![]() |
![]() |
|
|
فردای آنشبی که کاپیتان را در خواب دیدم و درست وقتی که فرمانده از من خواست اطلاعاتی راجع به خط سیر کشتی بدهم ، ساعت هفت صبح کشتی بدنبال دسته های گیدر روان شد ولی آنها فرار کردند ، قبلن بوسکو گفته 15 اوت جزء ایام مقدسه که ممکنه گیدر بدست بیاریم .... اینها را هم به زبان اندام فهمیده بودم و شکر گزار شدم که زبان اندامم اینقدر دقیق شده که در تنهایی با خودم اطلاعاتی که فقط دیده بودم را می تواند جمع بندی کند : صیادی شغلی سخت و خطرناک است ، صیاد همیشه در مبارزه با جانداری است که گاهی درک و هوشش از او بیشتر است ، آنچه هم برایش اهمیت بسیار دارد تجربه است ، تجربه آن چیزهایی که کم کم به فکرش وارد می شود و او را در قالبی جدید به درک زبانی مشترک با ماهی می رساند ، اما صیادان همیشه با اگرها و مگرها دست به گریبان هستند. کلمه شاید ، از متدوالترین کلمات بین آنهاست ، حتی اکنون که صید صنعتی شده و ادواتی مثل ماهی یاب از راه رسیده کلمه شاید ، قدرت خود را دارد ، پس هردم بیل مزاج می شوند و گاهی اعتقادات اسطوره ای می یابند. آنها چون دریا را هستی پهن شده ای برای خود می دانند ، پس سعی در بهره برداری حداکثری داشته و به شکلی خوره وار به این نعمت چشم دارند. شاید دوری از خشکی و نداشتن هیچ تفنن معمولی ، شرابخواری را در آنها ترغیب کرده و چند همسری و زن بارگی را در بین آنها رواج می دهد. اما ازهمه بدتر احساس تنهایی و انزوای آنان است ، از قایقهای تک نفری تا کشتیهایی شامل سی نفر ، همه نوعی احساس تنهایی در خود دارند ، زیرا آدم وقتی تنها نیست که عرصه اش برای حرکت محدود نباشد ، حتی وضعیت از زندانی هم بدتر است ، چون در زندان نیز محلی برای آمد و شد و گاهی ورزش وجود دارد ولی در شناور همه مکانها کوچک و اقتصادی است ؛ جایی برای حمل تور ، کابینی برای فرماندهی ، عرصه وسیعی برای نگهداری آبزیان ، مکان کوچک رستوران ، کابین استراحت در حداقل فضا ، عرشه که فقط محل دیده بانی است و همه اینها احساس یک زندانی زندان نشده را در صیاد قوت می بخشد که تنها تفریحش حرف زدن است که این امر برای منی که اصلن زبان بلد نیستم و انگیزه ای هم برای یادگیری اش در خود حس نمی کنم بدتر می شود. دو سه باری که تلفنی با مادر تماس گرفتم ، وضع خانه را به نوعی دیدم که فکر برگشتن برایم سختتر شد و ماندم تا چند روزی که صید در بندرعباس خالی شد و دستورات جدیدی گرفتم و کشتی برای تعمیر به فجیره رفت و آنجا هم از کشتی پیاده نشدم و همه کارکنان با وضعیت انزوای شدیدم عادت کردند و رهسپار آبهای دور شدیم . فهمیدم تون ماهیان طول دو اقیانوس بزرگ اطلس و آرام را طی کرده و تنها ماههای تیر و مرداد به آبهای اقیانوس هند و دریای عمان وارد می شوند و دوباره به اقیانوس هند رفته و از طریق دماغه آفریقا به اقیانوس اطلس وارد می شوند و اکنون شناور به سمت جزایر سیشل می رفت که محل تلاقی امواج کوه پیکر دو اقیانوس بود. شب ساعت دو بود که سر و صدا بیدارم کرد ، البته از صبح روز قبل هجوم امواج به عرشه ؛ کاپیتان را نگران کرده و می خواست خود را سریعتر به بندرگاهی حتی کوچک برساند ، اما نفهمیدم و اصلن نمی خواستم هم بدانم چه شد که تصمیمش عوض شد و بر ادامه مسیر تکیه کرد ، تکانها که سرعت گرفت هم کابینم فرار کرد و سرو صدای کاپیتان را شنیدم که کلماتی باز نا آشنا را مدام تکرار می کرد ، بی عجله پا به کریدور خروجی گذاشتم و بدلیل آب گرفتگی زیاد در آن ؛ مکثی کردم و صدای پرتاب قایقهای نجات را در آب شنیدم ، وقتی به عرشه رسیدم امواج یکی از قایقها بلعید و کاپیتان که شروع به دست تکان دادن برایم کرد خود مثل پرکاهی بر موجی شوار شد و ناپدید شد ، لحظه ای بعد من هم در دریا بودم و نشانی از کشتی نبود ..... پدرم می گفت مث گوزن باش که اول کمی مقاومت می کنه و بعد وقتی فهمید حریف نیس می ایسته و میگه بیا منا بگیر.... من تلاش کردم یا نکردم ولی می دانستم نباید مثل معلم و معلمه ، اریک و بهجت و برادرم و سیما و همه پدران و مادرانم در عشقی نابرابر مقابل مادموازل قرار گیرم....پس با آرامش به ستونی از جلبکها نگاه کردم که با زمزمه امواج زیر آب می رقصیدند ..... به ماهیانی کراواتی و تزئینی که با لبهای غنچه و چشمهای متعجب نگاهم می کردند و انگار می گفتند آخی هنوز جوونه .... به آفتاب لب بوم که پس از سه چهار بار زدن مرا از یاد می برد .... به جنازه کاپیتان که با بازوانی ستبر و دستهای از هم گشوده نگاهی خیره داشت و به نفسم که دیگر بیرون نمی آمد و به سیاهی و تاریکی کف دریا و خاکهای نرم بستر آن که در برم می گرفت .....به صدای رادیوی محلی که از دور دستها می گفت سرنشینان یک کشتی صیادی غرق شدند و نشانی از آنان نیافتیم .....و مثل خوابی عمیق همچون پدرم و اجدادم آرام شدم .....و خاک نرم بستر نشان از مردان و زنانی داد که شاید از بطن مادران خود زاده می شوند ....و همین تجربیات را کم و بیش تکرار می کنند .....و در اوج و فرودها فکر می کنند برده اند ....ولی غافل از اینکه هیچکس در این خاک گسترده برنده نیست.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 23:22 توسط رضا خرسند |
|
|
دیشب سخنرانی مذهبی ایزاک خیلی جالب بود ، با وجود اینکه خیلی از مطالب آنرا نمی فهمیدم ولی به مدد زبان اندام متوجه شدم راجع به چیزی مثل روح انسانی و ارتباط آن با خدا سخن می گفت ... اینکه یکبار مدتها دعا کرده و از خدا خواسته که دستش را ببیند و دست خدا را دیده ، یک دست بسیار بزرگ که از بالا به پایین می آمده و کف دست بسیار به او نزدیک شده .... بعد بی هیچ مقدمه ای از پیامبران گفت ، حضرت نوح را تعریف کرد که چگونه از میان قبیله ای که کفر آنها را فراگرفته ، کشتی ساخته و سپس باران و تبدیل زمین به دریا و جفت حیوانات که در کشتی اسکان یافته اند و پسرش که نیامده و او با این توشه به مقصود رسیده و بعد از آن داستان حضرت ابراهیم را گفت که چگونه با سارا زندگی کرده و اسحاق پدر نیکوکاری را برای بشریت آورده...... در نهایت از پدر بزرگش گفت که فرزندم از مرغ یاد بگیر وقتی به محیط جدیدی می روی مثل مرغی تازه وارد باش که بلافاصله وارد جماعت مرغان نمی شود و روی یک پا می ایستد و نگاه می کند سپس پا عوض می کند و آنقدر به این بازی پاها ادامه می دهد و نظاره گر جماعت مرغان می شود تا پیرترین آنها را بیابد و بلاخره از او متابعت می کند و این تابعیت در انسانهای پیر نیز نمایان است که به هنگام مرگ لبخندی به لب دارند و البته عشق خدا به انسان زمانی عارض می شود که بتوان به دیگری کمک کرد چرا که در آن لحظه روح خدایی در تو زنده می شود. این مکالمات دست و پا شکسته در میان دریایی بی انتها و در تنهایی محضی که بسر می برم مرا به نوعی معراج ملکوتی می برد و باعث می شود چند روزی با دریازدگی در تنهایی کابین سر کنم و روز آخر کاپیتان پرسید همه چی مرتبه یا اینرا از حرکاتش فهمیدم و من که آووی.... آفریقائیها که عمدتن از مستعمرات سابق فرانسه مثل ماداگاسکار و ابی جان و سنگال و بورکینافاسو و البته از مستعمرات انگلیسی – فرانسوی مثل جزایر سیشل و غنا و نیجر و گاهی سودان نیز هستند از صبح علی الطلوع در دو گروه عمده فعالیت می کنند ، گروه کوچکی به تعمیرات و گروه عمده ای نیز به تماشا در دوربین ها برای یافتن گله تون ماهیان ..... از میان فرانسویان غیر از کاپیتان که هدایت کشتی به راهبری بوسکو با گزارشات دوربین ها را پیش می برد ، بقیه غیر از روز صید تقریبن ول می چرخند و سعی در شناسایی وضعیت من را دارند و از پوست کلفتی و غرور من در یاد نگرفتن کلمات رایج زبانشان شاکی هستند. دیشب تا ساعت چهار صبح نخوابیدم و هم اتاقی تازه رسیده ام از اهالی ابی جان هم چند بار بیدار شد و من نیز به تحریک او برخاستم و سیگار که کشیدم بد خوابتر شدم .... اما به محض ورود به عالم خواب مادموازل ماتیلد را دیدم که لباسی نیمه سکسی به تن داشت و معاشقه ای طولانی را با هم تجربه می کردیم و در عمق ماجرا مثل اینکه زیبایی دل انگیزش موجب تحریک افراد دیگری شده بود ، این امر ترس مبهمی را به من داد و اما غایت زیبایی های عاشقانه اش چیزی را در تنم می خاراند و با وجود اینکه آخرین روزهای تجربه هم کلامی با او برایم کوتاه بود و سعی هم داشتم که به او فکر نکنم حالا به شکلی جدی در مورد مالکیت من یا او بر من فکر می کردم و فکر خیانت را می خواستم از خود دور کنم و با این حال در آخرین لحظات با این فکر لذتی عجیب را نیز تجربه کردم ، زیرا بنظرم آمد عشقی به او پیدا کرده ام که پذیرش همه چیز را برایم مجاز می کند ، در خواب اندام دود آلودش زیبا بود ، لباس کوتاه و بی واسطه اش به بدنش نمایشی خاص داده و او وقتی راه می رفت و شیطنت می کرد تمام پستی و بلندیهایش به زیبایی نمایان می شد ، مثل اینکه خداوند سالها وقت خود را صرف زیبایی او کرده و مهربانی و محبت و عشقش به من واقعن هدیه ای گرانبها از طرف ذات باری بود ، حال همه افکار منفی قبل