسته ای که بحث و فحصی داشتند را پیمود و بی دریغ حتی به جمع زهاد نیز ناخونکی زد و از دل آنها هم این حقیقت تلخ را یافت که برای فرار از زجر و شکنجه ای برون آمده از اراده به تعریف شرایطی می پردازند که احساس قدرتمندی شان را حفظ کند و برای همین است که آنها مثلن از ازدواج و هر چیز حواس پرت کن دیگری نفرت دارند و علت عمده آن خشونتی است که مایه تغییر عمده جهان شده و برای گریز از این خشونت باید خود را اذیت کرد که با ایجاد ترس در دیگران ، تکریمی برای خود بدست آورد.

خواهر کوچکش امتحان کنکور را داده بود و خانواده از بحران تازه ای که اردلان ایجاد کرده بود و هم به قصد دیدن دخترشان به پاریس وارد شدند و درد دلها باز شد و او نگاه چندش آور خانواده را از اریک رضا با بخشهایی سانسور شده از داستان فرارش را گفت و از آنها خواست سر نگهدارند تا پسرک دوزیست بیچاره تر از این نشود و آنها پذیرفتند و به درد دل خواهرش که همیشه بهجت شادی را در او می دید و اکنون ابرهای تیره ای وجودش را فرا گرفته ، گوش داد و خود را مقصر خواند و طلب بخشش از همه اعضای خانواده و خصوصن با نگاهی معنی دار از مادر کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 19:54  توسط رضا خرسند | 

با آغاز شب ، ظلمات خانواده آغاز شد و بهجت و اردلان و دکتر و خانم دکتر در اطاق بزرگ هر کدام به نوعی درگیر خود شده و دکتر که 

آخه چی گف قشنگ گوش دادی؟...

 آره بابا عصریه بود که فک کنم از یه تلفن عمومی زنگ زد و آشوبم کرد....

 در این فضای مرده ، اردلان که طی سه سال زندگی مشترک با دختر عمه جلوی آنها سیگار نکشیده بود ، آتش به آتش می گیراند و دکتر هم برای اولین بار بعد از بیست سال از پاکت رها شده داماد بر عسلی سیگاری آتش کرد و دوباره که 

آخه والله چی بگم ....

چی بگی آقای دکتر ریاست محترم بیمارستان هزار تختخوابی سابق بچه هاتو ول کردی فمیدی یا باز بگم ، بگم که اون توله سگه از وقتی بدنیا اومد چقد بونه گیر و اذیت کن بود و هر چی بت گفتم این بچه سرراهیه رادیولوژیه بیا سقطش کنیم و تو نه گناه داره زمین و عرش بهم میریزه و آخ چقد این دختر اذیتمون کرد خودم مادر و هم پدر شدم و می دونم اون باعث سیاسی شدن پسره بود و مهریه عشقش عضویت تو گروهایی که نه سرشون ملومه و نه تشون....

حالا بجای گاز گرفتن همدیگه باس همفکری کنیم و اگه اونطوری که تلفنای مشکوک و هشدار دختره نشون میده لابدن اینا همین الانا پیداشون میشه....

و زنگ خانه به صدا در آمد.

چهار مرد قوی بنیه با اسلحه های خشاب شاخی و نگاههای خشم آگین و جستجو گر وارد خانه شدند و در میانشان پسرکی تکیده و چروک با یک لباس تک کثیف و پر از لکه های خون و سر و صورت خیس را در حالی که از سرما می لرزید به میان گرفته و دستبندی فولادی او را به یکی از قویترین مردان دوخته بود که یکمرتبه اردلان به پسرک نزدیک شد 

داداشی کوچولوی تپلم چی شده اینقد آب شدی و....

مامور با هشداری 

 با متهم حرف بی حرف و عقب وایسا ننه خراب....

آقا چرا فش میدی داداشمه بابا ننم ؛ اینا بمن سپردن و....

 رئیس جمع که مسنی جا افتاده و سنگین وزن بود دستی به ریش انبوه خود کشید و  با نگاه به انگشترش خطاب به او که 

توام خوب ازش نیگر داری کردی آقا فکلی و میدونی که داداش کوچیکت تروریسته و همینجا که وایساده سلاح قایم کرده ....

و رو به پسرک لرزان که 

درسته دیگه همینجاس....

 و او با شرق شوروق دندانها سر به تایید تکان داد و ماموران محل را کندند و پلاستیکی حاوی سه کلت کمری و مقادیری فشنگ بیرون آمد.

عمه خانم به داخل عمارت رفته و با پالتویی به سمت اردوان رفت و خطاب به رئیس ماموران که 

آقا ، رئیس ، ارباب ....خواهش می کنم این بچه سردشه اینا بزارین تنش کنه ، تو رو به اون خدایی که میپرستین... نوچ.... باس بگین اون دختر جرپوتون کجاس؟....

که دکتر از فحش ناموسی به هیجان آمده

 چی میگی مرتیکه لات ، اون دخترمه....

 و اشاره ای به ماموران قنداق تفنگی را به صورت دکتر خوراند و او در آنی زمین و زمان را آشفته دید و صدای جیغ زنان و حمله ماموران رشته کار را از دست داد و گفتند 

باس همتون بیاین و اصن همه تون اعدامی هسین و ....

تیراندازی آنها اندک همسایگان را بیرون آورد.

اما ماجرا با پا در میانی و حضور ماموران گشت کلانتری فضایی دیگر یافت و آنها با متفرق کردن مردم و قانع کردن خانواده و تقاضای آمبولانس ، آرامشی کاذب ایجاد کرده و بهجت و بهاره و مادر که به شدت می گریستند ، شاهد به هم ریختن اطاق دخترشان و آپارتمان بهجت شدند و در عین حال دکتر و اردلان و اردوان با ماموران به زندان رهسپار شدند و همه ماجرا تا نیمه های شب ادامه یافت و ماموران عکس بهانه را برای اطلاع رسانی به همه مراکز ورودی و خروجی شهر بردند و ادامه کار با بی توجهی به خانه کوچک و خاموشی که در مجاورت بود و دو چشم ترسان که از اطاق بالا همه چیز را می دید ، به اتمام رسید .

در زندان بازجویی های تند و خشن دکتر و دامادش به جریان افتاد و کتک و تهدید و ضرب و جرح بیشتر دکتر در پی خیره سری در بازجویی ها زندگی را برایش جهنمی ناشناخته کرده  و خانم دکتر در بیرون تا دفتر وزارتی و هر جا آشنا داشت سرک کشید و اما شش ماهی دامادش اسیر زندان و دکتر نیز یکماهی آنجا بود و بعنوان تخصصش به بهداری رفته و شاهد پاها و دستها و شکمهای دریده و زخمی جوانان و نوجوانان بیشمار شد و چند روزی بعد از آن هم اردوان اعدام شد و اسمش را دختران و مادر از تلویزیون و روزنامه ها شنیدند و خواندند و ولی اما اریک رضا آرام آرام می رفت و می آمد و وانمود به بی توجهی و در اصل در حال پاک کردن همه ابزار و آلات عرق کشی خود بود و گاهی با دیدن خانواده نگران و سر به گریبان دکتر تنها به سلام و احوال کوچکی بسنده می کرد و می گذشت و ولی مرغک کوچک بهانه گیر از قفس پریده بود.

در فضایی که بعد از زندان پدید آمد خانواده فهمیدند که دخترشان به اروپا رفته و اما غم اندوهناکی را اردلان از بند رسته با خود آورده بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 15:51  توسط رضا خرسند | 

بنام آفریدگاری که بخشنده و مهربان است...

 و به تو سینه ای پر تحمل داد تا بتوانی بار سنگین هستی را به دوش کشی...

 و بدانی در دل هر سختی آرامشی است و قطعن در سختی آسانیست .....

 پس تنها بدان و دعا کن....

 وقتی تنها ؛ در ساحل زندگی پرسه گردی ناامید بودی، پروردگارت ؛ تو را بر دوش می کشید ....

با این ترجمه ای که از کتاب آسمانی نزد ملایی شوریده حال یاد گرفته بود ، بر صندلی سرایداری تکیه زد و بهنگام نماز خواند و در فراغت آیات کتاب را مرور کرد تا هیئت مدیره مجتمع مطمئن شدند جوانی فارغ از ریا و درستکار را نگهبان عمارت خود کرده اند و موج رضایت در چشم همه ساکنانی که حتی او را پشیزی نمی دانستند ، پدید آمد و اما از همه نگاهها بیش از همه مرد و زنی را دید که صبحها دخترکی گاه خندان و گاه گریان را با سر کوچک و صورتی مغولی و اندامی کوچک و بزرگ در دست و پا و سینه را می کشیدند تا به جایی ببرند و عصرها با سکوت او را برمی گرداندند و یکروز مادر دختر که صورتش بوضوح در جوانی چروک پیری داشت و گوشه چشمش مدام می پرید رو به او کرد 

عارف از منبعی که بت دادن ، مارم دعا کن و بخشش برامون بخواه و شایدم گناه کرده و ناکرده امونا ببخشه و ...

..سکوت و... 

چشم ....یا ستار العیوب.....

و به ختمی از آیات برای آنان پرداخت.

چند روزی که گذشت پیرمردی که از قدیمی ترین سکنه محله اعیانی قدیم و نیمه مرفه امروز بود با او طرح گفت و گپ را راه انداخت و پرسید 

شنیدی که میگن اسکندر شاه شاخ داشت و تنها کسی ام که خبر داش سلمونیش بود و همیشه از تهدید گردن زدن شاه لام تا کام شده بود ، تا اینه که یه روز دیگه تحمل نیورد و رف سر چاهو داد زد بابا اسکندرشا شاخ داره و نی ها تو نیزار صداشا پخش کردنو همه فهمیدن و با این حال که گردنش زده شد لیاقت حقیقت گفتنو یافت و حالام من که گنجینه اسرار این محلم میخام  برات قصه اینا رو بگم و میدونم یه روز نیزاری میشی که برا همه تعریفش کنی و همه از درد اینا خبر شن و بفهمن که اینقد کردن که حالا حالا باس پس بدن و هر کی مسئول اعمالشه؟..

خانواده دکتر دادخواه در دهه 50 و 60 در محله آبشار برای خودشان آبرو و عزتی بسیاری داشتند و از همه مهمتر سه دختر به نامهای بهجت و بهانه و بهاره زینت بخش زندگی شیرینشان.

 خانه دکتر جزو اولین ساختمانهای اعیان نشین محل بود که قناصی کوچکی داشت و در ساخت و ساز آن معمار ، منزلی کوچکی به اندازه پنجاه متر در آورد و آخر سر که با همت عالی دکتر مواجه شد ، شهرداری سند تفکیک زمین خانه را به معمار نداد و او برای خلاصی از دست گندی که بالا آورده و بیشتر برای مبادای خودش خانه را به قیمتی در حد مفت به پیرمردی ارمنی کرایه داد.

پیرمرد که دائم الخمر و شاگرد مشروب فروشی سر سه راه عباس آباد بود با انقلاب کارش را از دست داد و اما اعتیادش به خمر بیشتر شد تا اینکه یک سالی بعد از جنگ سر و کله جوانی پیدا شد که می گفتند نوه اش است و اما نام مخلوطی او گفت و گمانهای بسیاری را برانگیخت : اریک رضا.

پدر و مادر این پسر عاشق و معشوق هم شده و بر خلاف سنت رایج جامعه توانستند فتوایی بگیرند و مطرود از خانواده ها در شهر اراک وصلت کرده و پدر که راننده کارخانه در حال ساخت ماشین سازی بود ، زندگی کوچکی راه انداخت و پسرک در همان سال اول بدنیا آمد و سه ساله نشده که جمعه روزی پدر و مادر برای تفرج به پل دو آب می روند و انحراف به چپ یک کامیوندار وانت را سرنگون می کند و تلاش آخرین لحظه مادر ، پسر را زنده می گذارد و ولی قضا و قدر زن و مرد را به دیار باقی می برد و اریک رضا طبق قانون سهم پدر بزرگ پدریش می شود که با پسر خلفش و زن و بچه بیشمارش در یک خانه بازمانده از اعیان و اشراف شکست خورده در محله تک درختی زندگی می کردند و پسر با انگی بر پیشانی در خانه ای پر آشوب و ستیز بزرگ می شود و زمان مهاجرت کل خانواده به تهران پسر بچه به دایی مطربش تعلق می گیرد و از کودکی با ساز و آواز در مجالس ، ضرب زن خوبی از آب در می آید تا نزدیک انقلاب که دایی قصد رفتن به آمریکا می کند و دوباره نوجوان آواره می شود ؛ خصوصن که پدر و مادر بزرگ مادریش سالها پیشتر به تهران آمده و پیرزن از دست خل بازی و میخوارگی پیرمرد مرده و پسر که با کلاسهای شبانه دیپلمی گرفته برای نجات از این وضعیت به خدمت نظام می رود و دو سالی  در یکی از روستاهای خوش آب و هوای شمال در پاسگاهی خدمت می کند و سعی می کند درسهای دبیرستان را بشدتی بخواند تا هنگام بازگشت از مزایای دانشگاه و خوابگاه و آینده آن بهره ببرد ولی اما می خورد به انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاهها که بالمآل نزد پدر بزرگی که در سالهای انقلاب بیکار و بیمار و مستاصل بوده و نیاز به همدیگر ، باعث زندگی انگلی مشترکشان می شود .