از خواب رهایم کرده و دنیای جزمیت ها به سناریویی زیبا و دلارام تبدیل شده و او برایم چون یک پری دریایی می آمد که از ملتقای ارتباط آسمان و دریا روزنی عمیق در قبلم گشوده بود ، حس می کردم نرمی بدن و روحش آرامشی بهشتی را آورده و انگار نزد او هر آنچه خواسته ام را بدست آورده ام ، او همه چیز را در خود جمع کرده و مثل یک انسان کامل تمامن مرا در بر گرفته و نمی توانستم جز آن به چیزی فکر کنم ، حتی گاهی حرفهای گزنده اش در همان دو سه باری که برایم سخن گفت ، شیرین و جذاب می آمد : گاهی مدام حرف می زد و نمایش می داد ، گاهی با صدایی بلند می خندید و گاهی اخم می کرد و در این مواقع لب زیرینش بالا می آمد و مثل دخترکی بهت زده می شد ، گاهی که عصبانی می شد یک ریز حرف می زد و جملاتش ماهیتی یکپارچه داشتند اما مثل اینکه عدم رضایتش نوعی رضامندی را در خود داشت ، مثل اینکه می خواهد به آدم بگوید من کینه ای از تو در دل ندارم ؛ فقط چند لحظه ای بعد می توانم مطلب را فراموش کنم و به زبان بی زبانی می گفت اگه یه خورده تحملم کنی ؛ حل شده .... این زن پر احساس و لطیف انگار سالها با من زیسته و من در اوایل دهه سوم زندگیم انگار پیری شده ام که سالها کنارش بوده ام و می دانم در سختی ها مقاوم است و مثالش بیماریهای سخت اوست که هیچگاه مریض نمی شود ، ولی وقتی مریض شد روزها به بستر می افتد . فردا صبح حدود ساعت سه با سرو صدای هم کابین بیدار شدم و توانستم نماز شب بخوانم و بعد از آن ساعاتی را باید صبر می کردم که فجر کاذب بزند و نماز صبح شود پس سیگار پشت سیگار آتش زدم و هم کابین که برگشته بود به زبانی بین فرانسه و گاهی زبان بومی ولوف نفرینم کرد و شاید به نفرینش دیگر خوابم نبرد. حدود هفت صبح از نان و ماست مانده در یخچال چیزی خوردم و نفهمیدم او کی بیرون رفت ، اصلن فضای ارتباطی من و او آنقدر سرد بود که با غرزدن او ایزاک قهر کرد و شبهای بعد به سراغم نیامد . کشتی معمولن ساعت شش صبح آغاز به کار می کرد ، هر چند بنظر نمی آید صبح به این زودی ماهی پیدا کند اما کارش به کاسبی شبیه بود که باید بگردد ، مثل اینکه دستوری غیبی آنها را مجاب به گشتن ، حتی در صورت نیافتن کرده بود. یادم آمد دیشب خواب دیدم ، مجلسی بود که من و مادر به منزل ماتیلد رفته بودیم و پدرش به کاناپه ای مخده مانند تکیه زده و پوزخند می زد و ماتیلد در سکوت به ناخنهای خود زل زده بود و انگار این مجلس تمامی نیافته تا از خواب پریدم. ساعت نه صبح بود که تور را در آب ریختند ، اسماعیل سوار بر قایق موتوری جلوی کابین من چرخ می زند و از شیشه بیضی شکل کابین نگاه کردم که طول تور 80 متر است و اگر آنرا در عدد پی ضرب کنم مساحت تقریبی آن حدود 251 متر بدست می آید ، بعد از گسترده شدن تور در دریا کابل آن در سمت چپ توسط کابل چرخان کشیده میشود و طولانی ترین عملیات همین کشیدن و جمع کردن تور است چون دو ساعتی وقت می گیرد ، یکبار وقتی تور کاملن جمع شده بود و تجمعی 40 تنی از ماهیان را دیدم .....به سبوعیتی در نوع خود پی بردم که اینهمه جانور را در یک فضای تنگ قرار می دهند تا به سر و کول هم بزنند و بمیرند ..... تون ماهیان ، کوسه ها و حتی نهنگهای ببری بین یک تا ده متر در آب دریا خفه می شدند و وقتی همه می مردند ابزاری شبیه ملاقه دو تن ، سه تن و یا گاهی چهارتنی از آنها را به میانه کشتی می انداخت و آنها مستقیمن به سردخانه می رفتند تا یخ بزنند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 21:34 توسط رضا خرسند |
|
|
به تابلوی کوچکی که در اتاق فرماندهی بود زل زدم و عبارت راسپیکو برایم نشانه ای از نام شناوری بود با طولی بیش از 70 متر و با حدود سی وینچ و هشت یخچال 50 تنی و تور بلندی که پرس ساینر گفته می شد و کلی ادوات دیگر که برایم ناشناخته بود و از همه بدتر زبان و روابط این آدمهای دو تمدنی که به هم کینه ای دیرینه داشتند و تنها ابزار دفاعیم پست کنترلی و لباس سبز روشنی بود که نمادی از سربازی محافظ منافع کشورم را گوشزد می کرد و از پدر یاد گرفته بودم وقتی زبان دهانی مدد نرساند زبان بزرگ ارتباط انسانی زبان اندام است. و این سفر برایم فرصتی کوتاه فراهم آورد که در مورد همه چیز ابتدا با شتاب و بعد به آهستگی فکر کنم.... ابتدا از بدوی ترین تمایلاتم آغاز شد ، در اینجا نمی توان چیزی خورد ، حتی آب .... همه چیز تاثیر سریع خود را می گذارد ، نمی شود به چیزی فکر کرد حتی به عشقی گمشده ، زیرا دوری مانع دستیابی به او می شود .... نمی توان بر چیزی تکیه کرد چون همه چیز مواج و سیال است .... زندگی روی آب نه سکون دارد و نه حرکت ، ولی سکون و حرکتی خاص خود را هم دارد . حتی کارکنان کشتی نیز روزهای مدیدی را در بیکاری به سر می برند ، یا گاهی کار و فعالیت عده ای مصادف بیکاری دیگران است . اما دریا جای خواب دیدن و رویا است ، رویاهای بیداری در مورد مادموازل است با لحظه های خلوت ، گفتگوها و خندیدنها. کشتی پر از صداهای عجیب و غریب است به جز موقع حرکت که صدایی یکنواخت مثل کوره ای عطش زده می آید ، در این مواقع تقریبن کلیه پرسنل به غیر از کاپیتان و دوربین چی ها در کارند ولی بقیه بیکارند ، گاهی از کابین های اطراف صدای خنده می آید ، خنده ای که بیشتر به گریه شبیه است ، گاهی یک آفریقایی بیاد اجداد صحرا نشین یا درخت نشینش با صدایی حزین می خواند ، اصلن از کلمات نمی توان فهمید چه می خوانند اما از بالا و پایین شدن تن صدا ، غم را در ک می کنم ، غمی غربت وار که بر آمده از تب نوستالژیک دوری از سرزمین مادری است ، این سرزمین و آبها برای من که تعلق خاطر به آن دارم بیگانه است ، برای آنها که بیشتر. اکنون بیش از یک هفته از سفر می گذرد و تنها دلخوشی ام شبها با آمدن ایزاک به کابینم است ، او سیاه پوستی قابل درک و پر از مهربانی است ، زحمت زیاد او در آشپزخانه و ریزش عرقش مرا با خاطره کارگاه لوله کشی همراه می کند ، آنوقتها که هنوز در دهه دوم زندگیم بودم و سراسر روزم با کار زیاد و نفس گیر ، ریزش عرق و سرو صدای تنوره آتش بود ، ایزاک با کلمات گزینشی انگلیسی و فرانسه و بیشتر به زبان اندام از کشورش که تنها چهار جزیره کوچک میان اقیانوس است خاطراتی که گاهی برایم قابل درک نیست را می گوید. دیدن فرانسویها هرچند روزهای اول برایم جالب بود اما اکنون گیجی مبهمی از لغات و حرکات و سکنات آنان دارم که بیشتر اوقات در حضور من قطع می شوم ، این امر اشکالی از آدمهای دست نیافتنی را برایم پدید آورده ، چهره خنده رو و تقریبن همیشه مست کاپیتان با خنده های تصنعی و حرکات نمایشی ، صورت عبوس کاپیتان دوم که احساس ظلمی را با خود دارد که مثل اینکه کاپیتان به او روا می دارد ، مهندس کشتی که با عبارت شف خطاب شده و رفتاری بی توجه به اطراف دارد و مدام به شکل پلیسی بی هویت مرا زیر نظر می گیرد ، کمک مهندس با حرکات لوده یک آدم معمولی ، مهندس یخچالها با گوشتهای آویزان سر و رویش و با بیان کلماتی انگلیسی با لهجه فرانسه و سرملوان یا بوسکو تنها پیرمرد کشتی است که از پس دیدنهای بسیار ؛ حالا نسبت به همه چیز بی اعتنا نگاه می کند. اما من این روزها بر تکه های کاغذ تقویم ، کلمات قدسی خود را می نویسم و به آب می اندازم و این قراری بود که قبل از آمدن با خود داشتم ، قبل از آن نیز فکر می کردم در قایقی کوچک خوابیده ام ، دیشب فکر کردم چگونه رویایم به حقیقت پیوسته و آن درست وقتی بود که حسن سنگالی وارد کابین شد ، او پنجاه ساله و دارای سه زن و 25 فرزند است ، کلیه استخوانهایش بیرون زده ، انگیزه او بیشتر گرفتن سیگار است ؛ اما علاقه من به او شاید بخاطر مسلمان بودن ، پیری ، آفریقایی ، شباهت لاغریش به من یا هم اسم پدر بزرگ بودن ، یا علاقه اش به آموزش فرانسه به من یا شاید حتی گفتن کلمه ای مثل ژو ویو.... پوتت کلمه ای است که مدام می شنوم ؛ واژه ای که می توان فهمید ، چشید ، بوئید و حتی دید.... چون دنبال صید موجودی در آب هستیم که بشدت با زندگی خشکی ما بیگانه است. یکی از تفریحات من نانهایی است که ایزاک به سبک ایرانی برایم می پزد و شاید یک دهم آنرا می خورم ، بعد کلمات مقدس را در کاغذی می نویسم ، لای نان می گذارم و به آب می سپارم ، البته وقتی کشتی در حرکت است آب به سرعت آنرا جذب می کند و ولی وقتی ساکن ، لیز خوردن آنها را بر سطح سیال حس می کنم. خوابهایی که می بینم مضامینی جداگانه و گاه بی ارتباط با هم هستند : اول با مادموازل و مادرم و خاله ام چهارراه نظام آباد بودیم ، آنجا سوار تاکسی شدیم و مثل اینکه به سینما رفتیم ، این خواب پس از رویاهای جنسی بود. دوم زنی در خیابان به شتاب به من نزدیک شده و در خواست می کند به دخترش زبان فرانسه بیاموزم و با تحکم می گویم که پدر مرحومم که سالها رنج برد در حد یک دانش آموز ماند و من که اصلن ، او خواست گونه ام را ببوسد که گفتم درست نیست . سوم پسری عاشق یک دختر ارمنی شد ، این خواب لحظه ای بیش نبود اما رویاهای طولانی و شیرین صبحگاهی پس از آن به