پسر با هوش خود بازار را شناسایی و به مجیدیه سر زده و نزد عمویی که به نشان پدر بزرگ حلبی ساز شده ، سفارش دستگاهی را می دهد که شامل یک لوله مسی باریک درون لوله ای گالوانیزه و جای شیر شلنگی در بالا و پایین آن است و حتی دستمزد را هم حساب می کند و لوله مسی را به سر سوراخ زودپزی ، سفت بند می کند و درون زودپز را با عصاره ای مانده از کشمش سیاه  که دوران دگردیسی شراب را طی می کرده ، پر می کند و گاز میعان یافته را به عنوان عرق سگی استحصال و عملن دستگاه عرق کشی سنتی ارامنه صد سال پیش را زنده نموده و حاصل محصول را به اهالی محل و محلات مجاور یوسف آباد و امیرآباد و حتی مجیدیه ، بین مسلمان و ارمنی پخش می کند و سهم پدر بزرگ را هم همیشه با غرابه های آماده کنار دستش می گذارد و در حین کار و اوقات فراغت از فیشهایی که از کتب درسی تهیه کرده به مرور و ادامه آمادگی برای کنکور  پزشکی می پردازد ، چون ضمن یک غریزه هم فهمیده بود رشته پزشکی از آن قبیل است که در شرایط جنگی کشور زیاد منتظر نمانده و بزودی دانشکده اش باز می شود.

خانواده دکتر که دختر بزرگش با پسر دایی وصلت کرده و دختر دوم نیز نامزد برادر شوهر خواهر و دختر سوم اما سال آخر دبیرستان بوده ، از طریق شکل ابداعی درس خواندن اریک رضا به او نزدیک شده و چون خانواده ، وضع پیرمرد و پسر را خوب می دانستند ؛ از دختر عدم مراوده را خواهان شدند ، اما ارتباط درسی دختر و پسر یک قضیه مهم را برای بهانه کنجکاو و زیرک ، روشن نمود که پسر با قاچاقچیان انسان نیز آشناست و این خیلی به کارش افتاد.

بهانه دانشجوی علوم سیاسی و با نامزدش از قبل انقلاب در یکی از گروههای مبارز فعال بودند که با صبح پیروزی انقلاب با حاکمیت جدید سر ناسازگاری پیدا کرده و با شروع بگیر و ببندها در سال 60 به فاصله کوتاهی اردوان زندانی شد و بهانه به خطر نزدیک و تا روزی که فهمید مردش در زندان همه چیز را گفته و حتی قرار است ماموران برای دستگیری او و دو تن از دوستانش بیایند و در گرگ ومیش صبح تلفن دو دوستش او را بیدار ؛ که 

ما الانه تو خیابونا علافیم و دنبال جا ییم و کمک میخایم ....:

خدایا دو دختر تنها ، در این صب زود با من که سه تا می شیم کجا را داریم بریم و تمام آدرس فامیلامونم که اردوان میدونه  و حالا ....اریک رضا ، آره اون کسایی را می شناسه و البت حتمن پول میخاد که به پس انداز یه بچه دکترم سخت محتاجن و ولی اونا کی هسن شایدم کلاهبردار یا ...

دوباره تلفن که 

لامصب ما وسط خیابونیم و مثلن تو مسئولیمونی و اون شوهر خائنت هممونا لو داده و دیشب یکی دو تا رو گرفتن و اونام از طریق واسطاشون ما و مخصوصن تو را زیر تیغ بردن ووو...

اتلاف وقت جایز نیست و باید با اریک صحبت کند و از کنار پلکانی که حیاط را به ایوان ورودی خانه وصل می کند می توانست به راحتی دیوار کش کند و پا بر پله حیاط همسایه بگذارد و صدای سگ آنها هم اریک را هوشیار و تمام.

اریک با چند جمله شتاب آلود بهانه متوجه منظورش  شد و انگشتان دستش را طبق توقع دختر به نشانه پول تکان داد و او که 

چقد؟....

برا هر نفر سی تومن ....

سی تومن ؟ ....

آره تازه این قیمت سابقشه ، حالا چن نفرین؟ ....

سه نفر ....

باس یه صد تومنی تو جیب داشته باشی ...

فقط پنجاه تومن الانه دارم و میدونی نمیتونم به بابا مامانم بگم واسه اینه که اقلش برا تو که میمونی بد میشه... آفرین دختر خوب منم شرطم همین بود ....

ولی... ولی... صب کن این دستبندو دارم هیچی نیرزه بالای پنجاتاس....

باشه بدش من و خودم بقیه شو درس میکنم ، نیگا شال و کلام که هسی برو دوستاتا بردار ببر مجیدیه ، 16متری دوم ، سرکوچه پنجم ، منم از یه مسیر دیگه به شما ملحق میشم....

 و رفتند و سر از اطاق دو در سه دنگالی متعلق به یک مادام ارمنی در آوردند که با صاحبخانه درگیر بود و از میان گویش ارمنی ،دخترها فهمیدند که مشکل پول اجاره عقب افتاده است که او با دادن مقدار کمی از پول دریافتی ، صدای زنک را خواباند و بیرون رفت و بعد از ساعتی با صبحانه و قرار و مدارهای تنظیمی و سه چادر مشکی و مقداری رنگ و اوراق برگشت و تا غروب برای سه دختر و جلوی چشمان حیران و ترسیده آنان ، شناسنامه و پاسپورت جعلی درست کرد و شب گفت 

بریم ...منم با شما میام و دیگه خارجه می مونم و از این سرزمین که چن نسلی مهموندار اجدادم بود و زیرم گرفتن و دخترکما خوردن و حالا باقمیوندشا دارن عق میکنن باس فرار کرد....

و با اتوبوسی شب رو به سمت ارومیه راه افتادند .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 23:55  توسط رضا خرسند | 

صفورا و دخترش رقیه از خاندان ملاکین تاجر شده و در نوسازی شهر عراق از سرمداران بودند، اینها طبق یک اصل کهن وصلتها را هم بر اساس منافع تجاری به انجام می رساندند و به تغییر رابطه ارباب و رعیتی که خواسته نهادین مشروطه بود وقعی نگذاشته و پدر دختر هر چند از سخنان پیروان ملک المتکلمین در مسجد سپهداری شنیده بود که سخنان سید طباطبایی نه بر خاسته از فقه و بلکه برآمده از نظریه پردازان فرانسوی بود ، اما بیشتر به میرزای قمی صاحب مفاتیح الجنان و حرفی که شاه را ظل الله می دانست اهمیت داده و در عین حالی که در کارگاههای شراب کشی ارامنه بطوری مخفیانه شریک بود ولی برای حلالیت مالش بخشی از وجوه شراکتی را به مدرسه طلاب می داد .

او دخترش را به یکی از تاجرزادگان جاه طلب سرای نوذری داد که با این وصلت می توانست جای پایی در صنعت قالی بافی و صادرات آن باز کند و داماد را هم امیدوار کند که پس از مشروطه ، با توجه به دوستان ارمنی او می تواند کارش را اوج بخشیده و همچنین برای تداوم سود تاکستانها سهام گذاری کند ، بخصوص که پدر داماد از نفوذی نیز در تهران و دارالخلافه در حال اضمحلال و ولی آینده دار آن برخوردار بود ، البته آینده ای که خیلی دیر آمد و همه خاندانهای کهن را در نوردید.

عروسی با همان رسوم هفت شب و هفت روز جشن و طعام و میگساری ارامنه و حضور گاه و بیگاه نمایندگان علما و با آغاز جنگ اول جهانی و اتمام استبداد صغیر و بلبشوی پایتخت به انجام رسید و اما نفوذ شیوخ و ورود ارتش تزاری به محال عراق و کمره و تا آغاز کوههای بختیاری از ترس صدور انقلاب آزادیخواهی ایرانیان به سرزمین خودشان همراه شد ، خصوصن زمانی که مطلع شدند که سودهای سرشار ارامنه به دست سوسیال دمکراتهای گرجی و ارمنی می رسد و با سعایت شیوخ از ترس قوت یافتن میخوارگی در شهری که از ابتدا اروپا بنیاد بوده مشکلات بسیاری را برای تجاری که نمایندگان تجدد خواه آنان در مجلس شورای تهران بودند ، فراهم آوردند و اینهمه برای تاراج و نیستی این دو تاجر کافی بود.

آنچه باقی ماند دق مرگ شدن پدر رقیه و زندانی شدن شوهرش بود که به دلیل مشارکت در تولید و اشاعه مسکرات به حد قضات مدرسه سپهداری کشیده شد و پس از آن حد که چند صد ضربه شلاق بود از دار دنیا بدنی نحیف و نگاههای منتظر خانه شاگردی را دید که از طلاب بریده از درس مدرسه آقا ضیا بود و رفت.

 محمد در پی عشق سوزانی که به زن بیوه نیمه پولدار یافت در گوشه ای از بازار ، حجره حلبی سازی خود را از باقیمانده حجرات پدر رقیه راه انداخت و از تلاش بی وقفه او ، مادر و خواهران و برادران رقیه سالهای قحطی جنگ را به انتها رساندند و سردار میرپنجی قدرت را در تهران بدست گرفت و سایه هرج و مرج را با خشن ترین استبداد بیرون راند.

اوس ممد حلبی ساز که طبعی شعر گونه داشت روزنامه های وارداتی به شهر را می خواند ، روزنامه هایی که به جای کاغذ خبری که فقط تفرج و سیر و سیاحت درباریان باشد در باره تجدد خواهی بود ولی اما این تجدد نو و وارداتی در مقایسه با نوع اروپایی آن ، زیر سلطه سنت و قیمومت و استبداد و جزمیتی کهن و دارای روحیه ای انقلابی و آرمانخواه و مردمی و انسان گرا ملغمه ای شده بود ؛ بسیار متمایز از نوع اروپایی آن که سالخورده و مسلط قدرتهای استعمارگر و طبعن محافظه کار و مصالحه گر و فرصت جو و منفعت طلب بود .

رقیه با همه بیسوادی بواسطه پیشینه نخبه گرای خاندانی گاهی از خلال بحثهای اوس ممد سئوالاتی به ذهنش می رسید و می پرسید 

خب آخه نتیجه اش چی بود ؟.... غیر خونریزی و برادرکشی و همون که خودت گفتی مثلن کشتن ستارخانم که دس دوستای خودش بود و آقاجان و شوهر مو که دیگه.....

بله اینا که میگی بود و علتشم همون بلبشوی فکری و عملی بود چونم اهل فکرمون همش به اخلاق و اهل عمل به سیاست ملتفت شدن و هیچوخ با هم کنار نیامدن ، اما یه تاثیری که مشروطه داشت چیزاییا برا مردم آورد که قبلن نبود مث همین ادبیات و هنر ایرانی که قبلش مرده بود و البت یه چیزایی که مثلن خودشون میگن تفکیک قوا ....

چی ؟ ..

ببین ینی دیگه مردم راحت رعیت نمیشن ، مردم مردمن و دیگه به این راحتی نمیشه بشون زور گف....

پس چرا شکس خورد ؟ ...

نمیدونم  والله ؛ شاید اگه مظفرالدین شاه یکی دو هفته بعده فرمان مشروطه نمرده بود و اقلن یه چن سالی زنده می موند مشروطه پا میگرفت و مو راسش خیلی اعتقادی به انحراف درونی مشروطه خواها و کنار گذاشتن روحانیون و اینا ندارم چونکه خودشونم سر در نمیاوردن ، البت در همین زمونه روسیه و اینگلیس که سالاس با هم رقیبن و مثلن برا همینم اینگلیسیا از مشروطه دفاع میکردن و روسا مخالف اون بودن ، اگه یهو آلمان سر در نیاورده و اونا رو با هم متحد نکرده بود شایدم بنفع مشروطه خواها میشد .... که اینم شانس بدبختی ملت مایه دیگه....

استاد محمد حلبی ساز بعدها فهمید که مفاهیمی مثل قانون و ضمانت اجرای آن در عدالتخانه ، اگرچه در دوره رضاشاه به ثمر ننشست ؛ ولی چند نوع فکر انتقادی که اتفاقن بانی یکی از آنها خود شاه بود شکل گرفت و آن ناسیونالیسم ایرانی با توجه به فرصتهای شعری فردوسی و یادمانده های باستانی بود و دوم هم سوسیالیسم متاثر از انقلاب روسیه که روشنفکران مستقل بانی آن شدند و از همه مهمتر جان سخت شدن روحانیون سنتگرا که ماندند تا پنجاه سال بعد انقلاب دیگری به توسط نوه های او بنا کنند .

فرزندان این دو چند پسر و دختر بودند که یکی از آنها پدر بزرگ عارف شد و او حتی تا اولین سالهای نوجوانی چهره در هم ریخته پیرمردی عصبی را در کنار پدر و مادرش می دید که کم حرف و افسرده و مغموم بود و دائمن از فرصتهای از دست رفته می نالید و بعدها توسط یکی از آشنایان این پدر بزرگ که در سالهای جوانی با پدر و مادربزرگ همراه با سقوط تدریجی شاه بعد از کودتای سال 32 و آمدن امینی و ناامنی اقتصادی ، به تهران آمده و گوشه ای از محله نظام آباد ساکن شده ، کاری پیدا کرد و آن سرایداری آپارتمانی ده طبقه در کوچه آبشار ولیعصر بود و از پس آن همه سختی که تجربه فرصت سوزیهای پدر بزرگ را به یادش می آورد از پشت بام به زمین آمد و شغل جدید را با رضایت خاطر پذیرفت و رفت تا ببیند چه چیزهایی در این روزهایی که بوی باروت در همه آسمان شهر پیچیده را شاهد خواهد بود.....و شاید هم شیدایی.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 22:33  توسط رضا خرسند | 

سکینه خانم از محال آشتیان ، با مهاجرت شویش به تهران و جهت کمک دوستانش برای نهضت مشروطیت رفت و اما او به کمک فامیلی از سادات مصطفوی به اراضی تاکستانی اطراف سلطان آباد با دخترش صغری به سرپرستی یکی از همین باغها که توسط سرمایه شوهرش خریده بود ، وارد شد و همسایه خانمی شد که بعدها فرزندانش به نوعی وصلت یافتند.

از طرف دیگر صفورا خانم فرزند ارشد یکی از ملاکین ساکن سمت چپ رودخانه خشکه بنام سید مصطفی بود که پس از تاسیس شهر جدید باید به کنار دیوارهای قلعه وارد می شدند ولی ترجیح داد ؛ خارج شهر در اراضی تاکستانی خود که صد سال بعد محله ملک المتکلمین لقب گرفت ، برود وخانه ای اربابی بنا کند و در بازار هم حجره ای برای فروش محصولات فرآوری باغهای خود باز کرده و تجارت و کشاورزی را با هم مرتبط نمود ؛ که سالهای قحطی عصر ناصری آمد و خیلی ها چون تند بادی بر زمین ریختند و تجارت پدرش که می رفت نابود شود ؛ با ورود ارامنه از محال اطراف اصفهان به خاطر زورگوییهای ظل السلطان و فتاوی آقا نجفی و سکنی گرفته در دخمه های خود صنعت شراب سازی را راه اندازی کرده و پس محصولات تاکی خانواده اهمیت یافت و ماندند و وقایع مشروطه آنها را به سویی دیگر کشاند.

مشد حسینقلی که در بازار نوذری برای خود و بیشتر به همت مادرش صاحب حجره ای شده بود ، سخت دلداده صغری شده و سعی در تصاحب دختری را داشت که سکینه آشتیانی به مناسبت نزدیکی به سید مصطفی برای خود مشکلی داشت و نمی خواست دخترش نیز همین آینده را بیابد و پس تقاضای خواستگاری حسینقلی را برای دخترش به شکلی پذیرفت و اما صغری بشدت از نگاههای هوس بازانه او بیزار بود و اما در جامعه نیمه بدوی قاجاری نمی توانست از خود واکنشی نشان دهد ، بخصوص که حسینقلی مدام در اطراف تاکستان پرسه می زد و در گوشه ها و پسله ها او را به خود جلب می کرد و هر چه صغری پس می کشید ، حسینقلی جری تر می شد و اینها البته کینه ای در دل مرد پدر سالار می نشاند که بموقع نشانی از بی نشانی خود به او دهد.

در یک روز غروب که تاک چیینان می رفتند که محصول را تحویل صاحبان دهند ، در خلوتی آسان بدست آمده ، حسینقلی با صغری از عشق خود گفت و اینکه در دنیای نابسامانی که در پیش است باید با هم باشند و اگر او به عشقش پاسخ دهد ...

و اگه ندوم ....

نمیدونوم ، فخط کس دیگه ای تونا می سونه و مونم ساکت نمیمونوم و هر چی ام باشه آقای تونو و ننه مو یه هدف داشتن و هر دوشون واسه یه چیزی که چن سال دیه نه نشونی و نه نومی ازش می مونه به زیر خاک رفتن .....

همه می رن ...

خو بهتر....په چرا حالا که ما هنو جوونیم و از زندگی خیلی چیزا میخایم باس انقد خودمونا اذیت کنیم ....

و یکمرتبه در حالت تب آلودی که دختر و خودش را در برگرفته ؛ او را سخت به آغوش فشرده و در کمتر از لحظه ای بر علفزار غلتانده و در مقابل مقاومتی که دخترک از نیاکان آموخته بود ، شلیته را پس زده و صحنه ای از لذت و شادی را در میان ضجه های اولیه صغری که کم کم تبدیل به ناله های برآمده از سینه  میشد ، کار نهایی را کرده و دخترک در میان خوشه های لهیده انگور و در میان بوی جانبخش آنها نوعی آزادی و رهایش از تمام تذکرات و هراسها را تجربه کرده که دلش را برای همیشه به حسینقلی سپرد و در مدت کوتاهی از آن تماس پر عطش ، عروس خانه او شد .

ماجرای صیغگی سکینه آشتیانی برای فامیل سید ، مصیبتی شد و همان سالهای اول او قطعات زمینش را تفکیک کرد و داماد نورسیده و زرنگ با نوعی تهدید زمینها را به سید با بهایی بالا فروخت و حجره خود را توسعه داد و از آنجا قالیبافی را که در توان همسر نمی دید ، مثل تجار امروزین خانه ای بزرگ خرید و کارگرانی قالی باف تحت مدیریت او قرار داد و خود جهت مصونیت برای بحرانهای بعدی دکان سلمانی بزرگی در تجاری ترین نقطه خیابان حصار باز کرد و ظاهرن سلمانی و باطنن تاجر فرش شد و سفرهایی را به شهرهای مختلف برای تجارت فرش آغاز کرد و مهمترین شهر تهران بود.

تهران بعد از استبداد صغیر که شیخ فضل الله را به حکم شیخی که بعدها به تنها روحانی عاشقانه نویس  شهرت یافت ؛ به دار کشیده و یکی از دو سید به تیری از ناحیه اصلی ترین رقیب مشروعه خواهان به قتل رسیده  و حالا قانون اساسی انقلاب فرانسه نوید جامعه ای سکولار را می داد ، که البته گرفتار بلبشوی سیاسی و اما آزاد از قید و بندهای اجتماعی سابق شد و می رفت که پیاله فروشان ارمنی و رقاص خانه هایی به سبک اروپایی را تجربه کند و حسینقلی که زمینه این کارها را داشت سخت به خود مشغول کرد تا نشمه ای قاپش را ربود و بقولی آب توبه بر سرش ریخت و نشانده ای شد برای اوقات فراغتش در تهران .

 اما همسرش به ننه صغری تبدیل  شد و سالی بعد از سال ، نوزادی می آورد و هفت بچه ؛ که یکی در میان دار دنیا را وداع می کردند و تنها بازماندگان او برای روزهای تلخی که در پیش داشت ، یوسف و عباس و معصومه و آخرین که او را به بستر مرگ انداخت ، غلام بود .

دردی سراسر وجود صغری را گرفته بود که حس می کرد هر کدام از استخوانهایش از بند خود جدا شده اند و حکیمان که هنوز جای خود را به پزشکان جدید نداده بودند ، حکم مرگ عنقریب او را صادر کرده و اما رماتیسم استخوانی که به مرور چفت و بند او را بهم ریخته ، هیکلی دفرمه و مضمحل را به او می داد و عطش شهوی مرد را جوابگو نبود و زن در آخرین تلاطم به پزشکی هندی در تهران رجوع داده شد و او انژکسیونهای پر خرجی را بر گرده تاجر دیروز گذارد که کم کم می رفت در بازار نابسامان جنگ اول مزه فقر را تجربه کند ، اما هر چند که حال و روز صغری بهبود می یافت ولی وظیفه طاقت فرسای مورد نظر حسینقلی را چندان جوابگو نبوده و نگهداری بچه ها با کم شیری اش سخت و گاهی ناممکن می شد .

اما فقر با ورود روسها از عمومیت بیشتری روبرو شده ، چون آنها همه چیز ملت را از محصولات زارعی تا تولیدات کارگاهی را به زور می گرفتند و خوی غارتگرانه اشان که برای ساکنان منطقه عراق دیر آشنا بود ، بیچارگی و مصیبت را به ارمغان آورد و مش حسینقلی نیز از این قاعده مستثنی نبود و این شاید شانس همگان بود که روسها در گیر انقلاب خود شدند و کم کم مملکت را ترک کردند و ولی رکود و تورم و فقر هنوز پا بر جا بود و استخوانهای نحیف صغری نیز برای خانواده مزید بر علت ، که یعنی فراهم آوردن دایه و خرج شیر فرزندان و طعام آنها ؛ باعث شد مرد را برای آخرین بار به تهران بکشاند.

نشمه مورد نظر به عقد رسمی مرد در آمد و در رجوع به عراق ، در بهترین اطاق خانه سوگلی بارگاهی کوچک شد و روزگار صغری را به نحوی سیاه کرد که او فرار را بر قرار ترجیح داد چونکه مهوش هم دل و ایمان مردش را ربوده بود و هم او و فرزندانش را به بدترین اطاق که قبلن خانه مستخدمین و کارگران بود رانده و حالا طعام زن و کودکان را جیره بندی حقیرانه ای کرده و زن نمی دانست با این غول خوش سیما و لوند و بازیگوش و بی ریشه چه کند.

پس او نیز به بازماندگان خاندان گذشته اش که همه به شهر مهاجرت کرده بودند ، پناه برد و ولی اقوامش در سازمانی پدر سالار در مقابل اقوام  حسینقلی کم آوردند و البته آنها جانب مرد را گرفتند و از او خواستند ، اطاقی در منزل بزرگترین پسر عمو که در جوانی و پا گرفتن زندگی سخت مدیون زن عموی مبارزش بود ، تهیه کند و صغری عملن با دو تن از فرزندانش به آنجا رفت و اکنون پسر کوچکش عباس مرده  و نوزاد به درد نشانده اش ؛ غلام نیز در چنگال مرگ اسیر بود و ولی مقاومت جانانه اش برای همگان گوشزد قدرت الهی شد و ماند تا سالها در رنج افسردگی عمری طولانی کند .

صغری چند سالی در خانه عموجان سازگار ماند و صبورانه و با گوشه چشم حسینقلی که کارش دیگر از رونق افتاده بود و حالا صاحب چند فرزند از مهوش شده ، ماند و با نوسازی رضاخانی که رضا شاه شده بود ؛ به سیاق همیشگی وطنش ، مهاجرت به تهران را طلب کرد و دختر و پسرش را که توان نگهداری نداشت به شوهر سپرد و به محله ای که بعدها فوزیه نام گرفت وارد شد و در حمامی زنانه در محله صفا شغل دلاکی را عهده دار شد و زندگی جدیدی را در پایتخت برای خود و نسلی که بعد از او می آمدند پی افکند و بچه ها هم زیر دست زن بابا آنقدر سختی کشیدند که کم کم به مادر پیوستند و مادر از خانه ای به خانه دیگری مستاجری را تجربه می کرد و در رویای روزهایی که خانم خانه بزرگی بود ، مالیخولیایی سراغش آمد که تا آخر عمر رهایش نکرد.

وقتی عارف پسرکی کوچک بود می دید که بی بی صغری هر روز صبح از منزل مادر بزرگ پدری اش شال و کلاه می کرد و می گفت 

پسرم ، هم اسم علمدار کربلا اومده سراغم و....

وقتی می آمد از خانه بیرون رود ، پدرش و مادر بزرگ و مادرش و بقیه با خنده و مزاح او را بر می گرداندند و دوباره صبحی دیگر بی بی صغری عزم دیدن پسرش عباس را داشت. 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 19:20  توسط رضا خرسند | 

سال ترور شاه شهید ، در روستای دالایی از توابع کمره همزمان و با فاصله ای اندک دو فرزند بدنیا آمدند ، اولی حسینقلی فرزند کبری بانو بود و دومی در قصبه کمره سید روح الله بود که کمتر از یک سده بعد تحولی بزرگ در کشور بنیاد نهاد و اما دومی مردی عامی و  خانواده ای چنین بزرگ شد و باز آفرینی از همین نوع کرد .

حالا که نیم قرنی از شکست ایرانیان در جنگ با روسها می گذشت ، عملن در روستاهای محال ابتدای جبال بختیاری قحطی و غارت زندگی روزمره بود و کم کم آنها که دستشان به دهنشان می رسید سنت سی قرنه این سرزمین یعنی مهاجرت را بر ماندن ترجیح داده و خانواده کبری نیز برای فرار از وبا و روسها که هر وقت بیکار می شدند به شیوه پیشینیان مغول خود به تعرض در مناطق مختلف این خاک سوخته می پرداختند ، به شهر نوساز سلطان آباد وارد شدند و در بین خانواده ده نفری آنان تنها دو نفر به محله حصار وارد شد که آنها کبری بانو و پسرش بودند و مابقی در غارتها و وبا و فقر مرده بودند و حالا کبری زنی می شد که بقیه خاندان دالایی را به شهر فرا می خواند .