داستان عشق راز گونه سیما و برادرم منجر شد. چهارم مردی را در خواب می بینم که مارمولکهای بزرگ سمی از او بیرون می آمدند ، او ظاهرن زنا زاده است که البته دو بچه هم همیشه با او هستند ، یک صحنه خواب در یک امام زاده است ، او گوشه ای خوابیده و دو مارمولک سبز بزرگ با زبانهای دولبه و زهرخندی گوشه لب به من نگاه می کنند ، صحنه دیگر در منزلمان است ، منزل بزرگتر و بزرگتر شده و مادر و برادرم هم هستند مثل اینکه اقوام دیگر هم هستند ، برادرم می گوید بابا بیا این مارمولکها را بگیریم .... یکی را براحتی می گیریم و بیرون می اندازیم و با لگد به سرش می کوبیم ، خون سبزی از او جاری می شود ، دومی دستم را کمی گاز گرفت با وجود اینکه می دانم سمی هستند اما انگار بدنم پادزهر دارد و نسبت به آن بی خیال می شوم. پنجم همان مرد خواب قبلی در کنار خیابان سپه کاسبی می کند ، مثل اینکه وسایل صوتی قدیمی می فروشد ، شیک و سرحال و راضی از کارش ، که یکمرتبه سپه در یک غبار تیره که به سیاهی می زند ، محیط را برایمان نگران کننده می کند ، در این وقت چند نفر از دور می آیند که مرد می گوید بیا بریم.... اول آهسته و بعد تندش می کنیم ، در آستانه دستگیری هستیم که به یک خانه نیمه مخروبه وارد شده و آنجا گم و گور می شویم و بعد در یک خیابان اروپایی وارد شده که مرد در یک مغازه با یک دستگاه ریلی ، فیلمی قدیمی را به مادرم نشان می دهد و با هدیه کردن یک عطر و یا به گفته خودش پارفوم ، از او خواستگاری می کند و مادرم تمام عطر را به سروروی خود خالی می کند و با خنده ای کشدار چهره خشمگین مرا به مرد حواله می کند و از خواب کابوس وار می پرم. صبح که با عجله از خواب پریدم تاریخ روزها را فراموش کردم و گزارشات ارسالی را برای پنج شنبه ارسال کردم و دوباره با خود فکر کردم چرا دوشنبه دوبار صید شده در حالیکه یکبار بوده و بعد فهمیدم هر دو مربوط به سه شنبه بوده و گزارش کردم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 17:5 توسط رضا خرسند |
|
|
پشت میز سرایداری تکیه داده و نمی خواست به وقایعی که در چند روز اخیر دور و برش را با شلوغی آمیخته ، درگیر شود که خط سیر دو چشم او را به خود کشید و دید دخترک پنت هاوس نشین است و پرسید راسی این کتابه همونیه که پیش برادرتون بود؟.... آره ... آخی ، ولی من اگه جای شما بودم اقلن راهشو ادامه میدادم و ... چه راهیو؟.... مثلن جدن درس بخونین... حالا شما برادر یه شهیدین و امکانشم براتون فراهمه ....مثلن بجای اینکه خود آموز خونی رو دس بگیرین و هی ورق بزنین.... برین داشگاهو همین زبون فرانسه رو بخونین ... مخم نمی کشه ... نه بابا شوخی می کنین ... نه با کسی شوخی ندارم خصوصن با خانوما... آهان پس اینجوریه؟.... ولی من به تو ثابت می کنم که مخت می کشه و خوبم کار می کنه ، برو اونورتر میخام بشینم و .... نشست و تنگ و بی فاصله و عطر سکر آورش عارف را به روزهای قبل برد. کوچه ؛ گوش تا گوش پر از آدم شده بود مثل روزی که پدر بزرگش مرده و همه اهل محل می گریستند و اما این بار بسیاری از سبزپوشان نیرو هم بودند و دسته گلها و ادای احترامات و سر دسته عزاداران که تا دیروز دوست هم پیاله برادرش بود با ضرباهنگی راکی می خواند : آقام اباالفضل - یه پهلوونه - قدش بلنده - چشاش قشنگه - ما تشنمونه ..... و جمعیت در هیاهویی از خاک و غبار به سرو کول خود می زدند و از همه بدتر حال سیما دختر مادام بود که به شکمش می کوفت و داد می زد با این چیکار کنم ؟.... و عده ای خاموشش کردند و او فهمید و بسرعت از پنت هاوسی فاصله گرفت و بلند شد و گفت نمی فهمم ....اصن نمیخام بفهمم .... تو این خاک هر کی فهمیده جاش زیر خاکه ....خواهش می کنم برو خونتون ، التماس می کنم مادموازل ارباب .... باشه باشه می دونم که نباس ناراحتت کنم ..... ولی او بلافاصله پشیمان شد و یاد استاد حوزوی خود افتاد که علامه طباطبایی چل شب تو مسجد سهله نماز خوند و به امید حضرتش نشست و شب چلم ؛ وقتی از سجده اول برخاست سمت چپش فرشته ای زیباروی را دید که جامی به او تعارف کرد ولی اعتنا نکرد و در سجده دوم فرشته ای به غایت قشنگتر از اولی جامی بهشتی را به سمتش گرفت و او باز متوجه نشد و تنها بعد از اتمام نماز فهمید پاداش اینهمه عبادت همین رویای شیرین بوده و از کرده اش پشیمون شد. فردا وقتی مادموازلش می گذشت ، نگاهی ملتمسانه کرد و او هم مثل منتظرانی که می دانند و آخر شاهنامه را خوب خوانده اند ، آمد و این بار با فاصله ای نشست و شروع کرد که ببین زبونای خارجی فقط یاد گرفتن یه مشت کلمه نیس... بلکه با یه زبون ما اندیشه های یه ملتو می گیریم و البت اونم کم و بیش از رو ادبیاتشون و میدونمم میدونی که فرانسویا تو ادبیات ید طولایی دارن وعلت اصلیشم شکست انقلابشونه و خب معلومه هر ملتی از پس یه شکست به خیالپردازی یا اونچه که اصطلاحن رمانتیسیسم میگن رو میاره و از نظمی که تو کلاسیسیسم بوده دور میشن..... این ینی وحدت موضوع و زمان و مکان بهم میریزه و علت و معلول به احتمالات تبدیل میشه..... برا همین فلوبر تو مادام بوواری میخاد نشون بده جنبه های مختلف یه انسان مدرن چیه و اصن بیان رمان نشون دادن زیباییه که تو دلش بیمارییا جامعه رو هدف میگیره و نه دادن اطلاعات اخلاقی خشک..... برا همین مثلن چشای "اما" نزد شوهر پزشکش یه جور توصیف میشه و اون فقط انعکاس نور را تو قرنیه می بینه..... ولی پیش معشوقه هاش رنگای متفاوتی تو نورهای مختلف رو پیدا میکنه و حتی اگه کمی دقت کنی میتونی چشاشا خودتم یه جور دیگه ببینی..... خلاصه "اما" سه عنصر جستجو ، طغیان و یاس رو با هم داره .... تازه این یه سبکه .... بعضیا میگن به اندازه آدما سبک قصه نویسی داریم .... فقط کافیه یه نفر شروع به نوشتن کنه و اون نوشتن سبکشه ...... البت نقادا برا خودشون و با مرور تاریخ قاعده هایی ساختن و هر کی هر جور می نویسه رو میبرن تو شابلون خودشون و مثلن میگن این بلد نیس بنویسه و اون خوب می نویسه و انوخ صد سال بعد یه عده دیگه میان میگن نه بابا اون نابلده از همه بلدتر بوده .... میدونی که حتی فلوبرو همین جور آدما به دادگاه کشوندشو و حکم بی حیایی و توهین به ملتو واسش صادر کردن .... ولی الانه یه کرس درسی تو ادبیات فرانسه همین رئالیسم روانیس که فلوبرو سرآمدش میدونن .... اصن هم این یه قاعده همه جایی هس مث فروسی و حافظ و سعدی خودمون که تو زمونه خودشون تحقیر و تکفیر و تحریم شدن و حالا مجسمه شونا میسازنو و لابدم نمیدونم والله.... آه خسه شدم .... خوب بود؟.... مطمئنم فهمیدی ، آره؟ آره .... ولی در دل گفت چیز زیادی نه .... و اما این شد کار هر روز مادموازل که می آمد و می رفت و یاد گرفته های روزانه اش را پیش او مرور می کرد و او هم فقط یک جفت گوش بود و برخورد متمدنانه پدر و مادر دختر هم برایش دغدغه ای نگذاشت تا اریک رضا شبی مست و لایعقل نزدش آمد و شروع کرد: خب عارف خان مام که داره راه ده پونزه سال پیش منه چلو خلو پیش میبره .....بابا دکتره همه چیو گف دیگه ؟.. آررره .... آره میدونی ، اما همشو نگفته که ....این دکتره که این همه واست قصه تعریف کرد و حکمن قصه منو دخترشو با آب و تاب بیشتریم گف ، خودش وقتی بهجت من سه چار ساله بوده و راشیتیسم داشته و ننه شم کولش میکرده و فیزیوتراپی و نمیدونم کوفت و زهرمارش میبرده.... عاشق یه پرستاری تو رادیولوژی میشه که ....چی بودها ، چی بوده ، باسن آخ وقتی را میرفته انگاره یه تیکه جواهرو بستن به میونته یه زن ، سینه ها که نگو مشک لرزونی بوده و دل هر مومنیا از دین و ایمون میکنده و چشا وای چه درشت و افسونگر که سگ داشته و آدمو در دم میگرفته و خب دکترم که لرزون و بحرانزده بچه ش بوده ، میره اونجا که عرب بهشتو سفارش کرده و با زنه اونقد رو هم میریزه تا شیکمش بالا میاد و خانم دکترم می فهمه و عزم طلاقو.... خب از اونجا که تو این خاک همیشه زنه که باس تاوون بده ، زنیکه ارمنیا رو رد میکنن و اما اسم بچه رو بهانه میذارن تا بهونه ای باشه برا دکتر و خونوادشو و داغی باشه تو پیشونیه مرده ، لابدم بت گفت که کی دخترو فرار داد ..... ولی اون زنه مادرش و خاله منم بود و واسه همین مادر زنم اینقد از من بدش میامد و اما بهجتم تلافیشو در آورد و زن من شد و بعدش که فهمید چی به چی بوده و بچه مونم ناقص شد ؛ سالهاس با هام قهره ، منم که نه جایی دارم و نه کس و کاری بایس چشمم کور و دندم نرم ، بمونم و جیک نزنم و واسه خاطر جای زندگیم که شده تحملش کنم و حالا بفکر تلافیم نباشم تا چی پیش بیاد... اما یه رسالته مستونه واسه خودم دارم و اونم اینه که نذارم این دختر پنت هاوسیه تورو رو خودش بکشه ، افتاد شیخ من؟ آره .... بلندتر بگو مگه بابات داستان معلم و معلمه شو واست نگفته.... ولی اما نیازی نبود ؛ چون روز بعدی برای آمدن عارف وجود نداشت. صبحهایی که شیفت نداشت ، معمولن برای نماز و عبادات طولانیش ، او بود که پدر را بیدار می کرد و تکانش داد و اکثرن هم مرد دارای پیری زودرس با اولین تکان می پرید و از دست خوابهای وحشتناک نجات می یافت و اما آنروز با سومین و چهارمین تکان هم برنخواست و طبق عادت همیشگی دست به بغل و پشت به مادر و زانو در شکم با چشمانی بسته به خوابی طولانی رفته بود و اگر قطره خون خشک شده دماغش نبود ؛ هلن هم نمی فهمید چه شده که از عمق جان فریاد آآآآآآآآخخخخخخخ ..... به چندین خانه رسید و در غسالخانه جسد خشک شده پدر که با آرامشی ابدی فرجام نهایی اولین دانش آموز زبان فرانسه را نشان می داد او را به یاد سخن پزشک جواز نویس انداخت که باباتون هشت ساعت پیش مرده و اینگونه مردنها یه نوع سرقفلیه ؛ ینی میمیری بی هیچ دردی و مصیبتی و سر وصدایی و مرگم که برا همه هس ووو.... برای چندمین بار بود که مرد بیست ساله به بهشت زهرا می آمد و برای چند صد بار دیگر باید می آمد که مردم در خاک نرم و غبار غلیظ قبرهای جدید در هم روند و از هم باز شوند و پراکنده و متراکم و آواز و نغمه و عزا و آشوب به پا کنند ....ولی دیگر تحملی برای ادامه نداشت: مامان ترا خدا بذار برم ..... و مادر سر در آغوش عروس تازه رسیده اش که بشرطی بی جنازه زود برگردی.... و بوضوح دید که کوله بار بیوگی مادر زیبایش را یک شبه سی سال پیر کرده .... و رفت پیش جناب سرهنگ ، همان افسر جوانمرد نیروی انتظامی که پیگیرانه عقدنامه سیما و برادرش را درست کرد و حقوق مستمری را برای بیوه و فرزند مانده در شکمش فراهم آورد و در لحظه رفتن نامه ای برای استخدام رسمی در نیرو و یا برگه پایان خدمت را به انتخاب خودش داد و حالا هم او را به عنوان نیروی نظارتی به کشتی های صیادی فرانسوی مستاجر دولت می فرستاد و او با رفتن به محیط دریا می خواست که شهر و آدمها و همه دوست داشتنها و نداشتنهایش را فراموش کند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 22:5 توسط رضا خرسند |
|
|
غروب که پدر و مادرم از جلوی خانه ما گذشتند ، مادر پیشنهاد داده بود که بیا یه سری به پسرمون بزنیم.... و ولی پدر گفته بود نه سرم خیلی درد میکنه و اصن جونشو ندارم و اما خیلی دلم براش میسوزه ، آخه اون پسر ارشدمه و انقد کمکمون کرد و یادته وختی اول جنگ بیس تومن گرف میخاس تو کمپلو خونه واسه خودش بخره و تا بش گفتم پس خاهرتا چیکار کنم با وجودیکه از این گوربانه بدش میومد همه پولو بمون داد و این الدنگم همه جهیزیه ای که پول خون اون بدبخت بود فروخت و خرج اتینا کرد و حالام اینهمه سال خودشو زنش اینقد جون کندن و حالا حقش نبود تازه با این وضع خراب زندگی کنن .... ول کن مرد بلاخره اونام خدایی دارن... پدرم که بقولش سالهای حکومت امینی ، بیکاری و نکبت سراسر زادگاهش را گرفته بود به تهران کوچ کرد و در مغازه ای زیر پل چوبی شاگرد سلمانی شد و شبها به خانه برادرش می رفت و یک ماهی نکشید برادر نزد مغازه دار رفت و گفت بابا ای تو اراک دکون داره و ول کرده و عشق تهرون شده .... و آقام دیگر به آن مغازه نرفت و اما عمو ول نکرد و شب با پرخاش در آمد که بابا مهمون یه روز دو روز....آخه الانه یه ماهه اینجایی و آخر که چی .... برگشت و این بار با زن و بارش برگشت و در کوچه های اطراف گلسرخ خانه ای کرایه کرد و در کاوه هم دکانی با تمام دارائیش ، سرقفلی گرفت. اما حالا با دادن سه دختر به مردم و دو پسر به خانه خودشان و با یاد خاطراتی که از نشستن اولین ایرفرانس تا نوع تاریخ ساز آن در فرودگاه مهرآباد رفته بودیم که پرسیدم آقاجان اسم این هواپیما چیه ؟... که از بغل دستی پرسید و او با پک عمیقی به پیپش: ایر فرانس ..... و من آنوقتها تازه دبستانی بودم و فرودگاه مهر آباد مکانی باز برای عبور و مرور مردم به عنوان یک تفرجگاه و دلیلش هم کوچکی بیش از حدش بود و با هم به تفریح گاههای دیگری هم می رفتیم و مثلن با اتوبوسهای دو طبقه سوار می شدیم وآخر خط پیاده می شدیم و برمی گشتیم و یا به لاله زار می رفتیم و عکسهای بیرونی تئاتر نصر و پارس و سینما البرز و کریستال را مبهوت می نگریستیم تا به شاهرضا و سینما تاج و ب ب می رسیدیم و این سینما که سرکوچه موسسه زبان شکوه بود تجمعی از لاتها و بی سروپاها و شهوتچرونها را برای دیدن فیلمهای کمدی – سکسی لاندوبوزانکا و یا فیلمهای وحشتناک سینما رویال را به خود جذب می کرد و آنها هم مثل شکارچیانی حریص به زنها و دختران مردم متلک می پراندند و یک غروب جمعه پدرم که از وضع بد مالی بشدت رنج می برد در آمد که میخام یه قول ازت بگیرم و جایزهم داره ... چیه؟... بسنی مخلوط گل و بلبل و هان قول مردونه؟... آره ... یادت باشه پسر ، هیچوخ تو زندگیت به زن و دختر جماعت متلک نپرون و میدونی چرا؟، چونکه شاید اون موقع دختره داره تو فکرش مث ادیسون برغو کفش میکنه و یا ساختن بستنی رو .... او هیچوقت خواندن و نوشتن را نیاموخته بود و نمی دانست مادر یکی از اکتشافات عصر حاضر مادام کوری است و شب به مسجد جلیلی رفتیم و آخوندی که عبایش را به سر کشیده بود بعد از نماز برخاست و گفت مردم فقط نماز و نماز و نماز و نشست و پرسیدم منظورش چی بود و در آمد این بابا یه آیت اللهی... خب سیاسیه دیگه ..... وقتی جشنهای دو هزار و پانصد ساله شروع شد با هم از ته کوچه بن بست راه افتادیم و کل مسیر چهارده متری لشگر را طی کردیم و از کمر مجیدیه جنوبی که سر در آوردیم تا سپر سازی رفتیم و از کنار رودخانه به مدرسه جدید تاسیسی رسیدیم که همانجا من دانش آموز زبان فرانسه شدم و امشب ساعت چهار صبح با نهیب همسرم از خواب پریدم و گفت مثکه آقاجانو بردن بیمارسان امام حسین.... و وقتی رسیدیم داشتند سیمها و دستگاهها را از او می کندند و زیر پایم که خالی شد مادرم از میان اشک و گریه و بیشتر برای شنوندگان هوشیارتر تعریف می کرد که شبا همیشه پشت بوم می خوابید و من یه دفه صدای گرپه ای شنیدم و وقتی بالا سرش رسیدم دیدم دندوناش ریچ شده و خون از دماغش میاد ، آقاجانتون از وقتی که این داماد بی عرضه با سه تا دختراش آویزونمون شدن همش زجر می کشید و گاهی وقتام دس می کشید به سر دخترش که بمیرم برات که خودم بدبختت کردم و بعدشم زندان رفتن پسر برادرشو که ضمانت خونه موقتن آزادش کرد و اونم پولی نداش که طلبکاراش شیکایتو پس بگیرن و احضاریه دادگا برا مصادره خونه که اومد ، خودش برد پسره رو تحویل داد و هی گف زن ینی برارم اون دنیا یخه ام رو نمی گیره که با پسرش اینجوری کردم و از همه بدتر با زیاد شدن لغمه دسش و کرایه دادن دکون بیشتر افسرده شد و موند و شب عروسی کوچیکترین پسرش که بعد چهار تا دختر خدا بش داده بود ، رفت .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 9:42 توسط رضا خرسند |
|
|
از بالای تپه که نگاه می کردم تعدادی پایگاه پراکنده نیروهای ویژه را می دیدم که فقط گاهی و به شکل شکاربانان ظاهر می شدند و بقیه اوقات من بودم و سه سربازی که اصلن علاقه به یادگیری زبانشان نه در من بود و نه آنها می خواستند با یادگیری زبانشان به حریمشان وارد شوم و اصراری هم نبود و اما به عادتی دیرین "پاردنه نو نوزوفانس" را زیر لب زمزمه می کردم که وقتی یکی از سربازان ترجمه اش را پرسید گفتم خدا ما رو ببخشه و به درستی راهبرمون شه.... و وقتی چه زبانیست را خواست با به تو چه؟ خاتمه اش دادم و اما آنها اکثر روزها در سکوت دیدند که با خودآموز ور می ورم و یکبار حتی آمدم که قصه نوجوانی پدر از معلمانش را بگویم که پشیمان شدم و نگاهم راه گرفت به صف پر تراکم کامیونها که از باریکه راهی خاکی نفت و بنزین و مواد غذایی را به حسب تحریم به خاکمان می آوردند و گاهی در نیمه شبها خش خش عبور ناراضیان از کشور را می شنیدم و منتظر شلیکهای شبانه شکاربانان می شدم و وقتی صدای شلیکها نزدیک و نزدیکتر می شد ؛ از سربازان می خواستم آنها هم تیری رها کنند و ولی همگی فهمیده بودیم ما مترسکانی پیشمرگه هستیم و کار اصلی از آن شکاربانان است . صبحها با خماری به برق شیرین آفتاب بر مزارع رها شده از سکنه می نگریستم و به اولین عشق دبیرستانیم فکر می کردم که شاید او هم از این مسیر به آلمان رفته و چه روزهای گوارایی بود ، وقتی به هم دل بستیم و حتی من تا مرحله ازدواج با او رفتم و او خوشحال برای من و مادر انگشتر طلا خرید و از جدایی مادر و پدرش گفت و از وضع بسامان زندگیش و از رفتن به خارج نزد مادرش و از بردن من و اما بسرعت دبیرستان تمام شد و دیگر او را ندیدم و آنچه برایم ماند جستجوی عشقی مثل او بود که هیچوقت برایم میسر نشد و ناکامی او به من هم انتقال یافت و اکنون می رفتم که آخرین ناکامی زندگی خود را مثل سرداری کهن که با شمشیر آبنوس به جنگ توپها و تفنگهای عثمانی رفته و درست پایین این تپه سنگی خود و سپاهش به گل نشسته را تجربه کنم. فرماندهی گروهان مرزداری که در نزدیکترین منطقه مسکونی سیه چشمه مستقر بود و خود زیر فرمان افسری در خوی بود و او نیز از ارومیه و نهایت از تهران دستور می گرفتند هر از گاهی سر می زد و بیشتر ایراد می گرفت و از وجود نیروهای ویژه زیر چشم ما اظهار بی اطلاعی می کرد و سر آخر با اصرار زیاد که "تو را سنه نه"... و بیشتر مراقبت از قاچاقچیان انسان و نگرفتن رشوه را توصیه کرده و بلاخره از خائن بودن آنها دم می زد و توضیح اینکه در صورت احراز لیاقت جهشی ، استوار می شوی و لابد مثل همان شهیدی که جلوی پایمان افتاد و بیش از هرچیز و البته به ترکی با بیسیم چی هماهنگ می شد و از خطر جانکاه پ.کا.کا و گاهی پژاک سخن می گفت که سر می برند و اصلن اهل چانه زنی نیستند و بیش از همه مواظب آنها باشید و در مقابل درخواست من که کمبود نیرو داریم باشه باشه کنان می رفت. شبها عوعوی شغالها و خنده کفتارها و زوزه گرگها کنسرت جالبی را می آفرید که تنها صدای تق تق با فاصله تیرهایی از دور یا نزدیک آنرا قطع می کرد و ما مثل منتظران روز واقعه برای رخدادی ناشناخته انتظار می کشیدیم و من با خود مدام رفتارهای گذشته را مرور می کردم که شاید بخاطر دعواها با پدر عاق شدم مثل آنشب که اعتراض کرد چرا اینقدر تلفن می کنی و بلند شدم در کشمکشی نابرابر پیرمرد را به زمین زدم و او نفرینم کرد و یا شاید وقتی نغمه به خانه امان رفت و آمدش بیش و بیشتر شد و مادرم داد و فریاد زد که این زنک بیوه خراب چه می خواهد هر چه لیوان بود شکستم و با برنجها مخلوط کردم و حاصل چندین ماه دسترنج خانواده را به خاکروبه دادم و یا وقتی که دختر دایی ، زندگی با من را بارها در رویا برای ساخته بود با یک نهیب به او همه چیز را خراب کردم و یا روزی که نشمه ای را به خانه آوردم و در مقابل اعتراض پدر همه چیز را شکستم و چاقو را تا لب سینه اش بردم یا یا یا ... پس من مستحق همه ذلتهایی شده بودم که بر سر ضعیفترها با مدارا و چاپلوسی با قویترها داشته ام و بقول پدر؛رسم این سرزمین است که با ضعیف زور و با قوی ترس را به جد رعایت کرده ام و حالا داشتم به سخت ترین وجهی این تاوان را می پرداختم که رشته افکار با شلیکهای پیاپی قطع شد و حالا این کماندوهای طلبکار بودند که پس از عقب راندن نیروهای ویژه پایگاه مترسکی ما را می خواستند ویران کنند و از رختخواب با ضربه تکاندهنده ارسلان که با سر خونین بر سینه ام افتاد ، جهیدم و دیدم تمام پیشانی اش خونین است و فقط خرخر خفیفی که می کرد نشان می داد نفسهای آخر را در کمایی اندوهبار می کشد و دیدم که دستی به علامت رخصت برایم تکان داد و از گوشه اتاق دیدم که سهراب با تیری در سینه با چنگ به زمین می کشد و از زور درد ، پاهایش پوتینهای سنگین را پس می زند و آخرین تلاشش با در آمدن پوتین از پایش خاتمه یافت و اما آلبرت در زیر رفکی آشپزخانه شمعی روشن کرده و مجسمه بانوی باکره را به سینه می فشرد و به زبانی بین ترکی و ارمنی و با لهجه ای انقراض یافته و وام گرفته از قوم آشور دعایی زمزمه می کند که "پارک پارک پارکز در آسنواز" و خودش قبلن گفته بود این همان شکر خدایی است که تو به فرانسه می کردی... و دخترکی دک و پوز پوشیده و با چشمانی درشت و آنقدر سیاه مثل چرخش سوسکی در ماست در حدقه ای که می رفت از هم دریده شود با گویشی ترکیبی از لهجه ترک و کرد مرا آخرین بازمانده خواند و وقتی ارسلان را آهسته به زمین خواباندم با صدایی بلند که تموم شکارچیای پایین تپه به درک رفتن و ترا البته میتونیم اسیر کنیم و ولی خودت میدونی براشون هیچ ارزشی نداری.... و مردی بلندتر خواست ؛ حرفی بزنم و در این آخرین لحظه با اصرار تلاش کردم قانع شود که به آن مسیحی کاری نداشته باشد که صدای رگبار بر سر و رویش از التماس پشیمانم کرد و دیدم با تلاشی درخور نگذاشت آسیبی به عروسک عذرایش بیفتد و اما تکانهای شدید بدنش شمعها را خاموش کرد و از تاریکی خواستم لحظه ای به جانم فکر کنم که تق تیرش کمرم را به سوزش کشاند و تیر دیگر از پس کله ام که فرو رفت حس کردم چگونه گونه ام را شکافت و صدای انفجار را در مغزم شنیدم و دیگر صدایی نشنیدم و به دیاری پا گذاشتم که رهایی و تنهایی و تمامی در آن نبود و نماندم که وقایعش را برای دیگران بگویم و فکر کردم چون هیچکس نتوانسته از آن عالم چیزی بگوید ، پس خلاقیت بشر سالهاست که داستانها ساخته و من هم با سه روز یا یک هفته و چهل روز و حداکثر یک سال فراموش میشوم. .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 18:3 توسط رضا خرسند |
|
|
سربازا از جلو نظام ... پیش فنگ .... آماده ....آتش.... و ما آتش بدست به سمت دشمن می رفتیم و از صبح جنگ آغاز شده بود ، در تپه هایی که آنطرف آن دشمن می لغزید و می غرید و صدای توپخانه و شنی تانکها می آمد ؛ ماندیم تا صبح روز بعد که هواپیماهای میراژ ظاهر شدند و افسری فریاد زد خلبان اینا فرانسوین و ارتش دشمن تو این فاصله کوتاه نمیتونسه خلبانای هواپیماهای روسی رو به فرانسوی تبدیل کنه و .... تمام مواضع با خاک یکی شد و همه سربازان به خاک افتادند و مزه تند غبار در چشمها نشست و یاد جدم افتادم که ژنرالهای فرانسوی با توپخانه جدید در منطقه ای به سمت کله گربه ، آنها را مقابل روسها مجهز کردند و با این حال وقتی از ارس گذشتند ، شکست خوردند و حالا ما هم به راحتی در کرخه . دوباره روزی دیگر برای فرزندم پیش آمد که در منطقه ای کوهستانی در انتهای آناتولی و ابتدای زاگرس روی بام یک قله بلند و زیر دو عکس روحانی بنیانگذار ایستاده و حرکت آرام زنان و جوانان را به صورت نیمه خیز به مرز تماشا می کند و فرمانده دستور آتش می دهد و آدمها به زمین می افتند و سربازان به آنها می رسند و عده ای دختر و پسر جوان را که بعضی زخمی و بعضی آرام گرفته که کسی دستش را بلند می کند: میخایم از کشور خارج شیم .... و گروهبان دوم وظیفه با نگاهی از ترحم می پرسد چکاره این؟.... روزنامه نگار.... اینجا چه می کنین؟... بگیر و ببنده..... مام مامور و معذوریم .... در این اثنا تیری به پای استوار می خورد و دسته از هم می پاشد و به نظر ؛ مهاجمان پ.کا.کا حمله کرده و اینها عقب می روند و آنها هم مجروحان و جنازه ها و زخمی ها را به خاک ترکها می برند. افسر همکار پدرم گفت بایستی به نیرو بری تا بتونم تو تقسیمت به تهرون کمکت کنم .... منم به مرزن آباد اعزام شدم و روزای اول آب آلوده پادگان و غم دور بودن از خانواده اونقدر فشارم داد تا مریض شدم و هفته سوم یا چهارم به تهرون اومدم و پنی سیلین زدم و بهتر که شدم برگشتم و افسر فرمانده از تیز و بزی ام خوشش آمد و ارشد گروهان شدم ، گروهانی پره لیسانسیه و فوق لیسانسه و من که پائین ترین بودم فوق دیپلمی پودمانی..ولی با اینحال تموم تجربیات کار تو آژانس و آدمای نظام آباد اونقد اعتماد به نفسم داده بود که تونسم با زبون بازی و فرزی که تو برادرم نبود حتی داوطلب گارد ویژه بشم و اما قول بابام از پذیرش اون منصرفم کرد: و حالا که برگه اعزام به آذربایجان غربیا به عنوان تنها سرباز مرزبانی گروهانی 77 نفره رو گرفتم حالتی تب آلودی دارم که حتی غذا خوردن برام سخته و شام پادگانم رو یه جا استفراغ کردمو صب تهرون اومدم . صبح روز بعد ، پدر ساعتها در دفتر فرمانده گردان بست نشست که مگه شوما نگفتین اگه نیرو بیاد امکان انتقالش هس .... و سرهنگ از اضطراب بد قولی اش به کارمندش دچار شرمندگی شرم آوری شده و مدام شماره موبایلی را گرفت و التماس و خواهش و در خواست و قول اینکه اگه فردا بیان شایدم بتونه کاری کنه.... و فردا من و پدر با لباس یشمی و بی درجه ابتدا به ساختمان سرهنگ رفتیم و او دوباره با اکراه تماسهایی را گرفت و به میدان ونک و خیابانی فرعی به عنوان ستاد کل رفتیم و ساعتی در اتاق نگهبانی ماندیم و مدام تلفن و مراجعه کنندگان بسیار و سر آخر سربازی با نگاهی از بالا که تیمسار گرفتاره و اجازه ملاقاتم نمیشه..... و برگشتیم و گزارش دادیم و سرهنگ قایم شد و فهمیدم باید ارومیه بروم و اما قبل از آن به لویزان رفتیم و تا غروب کنار دری و روزنی و در اتاقی گرم ؛ مردانی گوگل باز را مشاهده کردیم که بلاخره سابقه جبهه پدر را تایید کردند و بدین ترتیب می توانستم تنها با سه ماه خدمت دیگر به برگه هویتی پایان خدمت دست یابم . افسر قرارگاه اصلی نگاهی از سر شماتت به من کرد و با ترکی به اطرافیان چیزی گفت و سرانجام با لهجه ای غلیظ رو به من که از الانه فرمانده ای پاسگاه تویی و سابقه باباتم به دردت نمیخوره و البت میتونی تو نیرو به عنوان پنجساله ها استخدام شی و نه ینی مجبوری و حقوق داریو ، تنها یه ماه فرصت یادگیری زبونا داری.... و من در هنگام سخنرانی فرمانده کلمات روزمره خودآموز زبان فرانسه را در ذهن تکرار می کردم . پاسگاه مرزی برایم یک زندگی یکنواخت را رقم زد و دوباره صف فراریان و خاک کامیونهای قاچاق رسمی را هر روز می دیدم و گاهی از سربازان می خواستم تیری رها کنند و ترکی را کم کم یاد گرفتم و خودآموز را رها کردم و دوباره عشق زندگی جدیدی را در سر پرورداندم و از فکر شیدا و داستانهایی که برایم گفته بود ؛ رها شدم . سال اول دانشکده با میترا آشنا شدم و برای اولین بار با او سفر شمال رفتیم و در جنگل نور گیر ماموران افتادیم و به خانه زنگ زدم و پدر ؛ تحقیرم کرد و مادر برایم دلسوزاند و خاله و شوهرش و پدر