شهری که بر نزاع دو قبیله روستایی بر مسئله کم آبی رودخانه خشکه و به توسط فرنگیهای دعوت شده توسط جد شاه تیر خورده و در اثنای جنگها ساخته شده و آنطرف رودخانه ای ها به محله حصار و اینطرفی ها به محله قلعه اسکان گرفته و ولی کینه های دیرینه را با خود داشتند و چند سید در مسجدی کنار رودخانه سعی در ختم منازعات داشتند اما مرگ به آنها امان نداده و مسجد سیدا جایگاه آنها شده و کم کم زیارتگاهی برای رفع دلخستگی و گاه پرخاش و بحث و درگیری بخصوص در دسته های عزاداری و بیشتر برای راه اندازی کارناوالی برای رو کم کردن شده بود ، این قضیه رقابتی تا سالهایی ادامه یافت که با تعویض نام شهر به عراق هم به عنوان یک مراسم پرشکوه سالانه حتی تماشاگرانی را از شهرهای مختلف جلب می کرد و در همان سالهای اولیه حسینقلی به عنوان یکی از فرزندان مسلم نقش تعزیه ای داشت و برای او جایگاهی شد که بتواند پیشرفتهای بعدی را طی کند.

این زن با قالی باقی و بازمانده اندک دارایی خانواده ؛ در گوشه ای از انتهای کوچه ای سکنی گزید که بعدها مسجد آخوند نبش آن جای گرفت و پسرک با حمل بارهای خامه های قالی و گاه به دوش کشیدن فرشهای کوچک و بزرگ به سرای قالی فروشان بازار امور می گذراندند و راه ادامه حیات خانواده شد فرار از نگاههای هوسناک و هراس افکن همسایگان.

با بزرگ شدن پسرک خیال مادر به مرد کوچکی گرم می شد که شاید سایه ای بر سرش باشد و نفرت مهاجرت را در او تسکین دهد و اما چندی بعد دیدند که سر هر گذری مردان قبا پوش و گاهی عمامه به سر سخن از انقلاب می کردند.

واژه ای که برای مادر و پسر کاملن بیگانه و ناآشنا بود و زن از طریق زنان محله که کمی جسارت کرده و از ترس هوو نشدن او برایشان به او نزدیک شده و پسرک از کوچه و بازار و نیز از تجار حریص چشم و دریده مسلک می شنید پایتخت در جنگی بین بهاییان و مسلمانان افتاده ، ولی بهاییان چه کسانی بودند که با شنیده های آنها بی دینانی آمده از فرنگستان که شاه نمی خواستند و اولین اخطارشان هم گلوله سینه شکاف مردی کرمانی بود که اجدادش توسط خواجه ای کور شده و به چشم دل به رویای شیخی مرتد در آمده و آئین بهایی را آنها آورده و حالا می رفتند که مملکت را بگیرند و لابد شاه و دین خود را می آوردند .

ولی حسینقلی که حالا کم کم زرنگی جماعت بازار او را هوشیار و فرصت جو می کرد ؛ فهمید چیزی به نام مشروطه در حال شکل گرفتن و با سر زدن به میدان ارک می دید که کسانی بر چارپایه ها و بیشتر گاهی بر منابر مساجد و هم در مسجد آخوند شنید که مسئله بهائیت هم نیست و منظور اصلی رد ظلم و اخراج روسها و عدالتخواهی است.

 اما در چیدن و فهمیدن واژه ها و کلمات جدید ، نقش مادرش که گرد سفیدی بر سر و رویش نشسته و دیگر می رفت که جا به او بدهد و در سرایی از بازار برای خود مکانی برای عرضه دست بافتش تهیه می دید ، آینده ای را می جست که در ادامه می توانست در میان عموها و عمه ها و فرزندانی که از روستای زادگاه بواسطه جسارت او و در پی اش آمده بودند ، برجسته شود .

واژه مشروطه به طرفه العینی در شهر شیوع یافت  و همه مردم از تحولی که دیگر شاه بی رمق ادامه شاهی را ناممکن کرده ، به آگاهی جدیدی می رسیدند و کبری با فهم این مطلب ابتدا در بین زنان فامیل و سپس در بین زنان همسایه شروع به ندایی داد که مثل اینکه قرار است وضع عوض شود و این زنان که در حصار خانه ها و ترس شوهران از حرکات بانو می ترسیدند رو به اتهام زنی و انگشت نهادن بر بیوگی ، او را عقب می راندند و اما او که سالها در عسرت و بدبختی خود منجی دیگری یافته با بازاریان مرد سئوال وار و از شیوخ با تمردی مردانه افکاری جدید را می جست .

بیش از هر چیز فکر کبری به تغییر در وضعیت خود و فرزندش که داشت نوجوانی برومند می شد وتصورش پس از این رهایی یافتن از سالهای تحقیر و نگاههای صیغه باز مردان بود و باید برای دنیای او ؛ حتی المقدور این ارزش را جا بیندازد که نمی شود با فکری تنها مردانه به جنگ زندگی رفت و از تعالیمی که جسته و گریخته از منابر یاد گرفته؛ اعتراض فاطمه زهرا دخت پیامبر را به عنوان روشنفکری در عصر خود یافته که تنها وقتی در حکومت نیستی می توانی بر آشوبی و از آن بهتر موضع زینب کبری در واقعه عاشورا که همه ساله نطق او در محضر یزید با بیان مردی دارای صدای جیغ گونه بیان می شد ، او را در هم می کشید که می توان در بدترین شرایط هم میدان داری کرد و البته این یعنی اعتراضی که در عمل هم دیده بود که می توان یک تنه در مقابل چشمانی که زنی تنها را کنیزی قابل تصرف می بینند ایستاد و به نتیجه هم رسید .

اما حسینقلی تنها مادر را در تصوراتش که گاهی برایش می گفت می شنید و ولی آنچه می آموخت از همان مردانی بود که سالها مادرش را تعقیب کرده و می رفت که خود نیز یکی از همانان شود ، بخصوص که سالی بعد خبر آمد که شاه جوان با تندی مجلس عدالتخواهان را با کمک روسها به توپ بسته و بساط مشروطه به پایان رسیده و حالا در شهر می دید که حتی شیوخ و مردانی که از آن جنبش دم زده بودند یا ناپدید شده و یا توسط گزمه ها و قزاقها بر خری وارونه سوار شده و مخالفان آنان با تحریک عوام الناس ، اینها را فتنه گرانی می دانستند که مستحق چوبه دار و داغ و درفش هستند.

یک روز هم دید جوانی که در بازار مسگرها بر دیگها می کوبید و در جریانات اولیه ، گاهی استوار بر چارپایه سخن از عدالت کرده بود در یک غروب پائیزی به داری در میدان حکومتی ارک رقصی کرد که او را سخت ترساند و بعد از آن تا پایان زندگی به افکاری اینچنین شامورطی بازی لقب داد و ماند و با سخنان گزنده مادر را ذله کرد تا شبی که مردان هوس بریده همسایه به سراغ مادرش آمدند که او از مشروطه چی های فتنه گر بوده و اگر هجوم مردان بختیاری و ترک و گیلک به تهران نبود و آوای شکست شاه نیامده بود ، شاید مادر نیز به سرگذشت همان مرد رقصنده دچار شده و اما مادر چند ماهی در حبس خانه حکومتی گرفتار افتاد و انگار با بانوی زینبی کاری کردند که پس از آزادی موهایش کاملن سفید و دستانش می لرزید و با پاهای سخت گشوده از هم راه می رفت ؛ تا با پیام پیروزی مشروطه خواهان ، کبری بانو ؛ جان به جان آفرین تسلیم کرد و حسینقلی ماند و اقوامی که برایش دنبال سر و سامان بودند و او اما چندی قبل از آن دختری سفید چهره و گلی گونه را دیده و مدام به جای توجه به حال مادر در تعقیب گریز پای پر عشوه دخترک در آمده بود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 12:34  توسط رضا خرسند | 

بر پشت بام بی حفاظ نشسته بود و زانو به بغل کبوترهای برادر سربازش را آب ودانه می داد که دخترک زاغ و چشم آبی ارمنی روبرویی ، جلوی پنجره با زیر پیراهنی که بوضوح رد سینه های برجسته اش می درخشید ظاهر شد و با سیمایی خندان اشاره کرد و با صدای بلند: 

سا وا بیه ؟ 

و او به پشت سرش نگاهی کرد و چشم از سینه ها و صورت دختر دزدید و جا عوض کرد و دختر که : 

من نا.. کومبیه پیژه؟....آوه ؟ 

باز کم محلی کرد و جمله آخر دختر که با صدایی بلندتر گفت : 

لسه موا ووزده؟....

و بیحوصلگی او وادارش کرد که دستی تکان دهد و از جلوی پنجره کنار رود و او دوباره به رویا رفت .

بعد از ترک همه چیز تنها مایه تسلی اش رویاهای گوناگونش بود که گاهی در داستانهای نوجوانی پدر و مادرش خلاصه می شد و بیشتر از همه داستان غم بار معلمهای پدرش را مرور می کرد و انگار بلایی بوده که در زمانی بسیار نزدیک برای خودش روی داده و انگار این شخصیتها دور و برش جان می گرفتند و گاهی با نگاهی دزدکی به خود آموز ؛ عکس ژان کلود را می دید که با حرکتی چرخشی جلوی سندمن در آمده و دوروبرش نگاههای مشتاق زندانیان تحسینش می کردند و بیادش می افتاد که این حرکات چرخشی را در باشگاه براحتی انجام می داد  و اوقاتی آنقدر خیره می شد که زمین و زمان را فراموش می کرد .

 از پس این حالات مات او ، مادر قانعش کرد به روانپزشکی برود که تشخیص بیماری پنیک بود ، در این بیماری ترس حرف اول را می زد و در نتیجه اضطراب دائمی فرد را احاطه می کند و دارویش سه قرص ریسپیریدین ، دیپریدین و زوناکس به عنوان خواب آور بود .

اما اضطراب رهایش نمی کرد و سعی کرد علاج دردش را به شیوه گذشته پدر و پدر بزرگ و جد و آبادش در مسجد جستجو کند که فرمانده پایگاه مسجد از شخصیت خاموش و نگاه آرام و مطیع او خوشش آمد و برای همکاری دعوتش کرد و او با تصور اینکه کاری یافته به پایگاه بسیج نزدیک محل رفته و نگهبان عصرانه آنجا شد و شش ماهی ماند و از داستانهای عجیب آنها امکان حمله آمریکا و اسرائیل را به کشور دریافت و یک روز که در مانور شبانه آنها شرکت کرد ، کلن از سربازی بیزار شد و اما جای آن پذیرفت با آموزش رزمی کاری که طی سالهای مهم زندگی آموخته ؛ عضو سپاه پاسداران شود که با هر سردار و افسری که به جلسات پایگاه می آمدند ملتمسانه تقاضای خود را مطرح می کرد ؛ تا اینکه یکی درآمد 

واسه رفتن سپاه بایس طلبه شی عین من و البت درسای طلبگی از مدرسه و دانشگاهم سخت تره ...

با گفتن به پدر ، تکاپوی پیرمرد بیشتر شد و رفتند به چند حوزه علمیه سر زدند و همه صحبت از نظام کنکوری جذب طلبه کردند ، در کنکور با درجه سیکل شرکت کرد وقبول نشد و اما به خواهش پدر به دارالشفای قم سر زدند و از آنجا به معاونت آموزشی تا حوزه ای به آنها معرفی کردند و او تنها چند ماهی در حوزه دوام آورد و از درسهای سخت و گفتمان تند و ملامتی آنان اضطراب و ترس بیشتری یافت .

با شروع درگیری های مردم بر سر قضیه انتخابات و دیدن چگونگی جان دادن ندا که با چشمانش سخت او را سرزنش کرد از رفتن به پایگاه هم سر زد و دیگر اسم آنجا را هم نیاورد و بی وفایی آنها را که در یافتن یک شغل در حد نگهبانی دیده ، حالا در مقابل مردم بی دفاع می نگریست و با خود می گفت 

پس اونا از چه فداکاریا تو جبهه ها سخنوری میکردن ...

و معلوم شد با تغییر زمانه همه چیز حتی وفاداری هم تعریف دیگری می یابد.

به پدر مدام می گفت 

اگه نخام سربازی برم چیکار بایس بکنم ....

و پدر که 

شغل آزاد 

و او حاضر شد و پدر او را به بازار سپه برد ، جایی که سالها پیش حدیده قلاویز فروش بود و از ماجرایی تعریف کرد:  یه روز مامورای مبارزه با سد معبر دنبالم کردن و دویدم تا به ترمینال فیاض بخش رسیدم و یه اتوبوس واحد داشت راه می گرفت و با دیدنم ؛ در رو زد و مثل باد تو ماشین پریدم و مامور که فاصله ش با من یه دست بود پا دراز کرد که وارد شه اما راننده در رو بس و مسافرا برا من و راننده کف زدن و باد صدای فحش مادر قهوه مامور رو برد .

در دکان منصور کاشی با عباس آبادانی ملاقات کردند و قرار بر این شد که سه ماه بی حقوق و بی توقع کار کند تا آنها تواناییش را بسنجند ولی شرط اصلی آن شد که پدر ضامن دریافت وامی برایشان شود و او پذیرفت و از فردایش شاگرد دکانی در دل بازار شد که مدام با خرده فرمایشات و بحث و جدل و این کلاه و آن کلاه کردن همراه بود و به  تنبلی او پرخاش می کردند و فحش رکیک مثل نقل و نبات بین آنها رد وبدل می شد و دوستی ظاهری و در باطن دشمنی اشان برای او ملال و خمودگی و خستگی و بی هویتی و هیچی و پوچی به ارمغان آورد ولی آنها منتظر ماندند تا وام را گرفتند و درست روزی که مراسم دریافت تمام شد ، عصرش به او گفتند 

از فردا نیا....

حالا با خود فکر می کرد اینها دیگر چه موجوداتی بودند و با استفاده از اینترنت و از واژه هایی که مدام تکرار می کردند ؛ فهمید آنها بازماندگان گروهی سیاسی بنام پیکار در راه آزادی طبقه کارگر بودند ، گروهی که منشعب از مجاهدین خلق بوده و همه زندگی سیاسی دو گروهی که آنها سمپاتش بودند خیانت به خود و دیگران بوده که سیاست را از کارل مارکس ، ایدئولوژی را از اسلام و جنگ پارتیزانی را از چه گوارا یاد گرفته و در واکنش به نسلی که روشنفکران بینابین روحانیت و تحصیلکردگان دهه 40 در اروپا بوده و نهضت آزادی نام داشت ، پدید آمده و درست یک سال قبل از انقلاب کسانی در بین مجاهدین ، با این تفکر که اصل همان است که مارکس گفته و لنین و استالین در روسیه به عمل آورده ، کودتایی درون سازمانی راه انداخته و همرزمان را در خلوت کشتند و بعد از انقلاب اینها پیکاری و آنها منافقین شدند و هر دو به روی یکدیگر و حکومت اسلحه کشیدند و آنها به عراق رفته و در آخر جنگ برای تصرف تهران از مرزهای عراق و با حمایت صدام  حمله فروغ جاویدان را کردند که با پاتک مرصاد شکست خوردند و پس از آن در زندانها فاجعه کشتار سال 67 نیز در تلافی ؛ شکل گرفت و تمام شد و اکنون در تلویزیون ماهواره ای سیمای آزادی مثل یکی از کانالهای حکومتی از رهبر خود و رئیس جمهوری خانم  دفاع می کردند که معلوم نبود کدام ملت و در کجای زمین به او رای داده و او می خواست به کجا برود؟....

اما همه این وقایع ؛ بیماریش را جدی تر کرده و مدام با رفتن از این روانپزشک به دیگری می خواست التیامی بر زخمی که خود نمی دانست چیست بجوید و البته نمی یافت . روزهای او نیز مثل دختر دایی که بعنوان همسایه دو خانه آنطرفتر می زیست ، هر روز جمعه بود و حوصله هیچ کار ی را نداشت ، بخصوص وقتی دید برادرش با وجود بیماری آسم ؛ تنها معاف از رزم شد ، دیگر به هیچ دکتری نرفت و شبها تا نیمه می نشست و ماهواره نگاه می کرد و نماز شب و امام زمان می خواند و می خوابید و ظهر از خواب برمی خاست و تا غروب ایکس باکس بازی می کرد و گاهی به ورزشگاههای بدنسازی یا فول کنتاکت می رفت و تنها تفریحش غذا خوردن و گاهی سر زدن به بعضی از اقوام با والدین بود و بعد از ظهرها کبوترهای برادر را  آب و دانه و تیمار می داد و در مقابل هر کاری مقاومت نشان می داد و مثل موجود واکسینه شده نسبت به پیرامون از همه فاصله می گرفت و در زل زدنهای بی معنی به پیرامون زمان را می کشت و هر روز که می آمد تا شب بارها با خود تکرار می کرد 

امروز چند شنبه و فردا چه روزی از چه ماهی و چه سالیه؟

کم کم یک سرگرمی دیگر یافت و آن نگاه کردن به رد قدمهای دخترک دایی اش  بود که کتاب موژه را مرور می کرد و پیش خود با چندشی عمیق ، عشق را رد می کرد و می پذیرفت که اصلن امکان ندارد از چاه عمیقی که سالها در آن فرو رفته بیرون بیاید و تازه اگر رها شد ، چگونه می تواند با دختری زندگی کند چون مدتها بود که در خواب رویاهای رنگی ندیده و از دیدن فیلمهای نیمه شبانه ماهواره هم تحریک نمی شد و وقتی به پدر گفت او آنرا عوارض منفی  قرصهای اعصاب دانست و خواست میزان مصرف را کم کند و اما وقتی یک شب نخورد حالتی بسیار عجیب  یافت و پس با مشورت مادر میزان مصرف را نصف کرد و دلخوشیش از دخترک فرانسه خوان و پررویی دختر ارمنی دور شد و راحت فراموششان کرد و باز به بدن خود نگاه کرد و فکر کرد چاق نشود و بیشتر ایام ورزش را هم در خانه انجام می داد و برایش راحتی ماندن در خانه به اضطراب بیرون رفتن تبدیل شد و آینده را در هر روزی که سپری می شد مشاهده می کرد و نگرانی را با این امید از خود دور می کرد که شاید روزی خداوند راهی جلوی پایش بگذارد و از رفتن به ورزشگاههای حرفه ای سر باز زد و پذیرفت حتی مربی گری یک باشگاه کوچک را هم عهده دار نشود و حتی فکر باز کردن دکانی با مشارکت مادر را هم که چندی بود بازنشسته شده ؛ قبول نکرد و فقط از طریق اخبار می شنید که کشورش تحریم شده و قرار است در آینده  جنگی شود و آرزو می کرد که ای کاش زودتر همه چیز تمام می شد و از طرف دیگر مدام آرزو داشت تا زنده است پدر و مادرش را از دست ندهد و دیگر مدتها بود که با پدر بحث نمی کرد و از بگو مگو سخت نگران می شد و یک روز خاله اش که تجربیات بدتر از او را قبلن داشته برایش گفت که زیارت عاشورا بخواند و چند باری خواند و از آن همه نفرینی که در این زیارت بود خسته شد و این یکی را هم رها کرد و ولی فقط خود آموز را با دو عکسی که در آن داشت مدام نگاه می کرد و از خواندن هر چیز دیگری بسرعت خسته می شد و نماز هم بیشتر اوقات به شکلی باز و بسته می خواند و نمی خواند .

یک روز که در پشت بام به پرواز کبوترها نگاهش میخ شده بود یکدفعه دید که شاهینی کبوترش را گرفت و به زمین نشست و با صدای بلند گریست و با یاد زیارت عاشورا خواند : 

السلام علیک و علی الارواح التی حلت بفنائک ..یا ابا عبدالله...  

و دید که دختر ارمنی که مادرش گفته بود نسبتی دور با خانواده پدری ات دارد با چشمانی گریان نگاهش می کند و گفت 

آخی گرفتش....

آره....

 و پشت کرد تا دختر رفت و او دوباره در افق دور دست غروب را نگاه کرد و پیش خود فکر کرد که غروب برای هر کسی هست و حتی آدمهایی که باورش ندارند و یاد شعری که پدرش از شاعری خوانده بود افتاد

در مرگ دیگران شرکت می کنیم با طرح خنده ای و انتظار مرگ را خود را می کشیم بی هیچ خنده ای .

 او از پشت بام  به افق دور دست نگاه کرد و پیش خود فکر کرد زنده باشد تا غروبی که غرش هواپیماهای آمریکایی را در آسمان تهران ببیند تا بمبی قارچی شکل رها کنند و تهران به زمینی خالی از سکنه تبدیل شود و تا سالها دیاری در آن نباشد .

با شنیدن شعری از یک شاعر شورشی که :

 روزت را دریاب

با آن مدارا کن

این روز از آن توست بیست و چهار ساعت تمام 

بقدر کفایت فرصت هست تا روزی بزرگ شود ، نگذار هم در پگاه فرو پژمرد

این بیت به او امیدی داد که تا با بیتی دیگر :

درخت هر چه سالخورده تر باشد

سترگ تر است و پر ارزشتر

ریشه اش هر چه عمیقتر  

پا در جای تر در برابر طوفان

و این بیت او را واداشت به قصه مادر بزرگها به عنوان دلبرکان غم زده سرزمینش گوش دهد که سرنوشت پیشین او بودند و او آنرا با هوسی کودکانه بارها شنیده و دیده بود و حالا "سروتونین" در حال کاهش مغزش او را به این بیماری کشانده بود که بی اشتهایی ، گریه های مکرر و بی دلیل ، احساس تنهایی و نومیدی مفرط و پیش تصوری غم انگیز در باره آینده ای یکنواخت ، افسردگی مزمن را در او نوید دهد و دل سپرد به این خاطرات از زبان مادر و پدر و خاطرات زنهای سرزمینش...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 20:44  توسط رضا خرسند | 

عارف در روز عاشورای سال 1400 قمری بدنیا آمد و وقتی 15 ساله بود با وجودیکه پنج سالی مشغول بازیهای پلی استیشن و مدام همراه با شبکاریهای مادر پرستار و در خلوت نوجوانی و در دنیای تنهایی و بی اعتنایی فراگیر پدر که از رنجهای روحی ناشی از دوران نوجوانی و جنگ و بیکاریهای مزمن اسیر بود ؛ لاجرم به این بازیها به عنوان تنها تفریح امیدوارکننده دل بست و از همه بیشتر با زامبی ها و بکش و بگیر گروههای گانگستری سیاهان و زد وخورد سربازان آمریکایی با دشمنان طالبانی درگیر .

در عین حال شش بهار بود که یادگیری ورزش فول کنتاکت را به عنوان مشغولیت عملی با تشویق اولیه پدرش در ورزشگاهی زیر زمینی در محله سیاوش نظام آباد آغاز کرده و ورزشی که ترکیبی از بوکس و کاراته بود و اروپایی ها بدعت گذار آن و به مدد فیلمهای ویدیویی فهمید قهرمان آن در آمریکا "ژان کلود ون دام " بلژیکی و فرانسه زبان ،پس سخت به این هنرپیشه علاقمند  و مدام عکسها و تصاویر او را جمع آوری می کرد و در نهایت از درس زده و سال اول دبیرستان را رفوزه و دلیل آنرا تحقیرهای معلم زبان می دانست که زمانی همکلاسی پدرش بوده و خلاصه هنگام ثبت نام در سال بعد همان معلم زبان مدیر دبیرستان شد و او را با پرخاش سختی که به پدرش که 

روی بچه ات کار نکردی و تو که باباشی....نمیدونم ....فقط این اخراجه....

این زمان مقارن خرید خانه بزرگی توسط پدر بود ، خانه ای در یکی از کوچه های فرعی ده متری ارامنه و سخت مخروبه و نیازمند بازسازی که پدر و مادر را درگیر بنایی کرد و مدام گچ و خاک و سیمان و لوله و نقاشان ساختمانی و بناها و آهنگرهایی که در وقت حساب و کتاب با پدرش درگیر می شدند و او حالا غرق در ورزش و بازی و تغییر ورزشگاه که از فول کنتاکت به بوکس بعنوان مادر ورزشی که سالها یاد گرفته ، وارد شد .

قبل از خرید این خانه در محله ای که دارای ساختمانهای قدیمی با قدمتی بیش از 50 سال بود ، در آپارتمانی نوساز با چند همسایه زندگی می کردند که پدرش با همسایه طبقه بالایی که درجه دار نیروی انتظامی بود و پدر با او که مردی خوش لهجه از خطه غرب کشور و هم صحبت برای مرور خاطرات جنگ و سالهای خدمت مشترک در کمیته های انقلاب بودند و او نیز با پسر همسایه گاهی فرصت بازی می یافت که یکمرتبه با سکته مرد نظامی ، پدر مستعدش برای ورود به بحرانهای روحی را تحت تاثیر عجیبی قرار داد و او تنها ده روز بعد از مرگ همسایه هم سخنش آپارتمان را به زیر قیمت فروخته و با ده روز گشتن اینجا را یافته و کوهی از قرض را برای خود و آنها آورده و به این خانه نیمه مخروبه وارد شدند و با این انگیزه که 

مشکل مسکن برا جوونا از اهم واجبات تهرونه....و بایس با خرید این سه طبقه درب و داغون برای دو پسر ، حداقل مکانی برای سالای اولیه زندگی مشترکشون بیابم ...

و این البته تجربه خودش بود که سیزده سال در خانه پدری ، زندگی با همسر قانع خود را داشته و اما غافل از اینکه شاید زمانه امروز با دیروز مانده در یک سده پیش فرق کرده و تلاشی سنگین برای مسکونی کردن خانه جدید کرد .

قبلن با وامی که پدر چند سالی پیش از خودروسازان گرفته بود پیکانی خریده  و چندی خود مسافر کشی  و سپس به پسر بزرگش داده که در آژانسی با آدمهای معتاد و الکلی همکار شود تا امید زندگی خانواده را که از قبل هم مستعد این قبیل کارهای رایج در محله بود به ناامیدی کشاند.

این برادر بزرگش که زاده سالهای جنگ و نزاعهای پدر و مادر در روزهای اول زندگی بود و حتی یکبار پدر ، مادرش را در زمان بارداری به سختی کتک زده که اثر ضربه بر بازویش ، با او بزرگ شده و عصبیت و آسم به عنوان یک عارضه همیشگی همراهش بود، در این محیط به رفیق بازی مفرط و مشروبخواری کشیده و حالا در یک خانواده کوچک و ولی از هم پاشیده گرفتار تناقضی جدی و با فکر ورزش ، از مشکلات برادر و بی تفاوتی پدر و درگیری شبکاری مادر فرار میکرد و اینها همه باعث انزوای جدی او شد .