به دادسرای بابل آمدند و افسری به رسم هم لباسی با شوهر خاله خواست پیش قاضی از عشق و علاقه نگوییم چون طبق قانونهای دم به دم در حال تغییر ، رسمن و به حکم قاضی مزدوج می شدیم و جریمه سی هزار تومانی را پدر با تلخی پرداخت و شلاق خوردم و برگشتیم و با دختر به هم زدم و پس از قرض سنگین پدر بر خرید خانه جدید ماشین فروخته شد و با استیصالی سنگین به نزد بیوه ای که از آژانس با او آشنا شده بودم ؛ رفتم و او از من صیغه نامه ای خواست تا پول مانده برای خرید ماشین وامی را در اختیارم بگذارد و پدر مخالفت کرد و اما من از طریق دوستان ضامن های مورد نظر بانک را جور کردم و اما زن صیغه ایم رهایم نمی کرد و از من سرپرستی فرزندش را می خواست و تهدید و تحقیر و کتک کاری با او امانم را برید و پدر وسط آمد و با پول بازنشستگی مادر بدهی زن را دادم و رهایم کرد و با پرایدی پر از قرض در رستورانی به عنوان آژانس شبانه آشپزها مشغول شدم و می رفتم و می آمدم تا پای شیدا باز شد . شیدا همزمان دو رشته حسابداری و کامپیوتر می خواند و از پدری فرش فروش که تمولی داشت و خانه مجللی که در آریاشهر داشتند دم می زد و قرار ازدواج می خواست و بارها به خانه امان آمد و به علاقه من به زبان فرانسه آفرینی سرد گفت و با مادرم سخن گفت و در جشن بازنشستگی مادرم با همه فامیل پدری و مادری ام آشنا شد و آنها هم او را پسندیدند و اما گیرهای زنانه اش شروع شد و مدام چک می کرد و دستور می داد و خواهش های عجیب داشت و راضی به زندگی در خانه پدری ام نبود و سرم به جنون کشید و در این بین سربازی برایم یک هویت اصلی می طلبید و او هم خواستارش بود و گوشه چشم دایی برای دخترش نیز برایم افسونی تازه شده بود و اما آسم مادرزادی یا اکتسابی رهایم نمی کرد. مادرم می گفت شبها وقتی خواب بودی پدرت در تاریکی اتاق سیگار می کشید ، پدرم می گفت وقتی کوچک بودی به دلیل کمبود نفت گازوئیل در بخاری می ریختیم و مادر بزرگ از کتک خوردن مادر وقتی مرا بار داشت توسط پدر به عنوان دلیل یاد می کرد و به نظام وظیفه رفتم و آسم که با خرید موتور عمویم برایم شدت یافته بود ، مرا معاف از رزم کرد و حالا می پنداشتم که پد ر با پارتی بازی مرسوم در جامعه چرا نتوانسته بود حداقل این قانون علنی که معافین از رزم نباید به نوار مرزی پر تنش ایران ترکیه بروند را چاره کند و از بالای تپه به دشت چالدران زل زده بودم و منتظر هیچ چیز جز گذر ایام نبودم و خبر ازدواج شیدا هم برایم مشکلی جدی نشد چون فکر می کردم در این صحرای یخ کرده برای این زن چه جایگاهی می توانستم فراهم کنم ؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 21:27 توسط رضا خرسند |
|
|
از سالن خروجی فرودگاه بزرگ شارل دوگل گذشت و در پشت شیشه ها سه چهره آشنا را دید ؛ پدر و بهانه و بهاره برایش دست تکان دادند و دسته گلی که بهاره در دست داشت ؛ ناراحتی برخورد با خواهر را در او کاهش داد و چهار نفری به هم چسبیدند در حالیکه جوانی خوش سیما و بور به ابراز احساسات آنها خیره می نگریست و بلافاصله بهاره با اشاره ای او را به خواهر نزدیک و او با زبانی به خواهر خوشامد و از آن همه ؛ کلمه اغیک توجهش را جلب کرد و بهاره که نامزدمه... اسمش اریکه.... منتهی اینا حرف ر را غ تلفظ می کنن.... مث اریک رضا و.... دوباره بهجت سرش را پشت هیکل عجیب و غریب دخترش که در آغوش داشت قایم کرد و بهانه اه بهاره مگه قبلن باهات شرط نکردم ؛ متلک نپرونی .... خودتو کنترل کن دیگه .... تازشم من به اریک رضا سخت بدهکارم و اونم جونمه.... باره آخرها.... و بهاره با خنده ببخشین شوخی می کنم.... آخه این بهجتم مث اونوقتای من حساس شده و .... خو بسه دیگه بریم. در آپارتمان کوچک آنها که در محله ای شبیه محلات فقیر نشین تهران بود به صحبت و درد دل گذشت و بیشترین گفتگوها بین او و بهانه که ذهنی شفاف و افکاری درخشان داشت که از روزهای آخر مادر گفت آخی... خدا جون....خدا جون مارو ببخش.... بهجتم ....دختر ارشدم... بهجتمو ول کردم و اومدم و....اینجام ....اینجای سینه ام می سوزه و نمیدونی چجوریه ....انگار دختره از اون ور دنیا یه گوله آتیش انداخته تو سینه ام و.... اوخ چه سوزشی داره و... آره مامی سرطان گرفته بود و خیلی زودم همه چی تموم شد و حتی دقایق آخریکه پیشش بودم باز از تو گفت و ازم خواس مواظبت باشم و ترا مظلومترین بچش دونس و رفت. شب با بیان شیرین و پر طول و تفصیل خواهرش که گاهی یاد آور ایام کودکی و خنده ها و شادیها بود ، سپری شد و بهانه از وضعیت پدر که بعده مامی دیگه حوصله موندن اینجارو نداره و شایدم با تو بیاد و .... پدر هم سخت از روابط مردم گله مند بود که مردمی بی عاطفه و بقول خودشون عقلانیو فاصله گیرو حرمت شکنن و عشق و دوس داشتن واسشون مث یه دسمال چرکینه و نه نمی مونم .... من تو این دیار غربت نمی مونم تا خوراک لاشخورا بشم.... پس برا چی بهاره به یکی از اینا دل بسه ..... چمیدونم خل خلیه دیگه.... ینی هممون اینجورییم مگه تو و من نبودیم و.... تا خواست بحث به انتقاد از گذشته ها بکشد بهانه در آمد که آره دیگه میگذره و میگذرونیم ..... و با این بیانش بهانه را چهره ای تکامل یافته تر و پخته تر از مادر و ولی با خصوصیت عاطفی خاص خود یافت و حالا این بچه رو آوردی اینجا بلکن کاریش بکنی دیگه ؟.... واسه همینم من یه چن جایی رو واست در نظر گرفتمو از فردا ، اوکی ؟ صفوف آدمهایی با شکل و شمایلهای عجیب و همراه با هیجان در خیابانها و کوچه ها وول می خوردند و هر جا می رفت شلوغی سرسام آور سفیدان و سیاهان و عربها و زنان برقع پوش و سکسی و مردانی با پوششهایی رنگارنگ را می دید و در میان این همه ازدحام گاهی جیغهای بنفش دخترش همراه می شد با نگاههای خشمگین و گاه خنده های قهقهه وار آنها ؛ چیزی که او را مدام فرسوده می کرد و گاهی پیش خود فکر می کرد این شهر مث کشتی نوح پره هر جونداریه و عین کارخونه های کالباس و سوسیس از یه طرف میرن و از طرف دیگه به یه شکل دیگه بیرون میان و.... دکترها و پرستاران و اطاقهای ویزیت و دستگاههایی که دخترش را به درون می مکیدند و از آن طرف با صورتی سرخ شده بیرون می فرستادند و مکالمه آنها با خواهرش که فقط با غ غ غ های بسیاری که در کلمات بود هیچ مفهومی برایش نداشت و ترجمه خواهرش که نه .... دکتره اینهمه گفت که آخرش نه باشه .... آره دیگه.... نه نمیدونم ...من که به اصطلاحهای فنی اینا آشنا نیسم و بیشتر از روشای جدیدی میگن که ممکنه برا بچه خطرناک باشه و نمیدونم والله چی بگم ... حالا باشه ولی مزاحم توام شدم ...حالا کارتا از دس ندی.... که بهانه با خنده ای نه اینجا هر چیزیا میتونی به گزارش تبدیل کنی و منم تو و دخترت.... در واقع....چی میگن؟.... سوژه کاریم هسین... نه اگه تو ناراحت نشی ....من اصن مشکلی ندارم..... تا اینکه یکی از پزشکان از روشی که برای بیمارانی شبیه به این بچه در آمریکا حرف زد و آن گذاشتن یک الکترود در مغزش است و البته باید مادر تعهدی را امضا کند چون ماندن و رفتن احتمال سی به هفتاد را دارد و او که به احتمال سی درصد بمانی من میمونه ... نه ؛ اسمشا بمانی گذاشتم که بمونه ..... و باز مطبهای دیگر و حرفهای تکراری و آزمایشات مشابه و پول وپول و پول بود که می رفت و این همه پس انداز شبکاریهای خودش و مردش و بخشی بازمانده از اردلان بود . سر آخر بهانه که بوضوح خستگی و درماندگی در چهره اش نمایان بود در آمد دکتری تو روستایی مرزی از فرانسه و آلمانه ، میگن روشی منحصر برای درمان منگولیسم ابداع کرده و دوره اش شش ماهه اس و پولشم زیاد میشه ،چیکار کنیم ؟....و مام که می بینی چیز زیادی تو چنته نداریم و تازه بابام میدونیکه در حد یه پزشکیاره و پولی نمیگیره و بهاره ام نون خور باباهه و هی فیلم می سازه و هیشکی نمیخره ... باشه خونه امو میفروشمش .... آخه شاید جواب نده و تو تهرون مستاجری با این بچه سختتره .... خوب فکراتو بکن عزیزکم .... حتی اگه مطمئن باشم که دور ریختنیه بایس خرجش کنم ، چون اونوق خیالم راحت تره که خرجش کردم و نشد و ولی اگه خرجش نکنم بیس ساله دیگه بخودم میگم کاش می کردم و می کنم و باشه بقول تو ...اوکی تلفنی به رضا زد و پس از حال و احوالی تنگ و ترش گفت خوب گوش کن ببین چی بت میگم ، کاغذی زیر ساک لباسای قدیمی تو اون اطاق عقبیه که وکالت فروش خونه رو به تو داده ، سریع میری و اونا به زیر قیمت میفروشیش ... درمونش قطعیه؟؟؟ کلاه سرت نذارنا؟ .... نه هنوز کلایی که تو سرم گذاشتی خوب جا نیفتاده ... یالا پاشو و ظرف یه هفته پولو بفرس و .... ده روز بعد پول آمد و رفتند و چند ماهی که گذشت و حال بچه وخیم تر شد، با حالت سگی کتک خورده و بقولی هم پیاز و هم کتک خوردیم و تازه پولشم دادیم .... برگشتند و عزم بازگشت به تهران را با بردن پدر مطرح کرد که پدر زود شال و کلاه کرد که بریم .... و آمدند و آمدیم و این شد که می بینی ... راسی میتونی ماجرای ما رو بنویسی؟ نه.....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 16:35 توسط رضا خرسند |
|
|
در روزها و شبهایی که بر دو خواهر می گذشت امواجی از تصعید و تخریب پدید می آمد بطوریکه در خواهر بزرگ قطع عادت ماهانه به مثابه ظهور موجودی زنده در وجودش بود و او هر روز با تماشای شکمش در آینه قدی و نشان دادن آن به شوهر و همکاران و زیر نظر پزشک متخصص رفتن ، لذتی ناشناخته را در خود کشف می کرد و حتی یک روز که در کوچه سینه به سینه مادر شد ، نتوانست جلوی خود را بگیرد و باهیجان در آمد که مامانی ....مامانی مهربونم ...منم دارم مامان می شم .... مبارکه و ایشاالله مث خودت شه .... بسه دیگه مثلن من حامله ام پسم نزن ....مگه چیکار کردم ؟... خودت میدونی ..... و او را با غم هرزگی و خیانت که گاهی در گوشش زنگ می زد تنها گذاشت ، ولی اما برخورد مادر بیشتر تحت تاثیر خواهر کوچکتر بود که دانشگاه را رها کرده و در توجیه ؛ خجلتش از برخورد با همکلاسان را ذکر کرده و از بحث با والدین فرار کرده و حالا اطاق اریک برای او پناهگاهی شده که نوار گوش می داد و سیگار دود می کرد و سناریوهای خاموشی در ذهن کوچک خود می ساخت و آنقدر کرد که پدر و مادر به فکر رفتن افتادند و پیشنهاد مادر فرانسه بود. پدر اما گاهی سر به دخترش می زد و با گفتن اینکه البته بدم کردی و ولی مهمم نیس و چن سال دیگه همه چی فراموش میشه و ..... اما خوشمم میاد ازت مث خودمی و شاید یه وقت ماجرای خودمو این مادر ناقلاتو برات گفتم ..... و اما فرصت سوخته شد و پدر خانه را رهن داد و اثاثیه را فروختند و حسابهای بانکی را بستند و دریافت مستمری بازنشستگی و توجه به خانه را به عهده بهجت گذاشت و با مادر و خواهر و بدون خدا حافظی رفتند. شکم بهجت روز به روز بالاتر می آمد و دکتر مراقب او مدام در معاینات چیزهایی مشکوک می دید و اما هیجان زن بقدری بود که جرات گفتن را نداشت و یک روز تقاضای ملاقات با شوهر را کرد و معلولیت احتمالی فرزند در شکم را مطرح و با عنوان اینکه در پنج ماهگی البته امکان سقط هم نیست و نه تنها به خاطر گناه آن بلکه خطر هم دارد و مثلن در صورت موفقیت عمل ، امکان بچه دار نشدن همیشگی مادر هم شاید باشد و در خصوص دلایلش شراب خواری ، مصرف مواد مخدر ، ارثیت یا حتی آنطور که بعضی می گویند شاید ناله و نفرین هم باشد و همه اینها را با اگر و مگر گفت و در نهایت خواست به مادر چیزی گفته نشود وشاید تشخیص اشتباه باشد و بهتر است بچه را هر جور خدا داده عینن ببیند و بهر حال این مسئله ای است که برای هر کس می تواند پیش آید و در مقابل پرس وجوهای مکرر بهجت از شوهر ، دروغی راستگویانه را طرح کرد که توصیه های مردانه که زنا تو وقت بارداری مث فرشته ان و فقط باس نازشون بکشی و اگه زدنتم هیچی نگی و اما بعده زایمان هر چی دعوا داری باهاش بکن و اما الانه اگه بابا کرمم خواس واسش برقص و از این دری و وریا و نمی دونس مادر بچه رو با همین بابا کرم بدس آوردم و .... اه برو ..... راسی راسی چی گف .... بخدا.... اگه چاخان کردی کچل می شیا ...... و دوباره بوسه و هماغوشی و گذر ایام با امیدی که می رفت یاس شود. نه ماه و نه روز و نه و نه و نه گذشت تا در شبی بر گردن شوهر آویزان گشت و بیمارستان و تخت و دکتر و همه تیم جراحی آماده شدند و دکتر زور بزن ....زور.... زور.... آهان سرش بیرون اومد.... و او که چشمانش لامپها را تیره می دید با صدایی از ته گلو که میخام ببینم..... خانم شما زور بزن...... و انگار امحا و احشای بیماران را در تخت تشریح استخراج می کرد ، دید که چه به سختی مال خودش با حس شکستگی لگنش بیرون می زند و خون و شادی و چهره های خندان پرستاران و تیغی که به میان پایش رفت و در آخرین نگاه ، بچه میمونی پشمالو را در دست دکتر دید که از پا آویزان است و با صدای اوووهش ورود خود را به دنیایی اعلام کرد که سالهاست همنوعانش دنبال راه بهشت آن می گردند و نمی یابند و به خوابی شیرین و تلخ رفت.... در عالم خواب دید با اردلان و اردوان و بهانه و بهاره و مادر و پدرش ، در سراشیبی کوهی پایین می آمدند که یک مرتبه پرتگاهی ظاهر شد و هر شش نفر در آن سقوط کردند و آمد که خودش هم فرو رود ، موجودی آدم نما از راسته پدران نخستینی او را گرفت و با خرناسی بویناک به غاری تاریک برد و نقاشیهای روی دیوارهای غاری که در گوشه ای از خاک فرانسه کشف شده را نشانش داد واز خواب پرید با کوفتگی سنگینی در بدن و حس سوزشی مهیب در منطقه میانی بدنش و دید که بچه میمونی از همان راسته ای که در کابوسش آمده بود کنارش دراز کشیده و با چشمانی وق زده نگاهش می کند ، کله بچه مثل اجداد کبارمان کوچک بود و دستانی پشمالو و کوچک و بزرگ داشت و همینطور پاهایش که در تاریک و روشن ، چهره خندان رضا را دید : دختره ... او که با ناله اینا که میدونسم .....ولی چرا این شکلیه؟؟.... قسمته دیگه خانومی نباس ناشکری کنیم خدا بدش میاد ... پس اون دکتر نیکلایی با اون زبون قفقازیش این چیزا رو به تو میگف و توام از من مخفیش کردی... خدا بگم چیکارت کنه .....ای مغول قپچاقی که خونه ام ویرون کردی و همه کسو کارما برا تو اشغالگر از دس دادم .... و با ناله ای که در اثر کمبود اکسیژن به گریه ای بی صدا تبدیل شد آغاز تخریبش را اعلام کرد . سیگار را که تنها در روزهای زندان و بیماری و نقاهت پس از مرگ اردلان شروع کرده بود ودر آغاز رابطه با رضا و به اصرار او کنار گذاشته ، حالا شروع کرده و مدام در سالن قدم می زد و به دختری که معصومیتی ما قبل تاریخی در چشمانش موج می زد با حسرت و دل ریش می نگریست و به زمین و زمان و خودش و رضا فحش می داد ، خوابهای بد می دید و مدام کابوس هنگام تولد دخترش را در خواب و بیداری تجربه می کرد و یک روز به یاد پدر و مادر تلفن را برداشت و با گریه همه چیز را به او گفت و درخواست کمکی عاجزانه را کرد و خواست با بهاره حرف بزند که مادر نیس و کار فیلم می کنه و می خواد اولین فیلمش زندگی خودشو تو باشه و حتمن بت زنگ میزنه و... او هم زنگ زد و باز با گریه وتقاضای بخشش از خواهر ، ماجرا را گفت و خواهر مثل اینکه خوراک فیلمش تکمیل می شد ، مدام کم و کیف قضیه را سئوال می کرد و او با خیال دلسوزی خواهر و یا شاید برای تخلیه خود از این امید خراب می گفت و می گفت و برای راحتی جانش به رضا فحش می داد و رضا که می شنید ؛ هیچ واکنشی نداشت جز به خود فرو رفتن و آخرش به اقتباس از جدش رفت و در پستوی خود ؛ عرقهایی را که از ده متری ارامنه جور می کرد سر می کشید و وقتی شنگول می شد ، می رقصید و می خواند و فحش می خورد و ساکت می شد و ولی آنقدر سیمای همسرش برای جذابتر شده بود که حتی یکبار قصد تعرض یا مقابله به مثل را به مخیله راه نداد و حتی در مقابل چندش همسر به هماغوشی ، مصرف عرق را بیشتر کرد که هم کاهش دهنده آن و هم خواب آور بود . دکترها همه جوابش کردند که این مغزش کوچک است و کاری نمی توان کرد ، بدتر از همه کر و لالی اش بود که بعض پزشکان امکان درمان آنرا می دادند و قسمت مهمتر آن جیغ های وحشتناکی بود که می کشید و گاهی همسایگان را بعنوان اعتراض به در خانه می کشاند و حرفها که می زدند قرص خواب آور بش بدین و ما چه تقصیری داریم و .... اما کودک با بزرگ شدن تدریجی زورگو و قوی هم می شد و در صورت خواستن چیزی ، طرف مقابل را به ضربه ای مرگ بار کنار می زد و رضا که بهجت دیگر فحشش نمی داد با خنده این اورانگوتان بابا مامانه ....میبینی چه زوری داره.... و او که گاهی می خندید و با امیدی نومیدانه به پزشکان دیگر رجوع می کرد و رسیدن پیام مرگ مادر بهانه ای شد که فرانسه برود و پزشکان آنجا را بیازماید و درمقابل در خواست رضا میخای منم بیام ؟... نه خیر .... اونا همشون از تو بدشون میاد و تازه منم دیر فهمیدم و ....خونه رو به باد ندیا ..... و سر آخر از سر دلسوزی در آمد عرق زیاد نخور ....خب ... باشه اربابکم ....قوله قول نمیدم ...ولی باشه و سالم برو و برگرد و یادت باشه همیشه یکی هس دوستت داره و حالا یه ماچ... برو بابا... و رفت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 16:33 توسط رضا خرسند |
|
|