وقتی از مدرسه اخراج شد به مدرسه ای ترمی واحدی مخصوص بزرگسالان ورود کرد و ترم اول گاهی به مدرسه سر زد و همه درسها را افتاد و ترم بعد که هنوز بنایی ها ادامه داشت و تحقیر پدر و برادر او را در چنبره ای عجیب قرار می داد به باشگاه کشتی کجی بازمانده در بنایی مخروب از سفارت سابق آمریکا رفت و با شخصیت "جان سینا " و "میکی روک " و از همه مهمتر " راب ون دام " به عنوان پیشکسوتان این ورزش در آمریکا و اروپا آشنا شد و حالا با خرید کامپیوتر و یادگرفتن اینترنت به دنیای آنها به نوعی دیگر می نگریست و در تکمیل با خرید سی دی و تماشای مکرر ورزشها و تکنیکهای نمایشی و برنامه های ماهواره ای ، انگیزه اش چندین برابر .

سال تحصیلی جدید و مراجعه پدر به  دبیرستان و فهم اینکه مدیر مدرسه از دوستان سابقش است زمینه پاس کردن ناپلئونی درسها با مشورت و یاری مدیر و معلمان فراهم شد و او هم شرط  گذاشت که باید زبان فرانسه را یاد بگیرد چونکه در سایت به تصورش برادران "ون دام " فهمیده بود که اگر زبان فرانسه بداند می تواند حداقل به مدارس حرفه ای و مجانی کبک کانادا وارد شده و پدر تنها چیزی که معرفی کرد کتاب مکالمات روزمره فرانسه بود .

کتاب را بدست گرفت و خواند و نخواند و هر چه کرد نتوانست جمله ای را حفظ کند و پی برد ضربات کوبنده کشتی کج کاران باشگاه که او را بعنوان ابزار یادگیری فنون از پشت به زمین می زدند و بدین ترتیب  مهره های کمر و مخچه و گردنش را مسئله دار کرده ، او را در یادگیری زبان سخت فرانسه زمین گیر نموده و فقط کتاب را بعنوان بازیچه ای کودکانه ورق میزد و انگیزه فهم و حفظ را رها کرد و مادر این را بخوبی فهمید و به شوهر گوشزد که این پسر توان آموختن خود بخودی را ندارد و در مقابل رفتن به آموزشگاه زبان ، بدلیل ترس شدیدش از کلاس و معلم و امتحان عقب نشست .

پس پدر پیشنهاد یادگیری فنی از مرکز کارآموزی وزارت کار را طرح کرد ، بخصوص که خودش در نوجوانی به این مراکز رفته بود و جوشکاری را خوب یاد گرفته و گاهی مددکار زندگیش شده و ولی او به راحتی نمی پذیرفت و بخصوص وقتی به میدان کشتارگاه یا بهمن نزدیک ترمینال جنوب وارد شد ، از آنهمه شلوغی و آدمهای در گریز و فراری برای هجوم به صف اتوبوسها و از برخوردهای کلنگی آموزشیاران بشدت ترسید و سر آخر گفت نمی آیم .

 روز عاشورای هفده سالگی اش ، روز تولد او و شهادت سلطان العارفین بود که پدر از او خواست 

بیا امرو که روز تولدته و عزیزه بیرون بریم و از سالار شهیدان بخوا کمکت کنه...

اگه اون میتونس کمک خودش و یاراش میکرد و تازشم از تولدم تو این دنیا بیزارم و...

خفه ....

و او که پایش را در هوا چرخاند بصورتی که روی پا بر چهره تکیده پدر چنان نشست که مرد چهل و پنج ساله و ولی پیر شده از غم دوران را به زمین زد و با نفسهای بریده و کف بر دهان و چشمانی که می رفت سفیدی آن فراگیر شود به لرزشی خفیف و ولی تکاندهنده برای پسر تبدیل کرد و واکنشی مهیب را در او ایجاد ، که شنیده بود 

پدر کشی بزرگترین جنایته...

و یکمرتبه هراسان صف پلیسها را در رویا دید که 

مدعی العموم پدرکش حکومته و حکمش اعدام زیر ضربات شلاق ....

خدایا چکنم تو این محله جدید و نبود مادر و برادر هیئتی....

و برای اولین بار در زندگی از خدایی طلب می کرد که سالها در محیط های ورزشی وفیلمها ی رجز خوانی کشتی کج کارها حذفش را از شنیده و سر آخر از امام حسین هم طلب کرد که

باشه باشه بابای بیچارم حرفتو گوش میکنم و میرم ...

و با یاد گرفته هایش شانه های پیرمرد را تکان داد و آبی به صورتش زد و طاق بازش کرد و به روش تنفسی دمی به سینه خشک شده از دود سیگارش داد و کم کم پدر چشم گشود و یک هفته ای بستری شد و او به کانون فنی حرفه ای برای یادگیری رشته تاسیسات رفت و ولی روند حوادث او را از این یکی هم دلزده کرد و نصف و نیمه رهایش کرد و ورزش را هم در حد بدن سازی ادامه داد و ولی خنگی اش بیشتر شد واما بازی با کتاب فرانسه را رها نکرد و به امیدی ناامیدانه روزهای سخت تری را ادامه داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 0:40  توسط رضا خرسند | 

صبح زود که قصد رفتن به سرکار داشتم زنگ آپارتمان به صدا در آمد و خواهر زنم جلوی در قد کشید و با بغض و در حالیکه لب پایینش می لرزید در آمد که 

نیره سادات مرد ...

و همه هاج و واج میخ نگاهش شدیم و من که آنقدر در این سی سال از مرگ شنیده بودم و عادتم شده بود آیه بازگشت  را خواندم و قرار بر رفتن به خانه اشان گذاشتیم .

نیره خانم که در این سالها از یک بیماری روحی رها شده و مبدل به مرض قلب ، رنج می برد نیمه شب و درست زمانی که همسرش ، فرزند را به پادگان می برد بی صدا و در سکوتی که سالها اسیر آن شده بود مرده و شهلا و خواهر کوچکش که موظف بودند هر نیم ساعت به او سر بزنند وقتی عدم تحرک مادر را می ببینند به اورژانس زنگ زده و صدایی خوابالود از آنطرف خط توصیه می کند آینه ای جلوی دهان میت قرار دهند و اگر تیره نشد آنها اعزام شوند و آمدند و وقتی ما رسیدیم برتشک مندرس و شمدی رنگی آرامشش را دیدیم و ما و همه اقوام زن جوان تازه به پنجاه پا گذاشته را در سکوتی بهت آور نشاند و در هم رفتیم و هیچ چیزی برای گفتن و بحث کردن و حتی دیدن همدیگر نداشتیم .

نیره سادات از بازماندگان سادات کردهای کرمانشاه بود که در نوجوانی خانواده اش تجربه فرو پاشی را پشت سر می گذارد و او یک تنه برای خود به عنوان یک بهیار کاری در بیمارستانی واقع در بهارستان تهران دست و پا می کند و مادر و برادر کوچکش را بدوش کشیده و در یکی از کوچه های نظام آباد ساکن می شود و با مراجعات متعدد برای پول فرستادن به پدر علیلش ، در یک باجه پستی عاشق متصدی متاهلی می شود که از زندگی خود ناراضی شده و او آمادگی جدایی را برایش فراهم می آورد و مرد با داشتن یک پسر از همسر اول جدا شده و با او ازدواج می کند و دختران و پسرانی زردمو و کبود چشم و سفید گونه برایش آورد و چندین بار او را برای دیدن اقوام به کرمانشاه برد و از وضعیت استان و کردها از طریق برادرزنش که از بریده های سازمانهای مبارز کرد بوده و مشی آنها را دیگر قبول نداشت آشنا می شود :

کردان که سابقه طولانی تاریخی داشته و قومی هسن امروزه تو عراق و سوریه و ترکیه و ایران پراکنده ، هر کدوم به نوعی دنبال استقلالن ، مثلن تو ایران در اواخر جنگ دوم ؛ قاضی محمد نامی جمهوری مهابادو راه انداخته و اما به سرعت شیکس میخوره و تو همین اولای انقلابم دو حزب دمکرات و کوموله سعی کردن با شعار خود مختاری و در اصل با بنای تجزیه کارایی بکنن که البت بشدت سرکوب شدن و کشت و کشتار زیادی ام از مردم شد ، اما از همه مهمتر تفاوت کردای کردسون و کرمونشانه، اینا از لحاظ زبون و فرهنگ و حتی دین خیلی با هم متفاوتن بطوریکه گاهی وقتا این یکی اون یکیا کرد نمیدونه....

اما ورود نیره به خانواده ابتدا با مخالفت پدر شوهر و بعد مادر شوهر و در نهایت با رفتاری که او با پسر بازمانده از ازدواج پیشین داشت ، مخالفت خواهر شوهرها را نیز برای خود خرید و ولی او در مخالفت با بازمانده آنچنان کرد که پسرک در نوجوانی بزهکار شد و در هنگام مرگ او نیز در زندان بسر می برد و مهمترین میراثش دختری خوش سیما با چشمانی شهلایی و به همین نام با عارضه ای از تنهایی و افسردگی بعد از مادر ماند و با پدر و برادر و خواهرش اتاقهای خانه را وجب به وجب گشت و یک مرتبه بدون اینکه بداند چه از گذشته تاریخی مادر و پدر دارد به زبانی خارجی با تلفظ های سختش پناه برد و فکر کرد با این سرگرمی می تواند مرور سنگین ایام را سپری کند و شاید یکی از انگیزه هایش آزار خود بود که شد یکی از سوژه های سیما.

شهلا با وجود دلسوزی شدیدش برای برادر ناتنی اش اما کاری جز غصه خوردن نمی توانست و نمی دانست و هر چند پدر به سختی بعد از مرگ مادر آنها را راه می برد ولی او در غمهای متعدد ، روح خود را از جسمش جدا می دانست و مدام با خود و زمزمه وار می خواند که 

خدایا خودت گفتی فاصله ات باهام کمه ولی اما از اینجا تا آسمون چقد راهه.....

هیچوقت عاشق نشد و خواستگاری اگر داشت رد می کرد و روزها و شبها را در نوعی درماندگی خاص نسل متولدین دهه 60 با دلمردگی طی می کرد و فکر می کرد چکار کند تا از روزمرگی فاصله بگیرد و ولی تنهایی که سالها مادرش از پس لعن و نفرین دیگران ، برایشان تدارک دیده بود فضایی ملتهب و حساس را برایش ایجاد کرد که حتی وقتی برادرش از زیبایی های سرزمین مادریش برایش می گفت عمدن گوش نمی داد و وقتی می رفت باز غصه اش گل می کرد و می خواست با خواهرش که بشدت روزمره و این جهانی شده سخنی بگوید و وقتی دغدغه های بچه گانه او را می شنید ، زود خسته و کنار می کشید و دور و بر خود را مملو از اشباح رونده می دید که به همدیگر علاقه ای نداشته و وقتی سیما برای اولین او را خطاب کرد که 

چطوری....

با چندشی به او نگریست که یعنی 

به تو چه....

گاهی با مرور کتابها سرگذشت غمبار و چند پارگی زادگاه قومی مادرش را تقصیر وضعیت خود می دانست و اوقاتی ازدواج عجیب مادرش را بزرگترین مشکل خود می دانست و یکبار هم از فیلمی شنید  

سوفوکل گفته بهترین شانس هر انسانی عدم تولدشه....

به فکرش رسید بهر حال مرگ قطعی است و بهتر که خود آدم کلیدش را بزند و دوباره خویشتن را سرزنش کرد و به برادر ناتنی اش که چگونه بعد از اینهمه تجربه زندانهای گوناگون با کمک پدرش ازدواجی کرده و دوباره به خاطر درگیری با خانواده زنش بر سر اعتیادش به زندان دیگری افتاده و به برادر تنی اش که چگونه سختکوشانه از کاری به شغلی دیگر می زد و به خواهرش که با وجود خنگی بسیارش چه وجد آور به گرفتن دیپلم اهمیت می داد و به پدرش که با وجود فقر ناشی از کمبود حقوق بازنشستگی آنها را به یک ترتیبی و بدون توجه به ازدواجی دیگر ، مدیریت می کرد .

ولی هیچ چیز راضی و خشنودش نمی کرد و در دوباری که تلاش کرد به دانشگاه برود و بواسطه هوش سرشارش قبول هم شد ، همین بی انگیزگی باعث ترک تحصیلش گردید و اما دلیل اصلی ؛ چون در آنجا دختران و پسرانی را می دید که چگونه بهم دل می بندند و هردو به قول خودش در به دست آوردن همان کار آخر سر همدیگر را شیره می مالند ، چنان وجودش از چندش آکنده می شد که بقول معروف عطای درس را به لقایش بخشید و تازه از همه بدتر دنیای فارغ التحصیلان بیکار و استیصال آنها برای تلاشی که کرده بودند برایش زجر آور بود و باز در تاریکی پتو ، به رویاهای گوناگون فرو می رفت و دوست داشت امشب که خوابید دیگر صبح را نبیند و بخصوص از روشنایی صبح خیلی می ترسید و سعی داشت شبها با بیداری کنار پدرش که سرگردان در کانالهای ماهواره بود ، روشنایی صبح را به خواب در روز تبدیل کند و مدام خوابهای کج و معوج می دید و گاهی دوست داشت خدا را خواب ببیند و هیچوقت ندید.