تا آخر هفته زن ومرد در نزدیکترین محضر ازدواج و با دو شاهد رهگذر رسمیتی به کار خود دادند و مهریه زن داشتن یک بچه سالم بود که با احسنت حضار همراه شد. در چند روز بعدی ؛ بخش قابل استفاده وسایل شخصی را به آپارتمان انتقال دادند و زندگی جدید را در مکانی آغاز کردند که طی یک سال گذشته بارها مادر سخن از فروش یا حداقل اجاره آنرا کرده و ولی او همیشه با این شوخی شاید بیرونم کردین ..... و گاهی برای تجدید خاطرات سری می زد و گردی می گرفت و دلی می شست . وقتی خانواده برگشتند ؛ یادداشتی بر میز می گفت به خانه ام رفتم و زندگی جدیدی و پوزش از همه چیز و در خدمتیم و ....:بهجت و رضا بهاره که در مدت تفرج ، گاهی رضا را از یاد برده و گاهی در خواب و بیداری مورد عتاب و خطاب قرارش داده و گاهی تحت تاثیر مادر و تایید ضمنی پدر به بی فایدگی فکر او رسیده ، اما اکنون کودک نوزاد درونش جهشی بر پلکان حلزونی کرد و سوئیت نگهبانی را خالی و سگ را ناپدید و نشانی از یار گریز پا ندید. مادر با نگاهی به پنجره آپارتمان و حس مادرانه اش که اکنون دخترش کنار یارش امشب درسر شوری دارم را می خواند ، همه چیز را فهمید و دل چرکین از پرده پوشی دختر بر مبلی ولو شد و حتی بهاره با دیدن حالت مادر و عدم توجه دقیق به رفتارهای نه چندان جدی رضا و بهجت از نظر خودش ، به همه چیز پی برد و اما پدر با آرامش کنار دو زن نشست و ابتدا با طمانینه رو به دختر کرده و گفت اووون به درد تو نمیخورد ....واسه اینکه خیلی از تو پایینتر بود... اون نمیتونس برآورنده آرزوهات باشه... اما برا بهجت مناسب بود چونکه این دفعه بهجت به مردی نیاز داشت که جوون باشه و بهش محتاج ، در خصوص شمام راسش از من اجازشا گرفت و خواس تو ندونی بلاخره هر چی باشه تو یکی بش بدهکاری و طبق قانونم فقط اجازه پدر شرطه .... ولشون کنین و بذارید زندگیشونا بسازن و به موفقیتشون امیدوار.... اما طبع زنانه و حس انتقام هر دو را رها نکرد و بهاره پقی به گریه افتاد و شانه های در حال تکان مادرش را بغل کرد و مادر که بابات راس میگه ولی هرچی دلت میخواد گریه کن و چن وقت بعدم فراموشت میشه .... نه مامانی به این سادگیم نیس یادته اون آواره رو من جاش دادم ..... اونم دو تا از خواهراتا نجات داد و دریا دل باش و برا هر زنی از این حرفا پیش میاد و تو این سرزمین خوب شد برات بدتر از این شبیه مال خواهرات پیش نیامد..... و اما در درون خود را می خورد و از این حس بی احترامی و شبه خیانتی که به خودش و دختر کوچکش شده بود دیوانه وار به خود می پیچید و با حالتی از قهر از دکتر گوشه ای گرفت تا غروب که بهاره اطاقخواب نشین شد ، او تصمیم گرفت سری به دختر ارشدش بزند و هرچه دکتر خواست به وقت دیگری واگذارد او درآمد خفه شو... خفه شو.... مرتیکه الدنگ زن باره ، بزار برم اقلن عقده ای که از بیحرمتیای تو عوضی دارم رو بچه شیکم زاد خودم خالی کنم .... باشه هرچی میخای بگو.... فقط فک کن اون بچه منم هس و اصن نمیخام اوضاع از این بدتر شه .... خیلی خب فعلن تو خفه ....در ضمن نمیخام دعوا کنم ....فقط میخام حرف بزنم.... بایسم برم ...و گرنه با این چاقوی آشپزخونه رگما میزنم.... ولم کن مردک دیوونه..... و از خانه خارج شد و زنگ آپارتمان را به صدا در آورد و وقتی صدای شیرین دخترش که پر از امید و اراده و شادی بود و دیگر از آن خفگی و خواب آلودگی در آن نشانی نبود را شنید ، روحش شسته شد و کلامی که می آمد با پرخاش باشد با آرامش گفت سلام علیکوم عروس خانوم مخفی کارم ، مادر بیچارت می خواد بت تبریک بگه درو واز میکنی .... قربون مامان روشنفکرم برم.... و در باز شد و ولی طی کردن چهار طبقه پله نفس گیر دوباره آتشی را در او زنده کرد که می توانست الو بگیرد . با سفارشهایی که بهجت به رضا کرده و او که خود را در شرایطی غیر قابل تصور می دید همچون غلامی حلقه بگوش با چشم چشم گفتن و بوسیدن و ناز کردن محبوبه خود ؛ قول هر چه را می خواست را داده ، هر دو کنار در ورودی انتظار مادر را می کشیدند و مادر با شاخه گلی کنده از حیاط وارد و بی توجه به سلام بلند رضا ، بر اولین صندلی همچون مهمانی سر دستی نشست و به اصرار بهجت که بفرمایید کاناپه ، دستی از بی اعتنایی تکان داد . لحظاتی سرد و ساکت گذشت و وقتی بهجت را دو زانو و سر بزیر همچون کودک خطاکاری که منتظر تنبیه است و رفتارش حاکی از پذیرش شماتتی اندک و در بهترین حالت بخشش بود ؛ دید و چایی که داماد ناخوانده جلویش گذاشت و شاخه گل را با احترام در گلدان کوچکی جا داد و با فاصله ای در پشت سر خانمش بر زمین نشست و به گلهای قالی نخ فرنگ زل زد ، صدای مادر با بغضی در گلو در آمد و گفت شکل بچگیات شدی ، اصن میدونی هممون بچه ایم و هیچوخ هیشکی بزرگ نمیشه.... ولی من سئوالم از شما دو تا کوله مرجون اینه که چرا با احساسات اون دختره بازی کردین و چرا بش نگفتین ... که رضا من بش گفتم و..... کسی از تو نپرسید عوضی ...تو اصن کلماتی مث احترام ، عزت ، غیرت ، عشق و اینارو غیر از شهوت میشناسی و میفهمی؟... بهجت که همه چی خیلی سریع شد ....و آره شما درس میگین و حالا چیکار کنیم و بلاخره جرمی که نکردیم و شمام که ارتباط این دو تا را امکان ناپذیر می دونسین و منم شاید ته دلم به همین فکر شما بودم و یه بخشی از پیشقدمیم واسه اون بود و... بسه بسه چاخان نکن اصن بت نمیاد .... بهتره فکر نزدیک شدن به ما را از سرتون بیرون کنین .... یا شما از اینجا برین و یا ما و خلاصه نمی خام ببینمتون..... و با تانی بلند شد و رفت. عشق آنها نه به توصیه کسی بود و نه ربطی به اطرافیان داشت و آنها تنها بر اساس یک اتفاق ، به عنوان بازماندگان نسلی سوخته که همدیگر را در عشق پیدا کرده ، حرف مادر را جدی نگرفتند و در حالتی از قهر و سنگینی با خانواده مخفیانه رفتند و آمدند و تنها جایی که اعلام کردند و مورد استقبال قرار گرفتند در اداره بود و همکاران شیرینی خوردند و متلک پراندند و در گوشی به رضا ای کلک خوب چیزیو تور زدی.... و به بهجت بچه خوبیه و بلاخره اینم دکتر میشه و ایشاالله خوشبخت شین و.... اما این قضیه برای بهاره پایان نیافته و مدام در خلوت اطاقش به سناریوهای مختلف می اندیشید و با مادر و پدر سر سنگین و بی اعتنا برخورد می کرد که آنها را هم بیشتر از همه در شکستن قلبش مقصر می دانست و بلاخره چند روزی به شروع درسها ، در جمعه ای تصمیم خود را گرفت و چند قوطی خرید و قوطیها را در هم نهاد و با لباسی شیک و آرایشی غلیظ و بدون گفتن به مادر زنگ آپارتمان روبرو را به صدا در آورد و در مقابل کیه؟... اریک خان خواهر زنتا برا تبریک میپذیرین؟... بله بله خواهش میکنم بفرمایین..... و هر دو با انتظاری هراسناک دم در ایستادند و بهاره وارد شد و گونه خواهر را بوسید و با وقاحتی که مدتها در خود تعریف کرده لبان رضا را بوسید و کمی هم طولش داد و صدای بهجت که باشه ....بفرماین..... و او مستقیمن بر کاناپه لم داد و با لوندی خاصی رانهای خود را تا آنجا عریان کرد که زن و شوهر فهمیدند شورت هم در بر ندارد و با خنده ای که بازیگوشی دخترک را برایشان نمایان می کرد روبرویش نشستند و وسایل پذیرایی را تا هر آنچه داشتند روی عسلی چیدند و منتظر رفتارهای بعدی دختری که برای هر دویشان شیرین و جالب بود ؛ ماندند و اما قبلن با هم طی کرده که هر چه شد عصبانی نمی شوند ، چون او اصلن برای همین کار آمده است. بهاره در حالیکه جام شربتش را به نشانه سلامتی بالا آورد با ادایی که در چشمها و صورت خود ایجاد کرد گفت کادوتونا واز نمیکنین ..... و آنها با چشم گفتن کاغذ کادو را باز کردند و قوطی را در قوطی دیگر دیدند و همینطور رفتند تا هفت قوطی را در هم یافتند و با نگاهی عصبی به صورت مسخره کننده خواهر ؛ با تلخند ادامه دادند و سر آخر یک سنگ پای سیاه را دیدند و یکمرتبه بهاره با حالتی که ظاهرن جدی و در عمق استهزا بود در آمد قزوینیه و برا هر دو تون خصوصن تو شب هفت خیلیم جالبه .... آره راس میگی سنگ پا نداشتیم و از خواهر مهربونم تشکر و.... راسی شنیدین درسای فارسی دبستان تغییر کرده و میخاین بشنوین ؟ تو اگه فحشمونم بدی ارزش شنیدن داره..... ولگردا که ارزش فحشو ندارن چون هم تنا چیزی که از یه زن میخوان رختخوابه....اینم که اوپنه اوپن بود و راحتم رف زیرت ... و بهجت که می رفت عصبانی شود با فشار آرام بخش بازویش توسط رضا سرش را به تایید تکان داد و بهاره گفت : چوپان دروغگو پادشاه شد و اولین اقدامشم دعوت روباه و زاغ برای دزدیدن جوجه خروسای بی پدر و مادر محله بود حسنک گاو و گوسفندانشا فروخت و آبدارچی یه شرکت خصوصی شد و دهقان فداکارم تو میدون انقلاب سیگار فروش و از همه بدتر کبری تصمیم گرفت به همخونش خیانت کنه و عقده بیوگیشا اینطوری حل کنه... که بهجت با صدایی حاکی از عصبانیت در آمد اینقده توهین نکن من اقلن پونزده سال از تو بزرگترم.... خب آره واسه همینه بلدتری بهتر از من هر کسیا رو خودت بکشی و.... اینا بیرونش کن .... آره اریک جون ببرم اطاق خواب تو که خوب بلدی .... که رضا دست بهجت را گرفت و به یاد کرد مادران و اجداد مسیحی اش که روبروی مجسمه مریم باکره می نشستند همسر را کنار خود نشاند و با صدایی پر از بغضی عیسوی ؛ رو به بهاره که حالا با نگاهی برتر آنها را می نگریست هردومون ازت معذرت میخایم .....میدونیم خیلی برا غرورت سخته ولی تو خانوم با وقاری هسی و خاهش میکینم ببخشمون و... و بهاره از لذتی که با تحقیر آن دو بدست آورده بود بلند شد و حتی ارزش تف انداختنو ندارین .... و رفت و از رفتاری که بر او رفته و روزگاری که می دید و جفایی که نمی توانست با خنکی دل پاسخش را بدهد دوباره خانه نشین شد و در ترم جدید ثبت نام نکرد و مرخصی تحصیلی گرفت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 13:9 توسط رضا خرسند |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 |
| پیوندها |
|
زنها تشکیلات افلاکیان بندی روح کورش بزرگ |
|
RSS
|