در تکرار روزها یکبار هم به مدد پدر به اداره ای رفت و ولی در زیباییش نگاههای مردان کامجو را دید و از خوشگلی بی حد و حصر خودش نیز لجش گرفت و بهانه ای برای نرفتن یافت و یک شب در سکوت خواست با چاقو خطی سهمناک بر صورت مهتابی و گردش بکشد و خود و دیگران را خلاص کند و اما لرزش دست یا چیزی شبیه این جلویش را گرفت .

هرچه نگاهش غم انگیزتر و لبانش با نشانه تعجب در هم فرو می رفت زیباییش چندین برابر می شد و سیما یکبار با چشمکی و لبخندی به او گفت 

خانمم چقد خوش استیل هسی؟.... و البت میدونیکه چون نجیبی و دست نامحرم و حتی چشمی نتونسه خطوط این هیکل مه آلودو سیر تماشا کنه ....

 و این شد رفتاری که از سیما هم به عنوان یک لزبین عوضی فاصله بگیرد.

در مهمانیهای فامیلی کم گو و بیهوش ، گاهی سری به تایید مخاطب تکان می داد و اغلب اوقات در رویاهای خود در پی هیچی و پوچی ، روزمرگی آنها را دشنام می داد و یکبار که کوچکترین عمه اش که حالا به خاطر تعادلی نسبی ، خوشبخترین لقب گرفته بود برای پسرش خواستگاریش کرد وارد دنیایی از واهمه های بی نام و نشان از پسرعمه فعالش شد که چگونه روح چندین دختر را تسخیر کرده و تقریبن با همه بر سر منافع لذت جویانه ارتباط داشته و دوستان متعدد و بسیار را دور خود جمع کرده و پدر و مادر خود را ذله و آنها بر سر این تنوع طلبی تمام نا شدنی اش مدام شماتتش می کردند ولی نمی توانستند او را به راه مثل خودشان بیاورند و این هم شد برایش کابوسی ، که گاهی پدرش نیز آنرا تکرار می کرد و سر آخر یکبار گفت 

من از این پسرتون خوشم نمیاد و بیشتر روحیه کوچیکه رو می پسندم....

که جوانکی با اختلاف سنی بیش از پنج سال کوچکتر از او بود و اما عجیب شباهت رفتاری به شهلا داشت .

پدرش که دختر را با هوش و حساسیت خدادادی در حد پرستش مورد التفات و توجه قرار می داد ، در پی مخالفتش دیگر گیری نداده و واگذارش کرد به زمانه تا شاید فرجی و امیدی بیاید و این در گرانبها صیادی شایسته یابد و اما او به هیچکدام از این امیدها وقعی نگذاشته و مدام خسته و خسته تر از تکرارها ، همه روزها را جمعه می دید.

با این حال جدیتی بدست آورده بود که موژه یک و دو را بخواند و آنقدر خواند و نت برداشت و با تنها دیکسیونر فرسوده ای که از شوهر عمه گرفته ، ور رفت تا به اواخر موژه دو و تکست 63 رسید و بخش کوتاهی از داستان میزرابل ویکتورهوگو را خواند که

چگونه بینوایی بطوری اتفاقی گرفتار باتلاقی شده و ابتدا فریادی میزند و بعد با تکان دادن کلاه و دستمالش کمکی در مقابله با شن روان می طلبد و ولی تنها نتیجه تقلای بسیار ، سرعت بیشتر فرو رفتن است و دست آخر می فهمد که محکوم به دفن شدن و این عاقبت محتوم بینوایان ....

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 1:14  توسط رضا خرسند | 

سالهای زندان شوهر به سرعت طی شد و او آزاد شد تا اینها را مجددن اسیر کند با این توجیه که 

الانه سرمایه گذاری تو دوبی میتونه زندگیمونا تکون بده...

فرانسا بدبینانه نگاهش کرد و آخرش را پرسید و او طلب پس انداز چند ساله زن را کرد و گرفت و به امید تجارتی دیگر به سرزمینهای عربی حاشیه خلیج فارس رفت و دیگر برنگشت و فرانسا ماند با مغازه کتابفروشی و اجاره نشینی و ناپیدا شدن کلیه اقوام و دوستانی که می شناخت و مزاحمت مردان همسایه ، که این یکی را به شیر ماده ای مانده از بقایای اجداد قفقازیش و در پناه امنیت اغراق گونه پلیسی حاکم بر روابط زن و مرد که حداقل این نفع را به او رساند ، عقب راند و به تربیت ایرانی عربی قفقازی فرانسوی و خلاصه جهانی سیمایش که هر روز قد افراخته اش به اجداد پدری و تپلی اش به مادر می رفت ، پرداخت که در عصر جدید ارتباطات بسیار به دردش می خورد.

مشتریان جدیدش سخن از جامعه مدنی و گفتگوی تمدنها به مدد رئیس جدید کشور می کردند و او را مادام فرانسه می خواندند که کتابها و سی دی های آموزشی زبانهای خارجی و کتب رمان و علوم اجتماعی از جامعه شناسی و روانشناسی و مردم شناسی تا اقتصاد و تاریخ و علوم سیاسی و حقوق و روابط بین الملل را با توضیحاتی که با خواندن آنها بدست آورده ، ارائه می داد و کم کم پای دانشجویان و گاهی اساتید دانشگاهها به مغازه اش باز شد و کسبش رونقی یافت که انتظارش را هم  نداشت .

در این بین یک مشتری ثابت هم داشت که همان مهتاج ستم کشیده و دخترانش بودند که غروبها مغازه پاتوقشان بود و او به رسم یک فامیلی دور و یک آشنایی مهم برایشان قهوه و گاتا می آورد و گپ علمی می زدند و مهتاج با استدلالهای شیرینش از وضعیت رو به تغییر زنان می گفت

خانوما از هر صنفی و جنسی یک کمپین راه انداختن و بر علیه قوانین زن ستیز امضا جمع کردن و اونم بهتره با غیبت طولانیه شوورش تقاضای طلاق بده...

و اما او به یاد مردی که سالها به خوشی در کنارش زیسته بود و به امیدش گاهی برای سیما می خواند : 

بعده رفتنت عزیزم ....بسکه تنهایی کشیدم ، قامتم خمیده از غم ، عشقتو به دوش کشیدم ...

و به سیما نگاه می کرد که حاصل عشقی مشترک و فراموش شده بود ولی زبانهای خارجی می آموخت وخود را آماده رفتن به دانشگاه برای یادگیری سایکولوژی می کرد و بعدها او خود از فعالان کمپین یک میلیون امضا شد .

کمپینی که از فعالان جنبش زنان تشکیل شده و در جهت تلاش برای تغییر قوانین ناعادلانه و زن ستیز ، حرکتی جمعی و هدفمند را در دستور کار قرار داده  ؛ هدف کوتاه مدت این کمپین یا کارزار جمع آوری یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز و ولی البته با امیدی به زمانی بلند مدت بوده و مهمتر اینکه نشان دهند اهداف این جنبش مغایرتی با دین اسلام نداشته و بخصوص بسیاری از آیات عظام نیز از تغییر فتاوی خود در جهت رفع تبعیض سخن گفته و مثلن از مساوی بودن دیه زن و مرد و حتی سهم الارث مساوی زن و مرد و شاید حتی طرح حق طلاق از طرف زنان بحث کرده بودند.

اما اهداف اصلی کمپین عبارت بود از مشارکت همه شهروندان از طریق گفتگوی رو در رو با گروههای مختلف و ایجاد زمینه برای صدا بخشیدن به زنان خاموش که اطلاعی از حقوق اولیه خود ندارند و این یعنی توجه به رشد آگاهی و آموزش برای توانمند سازی آنان .

یکی دیگر از اهداف اینستکه تلاشگران متوجه هزینه و سختی آن شوند ، در نتیجه این اهداف از طرف گروه سیاسی خاصی از زنان مطرح نشده و در برگیرنده حقوق همه آنان اعم از باسواد و بیسواد ، بالا شهرنشین و پایین شهرنشین ، مجرد و متاهل ، روستایی و شهری و خصوصن اقلیتهای مذهبی که در بدترین شرایط هستند نیز گردد.

اما فرانسا و دخترش در جلسات مفصل خود برای عملی کردن راهکار فوق در حضور مهتاج و دخترانش به بحثهایی از ابتدا پرداختند و با این فرضیات آغاز کردند که :

ابتدا گروهی از آدما برا رفع نیازاشون دور هم جم میشن و اما وقتی به دو نیاز جسمی و امنیت رسیدن و ینی اشباع شدن به نیازای پیچیده ای مث محبت و احترام و کلن احساسات پی میبرن که محتاج  آموزش و جهت دهیه چونکه در طول زمونه بیشتر و بیشتر شده و مشکلم از جهت دهی اونا شروع میشه ، ینی وقتی کس یا ناکسایی میخوان شرایطو به نفع خودشون کنن مجبورن با ترغیب و تحریم نیازا رو شکل بدن و اینارا هم قانونیش میکنن بعدشم معلومه دیگه وقتی رکود یا رونق شه پشت سرشم بحرانا از را میرسن و همینه که مردمو سر در گم و بیمار میکنه... و سیما دو تن از آنان را در همسایگی خود می دید :

دو دلبرک جوان که بی اعتنا به خود و همدیگر و گذر زمان در خلائی خفته بودند که سیما وظیفه خود دید که سردی این دو را ابتدا ملاحظه کرده و اگر توانست آنرا بشکند.

 با سئوالاتی که در روانشناسی آموخته بود شروع کرد :

 راسی مشکل این دختر و پسر چیه و دنبال چی هستن؟

 چرا با وجود سن و سال جوونشون اینهمه تو خود و منزوی ان؟

اصن چجوری میشه این حالتو از اونا در آورد و خلاصه خونوادشون چقد نگرانشون هستن؟

 چرا با این فاصله ای که از نظر جنس تا سن و سال و تحصیلات با هم دارن ، از لحاظ رفتاری اینقد شبیه همن؟...

جالبتر اینه که چرا پسرک کتاب رنگ و رو رفته مکالمات روزمره فرانسه که باید چاپ سال 46 باشه رو میخونه؟..... 

و چرا دختره اینقدبه موژه سال ۵۰ چسبیده؟ و ووو...

با این سئوالات به خواب می رفت و رویا می بافت و در به در دنبال حل معمایی کشدار شده بود که بنظرش بخشی از بحثهای مادر و فمینیستهای دور و برش را در پی داشت .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 15:56  توسط رضا خرسند | 

چاره ای نبود ؛ باید با شرایط جدید می ساخت و این را از سیر و سلوکی که در زندگی پدر و مادر کرده و با دقتی عمیق به چهره شیرین دخترش یافته ، او را راهی خانه پدر و مادر شوهرش نمود تا از آنها کمکی بخواهد و یکمرتبه خود را در آغوش مادری دید که بوی شوهر و دخترش را می داد و او هم می خواست همه چیز را فراموش کند چون پدر بزرگ سیما سرطان گرفته بود .

همه اهل خانواده که چرخش عباس را از او می دانستند قول یاری به او دادند و او به پدر شوهر نگریست که رنگی به چهره نداشت و مبتلا به سرطان خون پیشرفته و قرار هم نبود چندی پیش آنها بماند و در شرایط  بد مالی خرج درمان را هم نداشتند و آنجا مجددن به دختر عموی شوهرش برخورد کرد که سالهای اولی زندگی مشترک سنگ صبورش بود ، سیر به حرفهایش گوش داد و پیشنهاد کرایه مغازه ای را به او داد که می تواند برایش گشایشی باشد و پذیرفت .

دختر عمو که دو سالی بعد از او ازدواج کرده ، گرچه مردی بالای سرش بود اما آرزوی نداشتن او را داشت و فرانک را خوش شانس خواند چون شوهرش گروهبانی تربیت یافته در دستگاه شاهی بود که همه چیز را به زور و داد و بیداد و گیر دادن و زدن و اذیت می خواست .

 خانواده مهتاج با سنتهای سنگین مذهب زندگی می کردند و عشق و عاشقی را به عنوان جرمی نابخشودنی به حساب آورده و پس مهتاج ماند تا مردی به خواستگاری اش بیاید و او تنها در شبی که فردایش به او می پیوست ساعتی صحبت کرد و هیچ نفهمید و خانواده مجابش کردند و او به محل خدمت شوهر یعنی بندر عباس رفت و به سرعت او را دیوی در جلد انسان دید که با بدبینی و شکاکیت مدام و سئوال پیچ کردن مخاطب ، سعی در نشان دادن قهاریت خود را داشت .

اصولن زن را برده ای در اختیار مرد می دید که مجوزش از طرف خدا به پیامبران داده شده و باید این موجود ناقص العقل که یک دنده کمتر دارد را تربیت کرده و هر شب به بهانه ای او را میزد و مدام از گذشته نکبت بار خود می گفت که در کودکی پدر از دست داده و هیچکس به او اهمیت نداده و عقده های مختلف در او شکل گرفته و اما در روابط اجتماعی به گونه ای دیگر شکل عوض می کرد و سعی داشت با کمکهای بیدریغ به دیگران ، خود را مدیری مدبر نشان دهد و هرکس به دخالت او اخمی می کرد ، مستوجب تنبیه و دعوا و در بهترین حالت کتک خوردن بود و بیشتر از همه زنش باید جوابگوی حالات گوناگون او باشد .

یک بار با کشیده ای کوبنده گوش زن را سنگین کرد و دیگر بار وقتی غذا کم نمک بود دستش را سوزاند و در زمانهای بعد بقدری در مقابل سکوت و پذیرا بودن زن به کتک خوردن ، او را در مقابل این و آن زد که دچار اشتباهی ناقص العقلانه شد که در حضور پدرزنش زد و پدر که با صدایی مهیب به اعتراض در آمد و کار به کلانتری و تهدیدی از همان نوع که خود مدام تجربه کرده بود ، رسید و کمی کوتاه آمد و دوباره در مکالمه ای تند در حضور برادر زن به همسر حمله کرد که برادر با هوش راهکار را برای اینجور آدمها شکاندن غرور اجتماعی دید و به کوچه دوید و همسایه ها جمع شدند و باز پلیس و تذکراتی این بار جدی تر و نگاههای مسخره همسایه ها او را به شکلی دیگر عقب راند و اما نگاه مدیریتی بی دریغش با او ماند و در محیط نظامی گری ، او را به بازداشت و تبعید به شهری دیگر کشاند و در نهایت باز نشستگی زود رس و عاقبت مسافرکشی رساند.

این همه تجربه مهتاج بود که از او زنی قوی بنیه و مدارا پذیر و فریاد رس بی کسانش کرد و سعی می کرد با کلامی منطقی از روزگار و بالا و پایین آن بگوید و همه ،  حتی شوهرش را به جنبه های مسالمت آمیز مذهب سفارش کند و این مرد از پس ایامی بس سخت به هیئتهای عزاداری کشانده شد و ابتدا با توجه به بازوان محکمش علامت کش شد و بعدها نوحه خوانی و مداحی را پیشه کرد و انگار از سالار آزادگان ، آزادی خود را می خواست و هر چند با گروههای موتلفه نزدیک شد و چیزها از آنها شنید :

که هیئتهایی ائتلاف یافته از سه هیئت فعال بازار تهران بودند و در سالهای قبل از انقلاب مبارزه سیاسی می کرده و بعد از تبعید آقای خمینی ، شاخه نظامی آن فعال شده و با ترور حسنعلی منصور نخست وزیر به عنوان بانی کاپیتولاسیون ، مهمترین اقدام مسلحانه خود را انجام داده و اما چندی بعد دوباره به کار فرهنگی و بیشتر اقتصادی پرداخته و پس از انقلاب فقط به تجارت و اعمال نفوذ در سیاستهای دولت برای قدرت یابی خود پرداخته و به شدت نخبه گرا و خودی هستند و همین نخبه گرایی موجود در این هیئتها ، او را عقب راند و بیشتر به هیئتهای محلی پرداخت و زندگی کوچکش با تولد سه دختر و فکوری همسرش ادامه یافت و اما روحیه او آرامش بعد از طوفان را تنها در استعمال تریاک تجربه کرد .

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 17:46  توسط رضا خرسند | 

اینجا کجاست؟ دشتی در آسیای میانه ...کوهپایه ای در قفقاز ...ساحلی در مدیترانه ...جنگلی در بطن اروپا....یا صحرایی در ربع الخالی ....کجاست و چرا در این مکان گیر افتادم؟

این سئوالات روح فرانسا را مثل خوره در تنهایی و طرد ناجوانمردانه شوهرش از خانواده و عدم هر فرصتی از جانب حکومت نشینان می خورد و روزها و شبها را به گونه ای برایش تلخ کرد که روزی با وجود دلبستگی زیادی که به دخترش داشت عزم خودکشی کرد .

خوردن چند قرص دیازپام در یک شب تنهایی ؛ او را که نکشت بلکه به دنیایی ازخاطرات تعریف شده از پدر و مادر و بحرانهای دوره جنگ و هجوم قتل عام کنندگان ارامنه و وحشت حضور سایه وار هیتلر بر روح پدر و گرایشاتش به شرق و ورود به اصفهان و تهران کشاند:

پدر بزرگ پدری اش کشیشی پروتستان بوده که با زنی الجزایری ومسلمان ازدواج می کند و زندگی مینیاتوری دو پیامبر سامی را پدر در کودکی تجربه می کند و اینکه سر آخر می فهمد اسلام تعادل بیشتری نسبت به مسیحیت دارد .

 در مسیحیت یا باید راهبی تارک دنیا باشی یا نسبت به عقاید عرفی جامعه بی تفاوت و برای خود شخصی ات دنیایی عبادی تدارک ببینی و دین را از روزمره ات به گونه ای جدا کنی که تنها گاهی از نصایح خود چهره ای از گناه را به اطرافیان معرفی کرده و دیگر به پیگیری اجرای آن از طرف گناهکار توجهی نکرده ، ضمن اینکه قوانین موضوعه حکومتی برخاسته از انقلاب فرانسه ریشه در ادبیات یونانی و حقوق رومی داشت .

اما در اسلام توجه و پیگیری گناه با قوانینی بسیاری که در قرآن آمده ، مورد بحثهایی سیال گونه و با در آمیختن بهنگام یا نابهنگام از سرگذشت اقوام و پیامبران گذشته و در بستر شرایط جامعه آنروز اعراب شکل گرفته و دستورالعملهای اجرایی بسیاری را حتی برای زمانهای مختلف دارد .

اینها را از مباحثات والدین دریافته و اما مدام قهاریت و رحمانیت خداوند مورد تعریف مسلمانان با رافت بی دریغ خدای مسیحی برایش سئوال بود و همینها انگیزه ورودش به دانشگاه شرق شناسی شد و در آنجا با دو فرقه متخاصم اسلام یعنی شیعه و سنی آشنا شد و طبق یک غریزه فهمید اسلام شیعی که مورد استناد ایرانیان است با طرح مسئله اجتهاد بین علمای دینی که هر یک می توانستند تفسیری از آیات و روایات دوازده امام خود گونه ای نظریه پردازی را به ارمغان آورند که خود بخود از بطن آن نوعی دمکراسی می تواند تولد یابد ، در حالیکه اهل سنت تنها به رفتارهای بازمانده از دوران اولیه اسلام  دلبستگی داشته و احکام ثانویه برای خود نداشتند.

یکی از استادانش گفته بود که سابقه تمدنی ایرانیان ، چنین امکانی را فراهم آورده و بنابراین در ادامه تحصیل به آموختن زبان فارسی بیشتر از عربی اهتمام ورزید و جنگ دوم او را به اداره مستعمراتی سوریه پرتاب کرد ، با ورود به سوریه مقبره زینب کبری که می گفتند قدیسه ای مبارز و پرتحمل و پذیرای هر گونه درد و مصیبتی بوده و پس شخصی بزرگوار نزد شیعیان است ، او را به سکونت در محله شیعه نشین دمشق کشاند و در عمارتی به سبک ترکیبی عثمانی – فرانسوی جا داد.

مستخدمه زیبا با چهره ای اوراسیایی و موهای پرکلاغی و بازوانی محکم و البته پرکار و پر حجب و حیا ، ابتدا او را به شاخصه زن شیعه و شاید ایرانی مشکوک نمود که با سکوت همه اطاقهای عمارت پر از سربازان و کارمندان اداری عرب و فرانسوی را بدون توجه به متلکها و پیشنهادات مستهجن ، تمیز و تیمار می کرد و تحت شدید ترین استثمار صاحب عمارت همچون قدیسه ای از نوع زینب به زندگی فقیرانه و عاجزانه خود در اطاقک زیر شیروانی می پرداخت. مادموازلی متشخص که انگار از یک دنیای مرفه به دنیایی چنین سهمگین وارد شده ولی اینرا بدون شکایت و آه وناله و همراه با شکر به زبانی ناشناخته زیر لب تکرار می کرد .

وقتی مورد خطاب قرار می گرفت ، بسته به ملیت طرفش به زبان عربی یا فرانسه جواب می داد و در مقابل سئوالات بیشتر تکرارش لاادری برای اینان و نو کونه پا برای آنان بود . تا اینکه یک روز ژوزف دل به دریا زده و به فارسی پرسید 

ملیت شما چیست؟

 و زن جوان با سر زیر انداخته به فارسی که 

ارمنی ام  

و او که به هیجان آمده بود

از ارامنه ایران؟....

 و سالیک که 

از ارامنه قونیه ...

یعنی سرزمین مولانا؟؟ ....

بلی..بلی ...آوه...

و با مرسی بوکو رفت .

او در زمان تحصیل به شعرای فارسی زبان عشق می ورزید و ولی هیچیک به اندازه مولانا برایش ارزشمند نبود . جلال الدین محمد بلخی که از شعرای قرن هفتم هجری و 13میلادی بوده در بلخ افغانستان فعلی متولد شده و در قونیه ترکیه کنونی آرمیده و داستان این مهاجرت به سیر وسلوکی عجیب می ماند که هنوز نقل بحث و بررسی بسیاری است و حاصل این سیر و همدمی با شمس تبریزی او را به مشهورترین غزل سرایان عرفان فارسی تبدیل کرده ؛ استعداد و توانمندی او باعث شد که مریدان پدرش از او خواستند که جای او را پر کند و و او که تا 37 سالگی عارف و دانشمند دوران خود بود با طلوع شمس دگرگونه شد و طی چندین سال  شاگردی شمس آثاری بر جای گذاشت که از عالی ترین نتایج اندیشه بشری است که  خود با شعری زیبا اینگونه وصف حال  می کند:

 

 

زاهد بودم ترانه گویم کردی        سرحلقه بزم و باده جویم کردی

سجاده نشینی باوقاری بودم

بازیچه کودکان کویم کردی

اما شمس ترکش کرد و او رقص سماع درویشان را که اکنون نیز همه ساله در قونیه برگزار می شود از او آموخت و به جد مبادرت به آن کرد و اینها را همه ژوزف در بعد از ظهر یک روز تعطیل کاری برای سالیک سر به زیر تعریف کرد و چاشنی نهایی حرف خود را شعری کرد که عشق خود را به ترسای ارمنی نشان میداد :

عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود      جوینده عشق بی عدد خواهد بود

فردا که قیامت آشکار گردد                  هرکس که نه عاشق است رد خواهد شد

قلب سالیک که سالها جز خشونت و توهین چیزی ندیده بود و اگر مدد مسیحیان بادیه نشین صحرای سوریه نبود او هم اکنون استخوانی کنار والدینش در پی قتل عام بود ، به تپش تندی دچار شد و ژوزف با تمنایی عاشقانه دوباره و این بار از خیام خواند :

گویند مرا که دوزخی بود عاشق مست      قولی است خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست بدوزخ باشند              فردا بینی بهشت همچون کف دست

این بار سالیک چشم از زمین برداشت و برق عشقی صادقانه را در سیمای صورت پهن و چشمان کبود به اشک نشسته مرد دید و برای اولین بار به یاد شعرهایی افتاد که پدر تاجر و متمولش شبها برای او و خواهران و برادران گم شده در صحراایش می خواند و : 

ژم تو....

مقدمات خرید این برده از صاحب مهمانخانه با پول و ابهت ژوزف بزودی انجام گرفت و برای از یاد رفتن رنج همسر زیبای خود ، سفر دیگری را به ایران فراهم آورد و قولش داد که 

شهزاده ایراندختی من دوباره مقامت را برایت فراهم می آورم ...

و از پس شرایط جدیدی که سقوط رضاخان در ایران پدید آورده بود ، خانواده خوشبخت جدید به محله ارامنه اصفهان کوچ کردند.

در اصفهان در مدرسه ای که بعد ها دانشکده زبانهای خارجی دانشگاه اصفهان شد و بیش از نیم قرنی بعد کلوتید ریس به تدریس زبان فرانسه در آن پرداخت ، کالجی برای آموزش این زبان و تشابهات آن با فارسی به مدد شعر دوستان و ادب خواهان ایرانی راه انداخت و با انجمنهای شعرا و نویسندگان آن شهر ارتباط برقرار کرد و سه دختر به نامهای ژاندارک و آنتوانت و فرانسا را همسرش برایش آورد .

چه دنیای زیبا و عاشقانه ای بین پدر و مادرش بود ؛

هیچ اختلاف و درگیری و دعوایی را بین آنها ندیدم ، هیچ تحقیری از جانب این به آن نشد ، چه عشق زیبایی ؛ انگار خالق هستی مجددن تصمیم به بازسازی آدم و حوایی بری از شیطان و درخت سیب و اما در جهنمی بنام زمین گرفته و پدر و مادرم صورتی مجسم از آن بودند....

و اما مادر عاقبت اندیش نزد زنان ارمنی ساکن در جلفای اصفهان ، خیاطی آموخت و انگار می دانست پاشنه زمانه بر پایه ای دائم نیست و آن شد که نباید و پدر کم کم فعالیتهای فرهنگی اش رنگ سیاست یافت و علمای متنفذ و سیاستمداران حاکم او را مرتد و خارجی و جاسوس و عامل بیگانگان و بسیاری صفات مشابه معرفی کرده و در کمتر از آنی ؛ تیزی چاقوی متعصبی در نیمه شبی ، قلبش را شکافت و او که مردی از وطن گریخته و سودایی مزاج قلمداد می شد درسالهای پر آشوب بعد از جنگ ، حتی از نظر مقامات کشورش نیز فراموش و مادر و دختران کوچک به حاشیه رودخانه مجیدیه تهران مهاجرت یا فرار کردند.

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 12:46  توسط رضا خرسند |